نویسنده :امین ظاهری
تصور کنید فردا صبح، وقتی از خواب بیدار میشوید، خبری را میشنوید(دوست داشتم بنویسم از تلویزیون میشنوید یا سر میز صبحانه در روزنامه میخوانید دیدم خدایش خیلی تخیلی میشه که تلویزیون میلی!ما خبر سالم و واقعیت را واولین منبع اعلام کنه و از اون تخیلی تر فکر کن ما ایرانی ها اول صبح در حالی که مرتب و منظم در حال نوشیدن چایی هستیم روزنامه و مطالعه ......!!!)بگذریم
میشنوید که: تمامِ سالهای استرس و بیثباتی تمام شد ،ایران و آمریکا، بالاخره با هم کنار آمدند. تمام آن دیوارها، آن سدهای تحریم، آن شعارهای تند و تیز که سالها مثل سنگ روی سینهمان سنگینی میکردند، فرو ریختهاند. انگار یک کلیدِ جادویی زده شده و همه چیز سبز شده است. در این لحظه، ناخودآگاه آدم دلش میخواهد فریاد بزند: «بالاخره شد! بالاخره به بهشت رسیدیم!»
اما بگذارید یک لحظه از این هیجانِ زودگذر فاصله بگیریم و با هم صادق باشیم. اگر فردا صبح واقعاً تمامِ این موانع سیاسی برداشته شود، آیا واقعاً فکر میکنید زندگیِ ما تغییر میکند؟ آیا آن آدمِ بیانضباطی که در صفِ نانوایی برای چند دقیقه زودتر رسیدن به یک تافتون همه جور ترفند و کلک و دروغ را به کار میبندد تا حق چند نفر در صف را ....، ناگهان با دیدنِ اخبارِ توافق، به یک شهروندِ نمونه تبدیل میشود؟ آیا آن کسی که با خیالِ راحت، وقتِ اداری را پس از اینکه صبح ساعت حضور در محل کار زده و با کلک و به کار بردن انواع و اقسام ....از اداره خارج و بقیه روز را در بنگاه املاک سر خیابون مجدد در حال کلاه برداری از خلق الله و ....و آخر ماه هم طلبکار و شاکی از حقوق کم دولت و ...، ناگهان وجدانش بیدار میشود؟
خیر. حقیقتِ تلخ این است که ما عادت کردهایم تمامِ سرنوشتِ خودمان را به «دیگران» بسپاریم؛ به سیاستمدارها، به معاهدات، به دشمنان و به پیمانها. ما فکر کردهایم که اگر «آنها» تغییر کنند، ما هم خودبهخود تغییر میکنیم. اما حقیقت این است که کشورها را نه توافقنامههای بینالمللی، که آدمهایِ درونِ آنها میسازند.
ما با یک نوع «سادهلوحیِ شیرین» زندگی میکنیم. منتظریم یک امضای بزرگ در پایتختهای دوردست، تمامِ گرفتاریهای ما را حل کند. اما مشکل ما، لزوماً در «خارج» نیست؛ مشکل ما در همان «داخل» است؛ در همان گوشهیِ تاریکِ ذهن و رفتارِ روزمرهی خودمان.
ببینید، تا زمانی که ما «تغییرِ ساختار» را با «تغییرِ رفتار» اشتباه بگیریم، هر چقدر هم توافق کنیم، باز هم در همان جا خواهیم ماند. ما نیاز داریم به یک بازتعریفِ بزرگ داشته باشیم.
ما باید خیلی تغییر کنیم باید خیلی یاد بگیریم آموزش ببینیم و منت به سر تمام دنیا گذاشته و مطالعه کنیم !
ما باید از آن جایی که «تخصص» را قربانیِ «ارتباطات» میکنیم، خجالت بکشیم. باید از روزی بترسیم که در آن، یک فردِ بیمهارت، فقط چون «آدمِ خوبی است» یا «چون هم مدرسه ای و هم دانشگاهی فردی صاحب موقعیت بوده»، اجازه پیدا میکند دربارهیِ چیزهایی که از آنها سر در نمیآورد، حکمرانی کند. در دنیایِ واقعی، فقط «دانش» و «مهارت» حرف اول را میزنند، نه اینکه از چه خانوادهای هستید یا چه نفوذی در اختیار دارید.
این لایههایِ لرزانِ ما، حتی به آیندهیِ فرزندانمان هم رسیده است. وقتی مدارس را به حیات خلوت و ملک شخصی تعدادی افراد و خانواده های پرنفوذ و دارای روابط خاص برای کسب درآمد و ثروت و البته بعد از پول آموزش سلیقه ای و بدون محتوی تبدیل میکنیم و اجازه میدهیم آموزش و پرورش، تابعی از سلیقههایِ حزبی یا اقتصادی شود، در واقع داریم ستونهایِ آینده را میتراشیم. ما نباید اجازه دهیم که تعلیم و تربیت، به یک «کسبوکارِ خاص» برایِ چند نفر تبدیل شود؛ چون آنچه در ذهنِ کودکانِ ما میگذرد، بسیار ارزشمندتر از تمامِ سرمایههایِ مادیِ این روزهاست.
قانون هم باید از این حالتِ «انتخابگر» خارج شود. قانون نباید برای یک نمایندهیِ با نفوذ، ساکت و آرام باشد که هر طور خواست از آن عبور میکند، و برای یک شهروندِ معمولی، مثلِ یک دیوارِ سنگی و عبورناپذیر. اگر یک نفر، هر چقدر هم که در جایگاهِ بالایی باشد، نتواند از خطِ ویژه خیابان عبور کند، آن وقت است که میتوانیم بگوییم ما واقعاً در حالِ حرکت به سمتِ یک کشورِ مدرن هستیم.
خلاصهی کلام اینکه: اگر فردا صبح معجزهای رخ دهد و تمامِ دشمنیهایِ جهانی برطرف شود، شاید فقط ورقِ اخبار عوض شود؛ اما اگر ما، از همان ریشهیِ رفتارهایِ کوچک و روزمرهی خودمان، تغییر نکنیم، باز هم همان آدمهایِ خسته و درمانده خواهیم بود که منتظرِ معجزهای دیگرند.
ما نباید منتظرِ فردا باشیم. ما باید از همین امروز، از همین لحظه، خودمان را بازنویسی کنیم.
مخلص امین ظاهری