انسان، موجودی است که از همان بدو تولد، در بطن جامعه و اجتماع قرار میگیرد و پس از آن، بسته به استعداد، پشتکار و شرایطی که گاه از اختیارش دور است، راه زندگی خود را ادامه میدهد. اینکه چرا و چگونه هر کدام از ما در نقطهای خاص از جهان، با رنگ پوستی متفاوت و در دل فرهنگی ویژه پا به دنیا میگذاریم، بیتردید امری خارج از ارادهمان بوده است.
اما اگر اینگونه است، ریشهی این حجم از تفاوت میان فرهنگها، جوامع و کشورها چیست؟ مگر نه اینکه همهی انسانها از ساختاری بنیادین و مشابه بهرهمندند؟ پس چرا جوامعی که همین انسانها بنا نهادهاند، تا این حد با یکدیگر افتراق دارند؟
اینبار، بد نیست کمی از شعارهای همیشگی فاصله بگیریم؛ از مقصر دانستنِ بیگانگان، از طمعِ دشمنان، از گنجینههای پنهانِ زیرِ زمین، و از آن ادعاهای پرطمطراقی که مدام تکرار میشوند. البته، رد کردنِ این عوامل هرگز به معنای نادیده گرفتنِ نقش آنها نیست، اما بیایید کمی زاویه دیدمان را تغییر دهیم. بیایید به جای تکرار مکررات، به کاوشِ دلیلِ پیشرفتِ ملتهایی بپردازیم که توانستهاند گامهای بلندی بردارند. دستکم در خیال و انشا، قدری طعمِ خوشبختی و موفقیت را بچشیم، که همانا وصف العیش، نصف العیش.
ما سالهاست که برای توجیهِ عقبماندگیِ خود، به وفور گفتهایم که داشتنِ نعمتها و منابعِ خدادادی، گاهی خود به دردسر تبدیل میشود؛ چرا که سرزمینهای غنی، همواره در معرضِ چشمِ طمعِ بیگانگان بودهاند. و البته، تمامِ تقصیرها را گردنِ همان دشمنان انداختهایم که مسببِ بسیاری از توطئهها و دستاندازیها بودهاند.
اما سوال اینجاست: چرا ملتهایی که شاید تاریخِ پرشکوهی نداشتهاند، یا از منابعِ طبیعیِ چشمگیری برخوردار نیستند، توانستهاند به سطحی از خوشبختی و پیشرفت دست یابند؟ به قولِ نویسندهای که نامش را به خاطر نمیآورم: «ملتهای خوشبخت، تاریخ ندارند.» شاید منظور این بود که گاهی، ثقلِ تاریخ، خود مانعی است بر سرِ راهِ ساختنِ حال.
و حالا، بیشک عدهای پیدا میشوند که با بهرهگیری از مغلطه، با تحریفِ مفاهیمِ معنوی، یا با همان شعارهایِ کلیشهای و توخالی که دیگر برای نسلِ امروز اقناعکننده نیست، خوشبختی و رشد و پیشرفت را انکار کنند؛ در حالی که اینها معیارهایی جهانی و پذیرفتهشدهاند. این دسته، یا حقیقتاً در جهلِ مطلق به سر میبرند، یا با علم به حقیقت، به دلیلِ منافعِ شخصی، در این چرخه معیوب، تکرارِ مکررات میکنند.
باید پذیرفت که هر گوشه از این کرهی خاکی، ارزشمند است و هر سرزمینی، به دلایلِ گوناگون، میتواند موردِ طمع و هجوم قرار گیرد. اما چیزی که یک ناحیه را به مکانی ایدهآل برای زندگی تبدیل میکند، یا برعکس، آن را به جهنمی سوزان بدل میسازد، پیش از هر چیز، خودِ ساکنانِ آن سرزمین هستند. گاهی حتی یک شهرِ بزرگ و پرافتخار، اگر مردمانش از فرهنگِ درست و مسئولیتپذیری بیبهره باشند، از درون فرو میپاشد.
انسان، اشرفِ مخلوقات است؛ نشانی از ذاتِ اقدسِ الهی. اما همین اشرفِ مخلوقات، با بیتوجهی به اصولِ نابِ انسانی، با غرق شدن در حرص و آز، گامبهگام به موجودی شیطانی بدل میشود. دروغ، تزویر و ریا، ابزارِ ارتزاقش میگردد؛ غیبت و خبرچینی از زندگیِ دیگران، شغلِ رسمیاش. حتی از میلِ ذاتیِ انسان به پرستش، برای خود دکانی میسازد و از آن، بهشت را با عدد و رقم و پول معامله میکند. و چه دردناک است که انسانی را که خداوند او را در دین، مختار آفریده، با زور و اجبار به سمتِ بهشت سوق دهند.
و قس علی هذا...
اما چگونگیِ فراگیر شدنِ فرهنگ و تبدیل شدنِ آن به رفتارِ عمومیِ یک جامعه، موضوعی است که شایستهی بررسی و درکِ عمیق است.
در نهایت، دردناک است که سرزمینهای کهن و ثروتمند، اغلب مردمانِ فقیری دارند؛ مردمی که در دستهبندیهای جهانی، در شمارِ کشورهای عقبمانده یا در حالِ توسعه قرار میگیرند، اما هیچگاه در صفِ کشورهای پیشرو و توسعهیافته جای نمیگیرند.
حتی اگر بپذیریم که چشمِ طمعِ بیگانگان در این وضعیت دخیل بوده، باز هم این پرسش مطرح است: چرا و چگونه آن کشورِ متخاصم، جسارتِ دستاندازی به کشوری کهن و غنی را پیدا کرد؟ یا به بیانِ دیگر، چرا مردمانِ این خاکِ پرنعمت، کاری کردند که کشوری بیهویت و فقیر از منابع، توانِ غلبه بر آنها را یافت؟
هیچ عاملی به اندازهی «رفتار و فرهنگِ غالبِ ساکنان» بر این وضعیت تأثیرگذار نبوده است. فرهنگِ ناسازگار، در کنارِ سایرِ دلایل، سهمی بسیار بزرگ دارد؛ شاید بیش از پنجاه درصدِ کلِ ماجرا.
پس، ای کسی که تواناییِ انجامِ کاری را داری، دست به کار شو. تا زمانی که فرهنگ و رفتار اصلاح نشود، هیچ قانون، هیچ ابزار، هیچ مدیر و هیچ حاکمی بهتنهایی قادر به ایجادِ رشد و پیشرفت واقعی نیست. بخشِ عمدهی فرهنگ، از جزئیترین کنشهای فردی آغاز میشود و بهتدریج به کلِ جامعه سرایت میکند. و اگر قوانین نیز، با مطالعه و اصولی صحیح تدوین شوند، پس از مدتی به بخشی از فرهنگِ جامعه بدل خواهند شد.
بنابراین، هر فرد باید از خود آغاز کند؛ با اصلاحِ رفتارِ نادرستِ خویش. نه بیشتر، نه کمتر. و پس از مدتی، همین دریایِ کوچکِ رفتارِ متمدنانه، فرهنگی ارزشمند را شکل خواهد داد. آنگاه، ملتِ بافرهنگ، توانِ دستیابی به اقتصادی شکوفا، شهر و کشوری آباد، آموزشی مفید و کاربردی، و آیندهای روشن را خواهد داشت .
مخلص امین ظاهری