ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

معادله ناتمام

چرا در ایران «خواستن» تنها نیمی از مسیر است؟

همیشه فکر می‌کردم موفقیت، مثل یک مهندسیِ دقیق است؛ اگر ورودی‌ها را درست انتخاب کنی، خروجیِ معادله هم مشخص است. تصورم این بود که «اراده» را اگر به توانِ «تلاشِ بی‌وقفه» برسانی، سقفِ آرزوها کوتاه می‌شود. اما سال‌ها دویدن در زمینِ بازیِ ایران، به من ثابت کرد که در محاسباتِ ما، یک «متغیر مجهولِ بزرگ» وجود دارد که تمام فرمول‌ها را بهم می‌ریزد؛ متغیری که نه در کتاب‌های درسی پیدا می‌شود و نه در کلاس‌های موفقیت.

آن سال‌ها، من با مجله‌ی «گل‌آقا» بزرگ شدم؛ آینه‌ی کدرِ جامعه‌ای که در قابِ طنز، تلخ‌ترین واقعیت‌هایش را نشان می‌داد. در آن کاریکاتورها، همیشه یک نمادِ ثابت برای قشرِ ضعیف وجود داشت: معلمی با کت‌وشلوارِ وصله‌دار و چهره‌ای که خستگیِ سال‌ها تقلا در آن موج می‌زد. آن نگاهِ سنگینِ مجله به طبقه‌ی فرهنگی، برای من در آن سن و سال همراه با غم و انگیزه سازی بود .

آن تصویر، بازتابِ مستقیمِ زندگیِ خودمان بود. پدرم معلم بود؛ فرهنگیِ شریفی که دستمان را به دهانمان می‌رساند اما هرگز دستمان به آسمان نمی‌رسید. بیست‌وهفتمِ هر ماه که حقوقِ ناچیزش می‌رسید، همان شبِ نرسیده، خرجِ قسط و بدهی و اجبارها می‌شد و ما تا ماهِ بعد، با همان دلهره‌ی همیشگی زندگی می‌کردیم. من آن زندگی را می‌دیدم و از همان‌جا تصمیم گرفتم: «من نباید این‌طور باشم.»

مهندسی برای من، فقط یک انتخابِ رشته نبود؛ یک «نقشه‌ی فرار» از همان زندگیِ بیست‌وهفتمِ ماه بود. چنان مصمم بودم که حتی قبولی در دانشگاههای نظامی  را که امنیتِ شغلی‌شان تضمین‌شده بود، رد کردم تا به قلبِ سازندگی بروم که همانا برای من مهندسی تعریف شده بود .در دانشگاه، با دقتِ یک مهندس !، آرزوهایم را برای داشتنِ شرکتِ خودم چیدم. حتی طراحیِ دفترِ کارم را در خیال با جزئیات می‌دیدم.و با تصویر سازی و خیال پردازی برای آینده خستگی ها و سختی ها را شیرین میکردم  می‌دانستم برای مدیرِ خوبی بودن باید آچاربه‌دست باشم؛ برای همین در سال‌هایِ جوانی، هر جا موقعیتِ کاریِ مرتبطی بود، بدون توجه به حق‌الزحمه و با تن دادن به «بیگاری»و کارگری محض ، فقط برای یاد گرفتنِ فوت‌وفنِ کار دویدم.

اما وقتی به لحظه‌ی موعود رسیدم و خواستم آن سدِ عظیم را بشکنم، «عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها».

تازه آنجا بود که فهمیدم چرا خواستنِ خالصانه در ایران، «شرط کافی» نیست. من فکر می‌کردم تخصص، تنها کلیدِ درهایِ بسته است؛ اما حقیقتِ تلخ، مثل یک سیلی بر صورتم خورد. فهمیدم که در این جغرافیا، قبل از آنکه «مهارتِ تو» به چشم بیاید، «نسبتِ تو با جریان‌هایِ پنهان» سنجیده می‌شود. فهمیدم که در کنارِ تلاشِ شبانه‌روزی، آن «منجی‌هایِ نامرئی» یا همان «روابط و پارتی‌هایِ طلایی»، کارکردهایی دارند که می‌تواند یک جاده‌ی خاکیِ سنگلاخی را برای عده‌ای به بزرگراهی هموار تبدیل کند.

دیدم کسانی را که نه یک‌دهمِ من دویده بودند و نه حتی الفبایِ تخصصِ مرا می‌دانستند، اما با یک تماسِ «آشنا» و حمایتِ یک «منجیِ بانفوذ»، از درهایی گذشتند که منِ خودساخته، باید ماه‌ها پشتِ آن‌ها التماسِ مجوز می‌کردم. آنجا بود که فهمیدم موفقیت در این خاک، فقط محصولِ اراده نیست؛ حاصلِ ترکیبِ غریبی است از تخصص، و (پارتی )و آشنا برای یافتنِ  «دالان‌هایِ پنهان»، و  «وصل شدن ».

امروز که به عقب نگاه می‌کنم، پشیمان نیستم؛ اما دیگر آن‌قدر ساده‌لوح نیستم که فکر کنم فقط با تکیه بر بازوانِ خودم، قله‌ها فتح می‌شوند. در این سرزمین، تو باید بلد باشی چطور بجنگی، اما از آن مهم‌تر، باید بدانی چه زمانی و چگونه از آن درِ پنهانی عبور کنی که فقط برای «خودی‌ها» باز می‌شود.

خواستن، قدمِ اول است؛ اما «رسیدن»، در این دیار، بازیِ پیچیده‌ی دیگری است که باید قواعدِ نانوشته‌اش را هم بلد باشی.
مخلص امین ظاهری

مسیر موفقیتهدفبرنامه ریزیموانع پیشرفت
۱۶
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید