حکومتها میروند، ما میمانیم
چرا بدون اصلاح فرهنگ، هیچ تغییری دوام نمیآورد
ما سالهاست یک روایت راحت برای خودمان ساختهایم:
اینکه همهچیز تقصیر حکومت است.
اگر حکومت عوض شود، اخلاق درست میشود، اقتصاد جان میگیرد، اعتماد برمیگردد، و جامعه نفس میکشد.
این روایت آرامبخش است.
چون مسئولیت را از دوش ما برمیدارد.
اما تاریخ، جامعهشناسی و تجربهی روزمره چیز دیگری میگویند:
حکومتها محصول جامعهاند، نه موجوداتی فضایی که به یکباره از آسمان افتاده باشند.
ماکس وبر صریح میگفت قدرت سیاسی بدون پذیرش اجتماعی دوام نمیآورد.
یعنی اگر ساختاری سالها پابرجاست، جایی در فرهنگ، عادت، یا ترس جمعی ما ریشه دارد.
آنتونیو گرامشی یک لایه عمیقتر رفت و گفت قدرت، پیش از آنکه در خیابان اعمال شود، در ذهنها تثبیت میشود.
وقتی مردم همان ارزشهایی را زندگی میکنند که قدرت میخواهد، زور فقط نقش تزئینی دارد.
بیایید از انتزاع بیاییم بیرون.
از همین خیابانها شروع کنیم.
چراغ قرمزِ نیمهشب را تصور کنید.
نه پلیسی هست، نه دوربینی، نه خطری.
چراغ، صرفا یک قرارداد اجتماعی است.
عدهای میایستند، عدهای رد میشوند.
جالب اینجاست که خیلی از کسانی که رد میشوند، همانهایی هستند که فردا از بیقانونی، فساد و عقبماندگی مینویسند و میگویند و مینالند .
این تناقض، اتفاقی نیست.
این فرهنگ است.
ساموئل هانتینگتون میگفت مشکل جوامع درحالتوسعه، فقدان قانون نیست؛ شکاف بین قانون و باور عمومی به آن است.
ما قانون داریم، اما به آن اعتماد نداریم.
برای همین، قانون را مانع میبینیم، نه قرارداد.
نتیجه روشن است:
هرکس به اندازهی قدرتش قانون را خم میکند.
حکومت، با قدرت بزرگتر.
مردم، با قدرت کوچکتر.
اسمها فرق دارد، منطق یکیست.
حالا بیایید یک قدم جلوتر برویم.
فرض کنید یکی از «ما» به پست مدیریتی برسد.
نه آدم بدی است، نه فاسد بالفطره.
دیروز در صف نانوایی غر میزد، امروز پشت میز نشسته و همان رفتار و گلایه از زمین و زمان و مقصر دانستن دیگران و همه جز خود
حداکثر سه ماه بعد، اولین جملهی آشنا از این فرد شنیده میشود:
«این قانون خیلی سفتوسخته، باید یهجوری راهش رو باز کرد.»
اینجا سقوط اخلاقی شروع نمیشود؛
قبلا شروع شده، فقط حالا دیده میشود.
روانشناسی این روند را خوب میشناسد: لغزش تدریجی اخلاقی.
هیچکس با فساد بزرگ آغاز نمیکند.
با «فقط این بار» شروع میشود
نقل به مضمون از سخن آقای ......:انسان قدم قدم و مرحله مرحله مراتب چشم پوشی از قانون و انسانیت را به سوی (دیوث )شدن طی میکند هیچکس یکباره (دیوث)نشده یک یوث دو یوث و.....در نهایت دیوث
بعد میشود «همه همین کار رو میکنن».
آخرش میرسد به «اگه من نکنم، یکی دیگه میکنه».
ما در فرهنگی رشد کردهایم که «پارتی داشتن» سرمایه محسوب میشود.
از کودکی یاد گرفتهایم کار راه افتادن، مهمتر از درست راه افتادن است.
اگر کاری با آشنا جلو برود، تشویق میشویم:
«بلدی زندگی کنی خیلی زرنگی .»
ماکس وبر این را «سلطهی شخصی» مینامید.
جایی که رابطه جای قاعده را میگیرد.
در چنین جامعهای، حتی مدیرِ خوشنیت هم، ناخودآگاه همان الگو را بازتولید میکند.
چون ابزار دیگری بلد نیست.
اینجا تفاوت اصلی ما با جوامع متمدن روشن میشود.
در آنجا سیستم طوری طراحی شده که حتی اگر مدیر بخواهد تخلف کند، نتواند.
اینجا سیستم طوری است که حتی اگر نخواهد، مجبور میشود.
فشار فامیل، دوست، همشهری، همدانشگاهی.
اگر کمک کنی، میشوی آدم باحال.
اگر کمک نکنی، میشوی بیمعرفت.
فساد اینجا فقط فردی نیست؛ اجتماعی است.
جامعه از مدیر انتظار تخلف دارد.
تاریخ هم این را تایید میکند.
مشروطه، قانون آورد اما فرهنگ قانونپذیری نیاورد.
انقلاب ، قدرت را جابهجا کرد اما فرهنگ حذف و مطلقگرایی را نگه داشت.
اسمها عوض شدند، الگوها نه.
اریک فروم هشدار داده بود جامعهای که مسئولیت را تمرین نکرده، آزادی را تاب نمیآورد.
چنین جامعهای یا دنبال ارباب میگردد، یا خودش ارباب میسازد.
حکومتها بیتقصیر نیستند.
اما منشأ و دلیل همه تقصیر هم نیستند.
جامعهای که فرهنگش اصلاح نشود، هر حکومتی را شبیه خودش میکند.
مثل آبی که ظرفش را شکل میدهد
به فرض حکومت عوض شود و ما همان بمانیم،
فقط تاریخ را به نوعی آماده تجربه چندین باره شده ایم ، البته نه با استفاده از تجربه های زیست شده بلکه دقیقا همان مسیر و قاعدتا همان نتایج و اتفاقات منتظر جامعه میباشد
تا وقتی قدرت را غنیمت بدانیم نه امانت،
تا وقتی قانون برای «بقیه» باشد نه برای خودمان،
هیچ تغییر سیاسیای معجزه نمیکند.
تغییر واقعی، از جایی شروع میشود که قبول کنیم
ما فقط قربانی نیستیم؛
بخشی از مسئلهایم.
و این، سختترین جایی است که یک جامعه میتواند میتواند بایستد.