ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

خوف نکن بچه .... خوف نکن

«شب دهم» با آن فینال زخمی‌اش، با آن سکانس آخر که تعزیه را از قاب بیرون می‌کشد و می‌نشاند وسط سینه‌ آدم، کاری می‌کند که خون فقط خون نباشد؛ روایت باشد. روایتِ قدیمیِ غلبه‌ ظالم بر مظلوم. روایتِ تکرارشونده‌ تاریخی که این ملک، انگار خوب بلد است از بر. آن‌قدر که تراژدی، دیگر غریبه نیست؛ آشناست، هم‌خانه است، مثل صدای اذانِ غروب یا بوی خاک باران‌خورده.

این قصه، تازه نیست. شاید از همان روزی شروع شد که ابراهیم مأمور شد و تیغ بالا رفت و به‌جایش گوسفندی به خاک افتاد. شاید همان‌جا، جایی در عمق تاریخ، ظلم تمرین شد؛ بدتر از آن، برایش برهان هم جور شد. بعدتر، وقتی خون هابیل به دست قابیل ریخت، بشر فهمید خون می‌تواند ریخته شود و دنیا هم، خیلی وقت‌ها، فقط نگاه کند. از همان‌جا خون ارزان شد.

می‌گویند سرزمین، مادر است. می‌گویند مادر یعنی مهرِ مطلق. پس چه شد که این مادر، این‌همه فرزندش را به کشتارگاه سپرد؟ این‌همه خون را چگونه تاب آورد؟ مگر چقدر تشنه‌ای؟

یا ما در تعریف مادر اغراق کرده‌ایم، یا این تشبیه «مام وطن» از اساس هولناک بوده. شاید اگر این خاک را مادر صدا نمی‌زدیم، این‌همه تعصب حک نمی‌شد در جان جوان‌ها؛ این‌همه تکلیفِ نانوشته برای دفاع، برای مردن، برای خون دادن.

خون جوان، همیشه داغ است و سوزان. وعده‌ عدالت هم همیشه همان بوده: دیر می‌گیرد، اما شیر می‌گیرد. اما این همه تأخیر، این همه تعویق، بوی بی‌وفایی می‌دهد. کدام خاک را سراغ داریم که مثل ایران، این‌طور از خون فرزندانش نوشیده باشد؟ کافی‌ست قدم بزنی در تاریخ، صفحه بزنی، مکث کنی؛ عطش را می‌بینی، تکرار را می‌بینی.

آیا خونِ ما بی‌ارزش بوده، یا بی‌ارزش دیده شده؟

یک روز با حیله‌ پادشاهان، روزی با شمشیر مهاجمان عرب، روزی با مشت آهنینِ پنهان‌شده زیر دستکش مخملی، روزی به طمع همسایه. شکل‌ها عوض شد، هزینه ثابت ماند: خون جوانان. همیشه ساده‌ترین خرج، خرج از جان بوده.

بعد، برای آرام کردن دل‌های سوخته، شروع کردیم به نام‌گذاری. لقب دادیم، مرثیه سرودیم، از خون ریخته اسطوره ساختیم؛ شاید که وجدان‌مان کمی ساکت شود.

اینجا خون قیمت ندارد. نه چون کم است؛ چون اینجا اسراف میکنیم در هر آنچه بیشتر داریم ما قدر نمی‌دانیم . آن‌قدر که تکرار شده، عادت شده، عادی شده. جانِ یک جوان را با «خدا رحمتش کند» جمع کرده‌ایم و بی‌تقاص گذشته‌ایم. گذشته‌ایم از جانی که در هر کتاب آسمانی، بالاترین امانت است. جان دادن را «خون در راه خدا» جا زدیم، در حالی که هیچ کتابی ننوشته خدا به خونِ مخلوقش محتاج است.

خاک…

از این همه خون، خجالت نمی‌کشی؟

خونمام وطن
۶
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید