تو محلهی ما یک رسم نانوشته بود؛ هر چیزی را که باید میگفتیم، نمیگفتیم، و هر چیزی را که لازم نبود، آنقدر میپیچاندیم که خودش از شرمندگی بخار شود و ناپدید شود.
بچگیمان همینطور گذشت؛ با قوطیهای فلزی که تویشان یا قند بود یا راز. و خدا نکند کسی بفهمد کدام به کدام.
یادم هست یکبار خاله خانم وسط حیاط ایستاده بود و زیر لب میگفت:
«آدم تا وقتی چیزی رو نگه داره، مال خودشه. گفتی، رفت.»
بعد هم با دامن گلگلیاش از کنار حوض رد شد، انگار داشت مرزهای یک کشور را با احتیاط جابهجا میکرد.
ما هم همین شدیم؛ نسل قوطیهای دربسته.
نسلی که بلد بود لبخند بزند و همزمان چیزی را پشت دندانهایش قایم کند.
نسلی که «چطوری؟» را مثل رمز عبور میپرسید و «خوبم» را مثل دروغ بیخطر جواب میداد.
یکبار توی اتوبوس نشسته بودم. مردی روبهرویم بود که مردم میگویند «آدم حسابیست»؛ کتوشلوار اتوکشیده، عطر آنطرفآبی، حرفهای قلمبه ....
داشت به تلفنش میگفت:
«نه بابا، من اهل دورنگی نیستم…»
در حالیکه با دست دیگرش یک پاکت مهرنخورده را پشت کیفش قایم کرده بود، انگار جرم است.
من نگاهش کردم و با خودم گفتم:
ما همه استادِ «نه بابا» گفتنیم؛ فقط نوع قایم کردنمان فرق دارد.
تزویر ما، ظریف است.
توی کلماتمان رخنه میکند.
توی لبخندهایی که کمی زیادی کش میآید.
توی پیچدادنهایی که از بس حرفهای شدهاند، آدم خیال میکند دارند گرهی قالی باز میکنند، نه حقیقت یک ماجرا را.
بزرگتر که شدم، فهمیدم ما ایرانیها از بچگی یاد میگیریم چطور یک چیز را نشان بدهیم و یک چیز دیگر باشیم؛
نه از سر خباثت، از سر ترس.
ترس از قضاوت، ترس از «چی میگن»، ترس از اینکه کسی راز کوچکی را که توی قوطی قایم کردهای، جلوی چشم همه پهن کند.
ولی یک روز، پیرمرد کفاش سر کوچهمان—همان که همیشه بوی واکس و کفش کهنه میداد—به من گفت:
«پسر، آدم اگر قرار باشه چیزی رو قایمش کنه، یعنی مال خودش نیست. مال ترسشه.»
از همان روز، من هم مثل آدمی که دست از پنهان کردن قند برداشته باشد، کمکم فهمیدم:
صادق بودن گاهی سخت است،
گاهی تلخ،
گاهی هم مثل قند توی قوری قدیمی ننه ام ،
شیرین و خلاصکننده.
حالا هر وقت میبینم کسی چیزی را پشت لبخندش قایم کرده،
با خودم میگویم:
ای کاش یک نفر جرأت کند قوطی را باز کند؛
بگوید: «این منم.»
نه بزک کرده، نه پیچیده،
نه پشت هزار لایهی رفتار و حرف و ظاهر پنهان.
فقط خودش.
همینقدر ساده، همینقدر پیداگر.
مخلص امین ظاهری