ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

تفنگت را زمین بگذار ؟!!!!!...

دادا می‌گفت قانون اجباری (نظام وظیفه ) از طرف رضا شاه شاید ۴الی ۵ سال بود اجرا میشد

سی سالم بود که همین قانون، مثل دست سردی که از پشت یقه‌ات را می‌گیرد، فرستادم سربازی. قد بلندی داشتم، غرور جوانی، و چیزی شبیه این خیال خام که آدم‌ها باید به اندازه قد و هیکلشان احترام ببینند. مشکل از همان‌جا شروع شد.

فرمانده مستقیمم یک سرجوخه بود؛ کوتاه، ریزه، بی‌هیبت به چشم من. هر بار که می‌دیدمش، باید سلام نظامی می‌دادم، پا جفت می‌کردم، دست تا کنار سر، منتظر «آزاد» می‌ماندم. نمی‌کردم. نه از ندانستن، از لج. از غرور. از همان بیماری مزمنی که اسمش را می‌گذاریم جوانی و نادانی (غرور )

چند بار تذکر داد. افاقه نکرد.

یک روز مرا بردند پیش افسر ارشدتر. مردی هم‌قامت خودم، منظم، اتوکشیده، با آن کاریزمایی که فقط یونیفرم بلد است بسازد. ناخودآگاه، محکم‌ترین سلام نظامی عمرم را به او دادم. اجازه آزاد که داد، چشمم افتاد به گوشه اتاق. یونیفرم سرجوخه، آویزان به مانکنی خاموش.

ناگهان فریاد زد:

«سرباز! چرا احترام نمی‌گذاری؟»

گیج شدم. دوباره فریاد زد. با اشاره به همان لباس. فهمیدم. جلو رفتم، شُل و سرسری سلام دادم. فریادش بلندتر شد. تکرار. دوباره. هفت، هشت بار. هر بار محکم‌تر، کوبنده‌تر. تا وقتی مطمئن شد من نه به آدم، که به لباس، به درجه، به ساختار احترام گذاشته‌ام.

بعد صدا نرم شد. آمد نزدیک. با محبت اسم کوچک مرا گفت و گفت:

«تو به عنوان سرباز، اول به لباس احترام می‌گذاری، نه به اندام و قیافه. این‌جا فردیت تعطیل است. این‌جا اطاعت اصل است.»

این قصه را گفتم برای این‌که یادمان نرود ارتش، نظام، نیروی نظامی، جای قضاوت فردی نیست. در هیچ جای دنیا. هیچ ارتشی از سربازش نمی‌خواهد فیلسوف باشد، تحلیل‌گر باشد، تصمیم‌گیر باشد. از او فقط یک چیز می‌خواهد: اطاعت.

این روزها، در سوگ جوانان این سرزمین، داغداریم. خشمگینیم. معترضیم. من هم معترضم. به دولت، به مدیران، به تصمیم‌گیران. هیچ توجیهی برای خطاهایشان ندارم.

اما عجیب است که این خشم، این‌قدر راحت، بی‌واسطه، می‌ریزد روی سر سرباز و نظامی.

کارمند بانک را ببین. همه ما از نظام بانکی ضربه خورده‌ایم. از سود، از وام، از سخت‌گیری. آیا تا حالا گفته‌ایم کارمند بانک نباید سر کار برود؟ آیا از او خواسته‌ایم ساختار شغلش را بشکند؟

پس چرا از نظامی می‌خواهیم؟

چرا فکر می‌کنیم نظامی می‌تواند وسط مأموریت، وسط بحران، وسط دستور، ناگهان انسان دیگری شود و بگوید «نه»؟

در نظام، فرد ابزار است. نه به معنای تحقیر، به معنای تعریف. تصمیم بالا گرفته می‌شود، اجرا پایین. این منطق ارتش است. همه ارتش‌های دنیا.

حتی اگر فرض محال را بگیریم. حتی اگر بپذیریم که خطا، فاجعه، از بالا دستور داده شده. آیا واقعاً باید کینه را بریزیم روی سرباز؟

آیا رسانه‌هایی که آن‌سوی آب، هر نظامی را قاتل تصویر می‌کنند، دارند حقیقت را می‌گویند یا دارند نفرت می‌کارند؟

تاریخ را نگاه کنید. بعد از انقلاب، با ارتش چه کردیم؟ اعدام، حذف، بی‌محاکمه. نتیجه؟ ضعف. خلأ. طمع دشمن. صدام حمله کرد چون دید استخوان نظامی این کشور را خودمان خرد کرده‌ایم.

حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند. نظم می‌ماند. امنیت می‌ماند. فردای هر تغییری، باز هم به نیروی نظامی نیاز داریم.

با این منطق که «تفنگت را زمین بگذار»، چه چیزی جایگزین می‌کنید؟ هرج‌ومرج؟ خیابانی که قانونش احساس لحظه‌ای است؟

من شجریان را دوست دارم. با جان و دل. اما آن جمله، آن شعر، وقتی از بستر واقعیت نظام و ارتش جدا می‌شود، تبدیل می‌شود به خواسته‌ای شاعرانه و خطرناک.

لطفا درک کنیم و بیشتر فکر کنیم ....مهربان باشیم باهم همین

تفنگ، دست کسی است که حق انتخاب ندارد.

رضا شاه
۷
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید