سیاوش قمیشی برای نسلی مثل من فقط آهنگسازنیست؛ او کسیست که بلد است زمان را بخواند. نه با نت، با حس. در یکی از گفتوگوهایش، خیلی ساده و بیادا، از بلبل هزاردستان گفت. نه با ادعای علمی، نه با ژست دانایی. فقط گفت و رد شد. اما بعضی جملهها رد نمیشوند؛ میمانند، مینشینند ته ذهن، و بعد یک روز بیخبر، تبدیل میشوند به نوشتن. آنچه گفت و من فهمیدم یا شنیدم با تلخیص:
«بلبل هزاردستان، در خیال ما، فقط یک پرنده خوشصدا نیست. یک جور معیار است. انگار طبیعت، برای اینکه بگوید «آواز یعنی این»، بلبل را ساخته. در هر نوبت تخمگذاری، همه جوجهها بلبل نمیشوند. شاید یکیشان. بقیه سهرهاند. سهره هم صدا دارد، سحر هم میکند، اما آوازش راه نمیرود. تکرار است. بلبل اما حتی وقتی شبیه خودش میخواند، تکرار نمیکند.»
بیشتر بلبلها چند لحن مشخص دارند و همانها را میچرخانند. اما نادر است، خیلی نادر، بلبلهایی که در تمام عمرشان دو آواز یکسان نمیخوانند. هر بار انگار چیزی تازه کشف کردهاند. همین است که آدم را وادار میکند بایستد، گوش بدهد، و به این فکر کند که چنین موجودی تصادفی نیست.
نام علمیاش Luscinia megarhynchos است؛ بلبل معمولی. اندازهاش کوچک است، حدود یک کف دست. غذایش حشره. نه شکوهی دارد، نه رنگی که چشم را بگیرد. اما وقتی میخواند، همهچیز جابهجا میشود. از اروپا تا آسیای صغیر و ایران، رد آوازش کشیده شده. در باغها، حاشیه جنگلها، جاهایی که هنوز صدا خفه نشده.
در ایران، بلبل فقط شنیده نشده؛ دیده هم شده. در نگارگری، در گل و مرغ، در قلمدانها، در کاشیهای بناهای قدیمی. مرغی که کنار گل نشسته، اغلب بلبل است. نه چون زیباست، چون صدا دارد. چون روایت دارد.
اما پیوند اصلی بلبل با ما، از راه گوش است. آواز ایرانی، قبل از اینکه دستگاه و ردیف باشد، شنیدن بوده. استادان قدیم نت نمیدادند، گوش میدادند. گوش میدادند به آب، به باد، و به پرنده. بلبل، با آن چهچهههای بیقرار، با آن رفتوبرگشتهای سریع صدا، با آن نپذیرفتنِ تکرار، الگوی نانوشتهای شد برای آواز.
تحریرهای آواز ایرانی تقلید صدای بلبل نیست؛ تقلید فکر بلبل است. اینکه صدا بایستد، بپرد، برگردد، و هر بار کمی فرق داشته باشد. پژوهشهای آواشناختی هم این را تأیید میکنند. آواز بلبل از پیچیدهترین ساختارهای صوتی در میان پرندگان است. صدها الگوی متفاوت، با ترتیبی که از قبل معلوم نیست. درست مثل آواز خوب؛ قابل پیشبینی نیست.
اینجا باید یک سوءتفاهم را صاف کرد. نه از تعارف، از دقت. اینکه گاهی گفته میشود فلان استاد آواز ایرانی کنسرت تحلیلی چندساعته درباره بلبل برگزار کرده، سند ندارد. واقعیت مستند چیز دیگریست. این نسبت، بیشتر در کارهای پژوهشیِ شاگردان مکتب نورعلی برومند بررسی شده. در کتاب «هزار دستان: انگاره موسیقی ایران» نوشته محسن محسنی، بلبل نه افسانه است نه تزئین؛ یک الگوی شنیداریست. مدلی طبیعی برای فهم تحریر، جملهبندی و منطق آواز.
بلبل به موسیقی ما دستگاه نداد، گوشه نساخت. کار مهمتری کرد: یاد داد چطور گوش بدهیم. و موسیقی، قبل از هر چیز، همین است.
شاید برای همین است که بلبل، در فرهنگ ما، فقط یک پرنده نیست. یک یادآوریست. اینکه آواز، وقتی زنده میماند که تکرار نشود. اینکه صدا، اگر جرأت تازه بودن نداشته باشد، هرچقدر هم خوشصدا، میشود سهره.
و شاید به همین دلیل است که یک جمله ساده از یک آهنگساز، درباره یک پرنده، میتواند آدم را وادار کند بنویسد. بعضی صداها، کارشان همین است؛ بیدار کردن.