گاهی میان تندی بادِ روزمرگی، دلم میخواهد یقهی جهان را بگیرم و یادش بیندازم که هنر، فقط یک جور گفتوگو با زندگی است؛ یکی زمزمه میکند، یکی فریاد میزند. شعر را میگویند هنر پنجم و سینما را هنر هفتم؛ و اگر قصیده، نفسِ بلند و کشیدهی شاعر است، فیلم بلند هم همان رودیست که آهسته اما سهمگین از قابها میگذرد. آنطرف، رباعی مثل تیر برقِ کوتاه و مستقیم، چهار مصراع با چهار ضربه. همانطور که فیلم کوتاه، ضربآهنگ فشردهایست از جهان: تیز، بیحاشیه، عریان.
راستش همیشه برایم فیلم کوتاه یکجور خاکِ حاصلخیز بوده؛ جایی که تخیل، جسورانه و سرشار از دانستن ،لختِ لخت میدود. بیتکلف، بیغرور. شاید چون یادم نمیرود آن روزی را که هنوز دانشجو بودم، در سالن کوچکی در دانشگاه ـ که اسمش را گذاشته بودند «مرتضی آوینی» اما روح حاکمش پشت تاریکی همیشه برای بچه ها ((کامران)) بود همیشه بوی صندلیهای کهنه و نم مونده دیوارش تو مشام ـ نشستیم برای دیدن آثار جشنوارهی فیلم کوتاه.
چراغها خاموش شد، پرده روشن. اما تصویر؟ فقط یک صفحهی سفید. نه موسیقی، نه تکان، نه حتی سایهی یک آدم. اولش همه خیال کردند تیتراژ است. بعد یکجور انتظار محترمانه، که خب الان شروع میشود.
دو دقیقه گذشت. سکوت. سه دقیقه. زمزمهها شروع شد. یکی زیر لب گفت نکنه دستگاه خرابه؟؟!. یکی گفت فیلم اشتباهی پخش شده شاید !!. چهار دقیقه که شد، انگار از گوشهی پرده، نقطهای سیاه عبور کرد؛ صدای وزوز ریزی هم آمد. یک مگس. فقط یک مگس. سالن داشت جوش میآورد؛ اعتراضها بلند شده بود، صندلیها جابهجا میشد، همه خسته، کلافه، عصبی.
پنج دقیقه که رسید، درست در لحظهای که سالن داشت منفجر میشد، روی همان سفیدی مطلق، یک متن ظاهر شد؛ مثل یک پتک:
تحملش سخته؟ اذیت شدین؟ کلافه شدین؟
این فقط کمتر از پنج دقیقه از زندگی یک جانباز قطعنخاعی بود.
کسی که سالهاست روی تخت، بیحرکت، فقط سقف را میبیند. همین. فقط سقف.
سالن یکهو خالی شد از صدا. مثل اینکه کسی گلوی همه را همزمان فشار دهد. هیچکس تکان نمیخورد. انگار آن صفحهی سفید، آینهای شده بود که ما را برهنه نشان میداد: بیحوصله، بیصبر، بیفهمِ رنج.
وقتی چراغها روشن شد، من حس میکردم یکتکهام را کسی برداشته و گذاشته جایی که دیگر مال من نیست. آن فیلم کوتاه نه قصیده بود، نه رباعی. خودش بود؛ زخمی و بیواسطه. یک سیلی. یک تکان.
سالها گشتم دنبال اسم فیلم، دنبال سازندهاش، حتی دنبال کسی که شاید دیده باشدش. هیچجا پیدا نشد. انگار فیلمی بود که آمده بود، کارش را کرده بود و رفته بود. اما راستش را بخواهی، همین گمشدهبودنش هم به عظمتش اضافه کرد. بیهیچ ادعایی، رفت نشست کنار ده فیلم مهم زندگی من. نه به خاطر تکنیک، نه فرم، نه روایت. فقط به خاطر اینکه به من یاد داد گاهی پنج دقیقه سکوت، عمیق ترین دردهاو دانستن ها را بهمراه دارد ......
و شاید همین است جادوی فیلم کوتاه؛
همان رباعی تصویر.
چهار خط ، اما تیر خلاص.
مخلص امین ظاهری