ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

قوری آقای کومتی!

«مگه قوری آقا کومتیه؟»

این جمله را معمولاً بعد از شنیدن خبر ته کشیدن چای از دهان دادا می‌شنیدیم؛ د. جمله‌ای ساده، اما پشتش داستانی ایستاده بود به قامت یک باور.

دادا وقتی از آقا کومتی !حرف می‌زد، لحنش عوض می‌شد. انگاراین اسم را از دهانش با احترام بیرون می‌گذاشت. از پیری فرزانه می‌گفت، صاحب کرامت، آشنا به عالم غیب، بینا به چشم برزخی، و قادر به طی‌الارض. مردم، هرکدام به دلیلی، به خدمتش می‌رسیدند. محل ملاقات، خانه‌ای محقر و شخصی بود؛ نه خانقاه پرزرق‌وبرق، نه عمارتی پرهیبت. بعد از نماز صبح، در خانه به روی مردم باز می‌شد و این رفت‌وآمد تا پاسی از شب ادامه داشت.

در اتاق جلوس آقا، همیشه یک منقل کوچک بود؛ پر از خاکستر و ذغال نیم‌سوز، فقط برای گرم نگه‌داشتن یک قوری چای کوچک. هر مراجع، بعد از چند لحظه نشستن و شنیدن کلامی، با یک فنجان چای تبرک‌شده بدرقه می‌شد. نکته اما همین‌جا بود؛ در تمام آن ساعت‌ها، با آن‌همه آدم، هیچ‌کس ندید کسی آب جوش به قوری اضافه کند یا چای تازه‌ای بریزد. قوری همان قوری بود، اما چای تمام نمی‌شد. این را مردم دیدند، دهان‌به‌دهان گفتند، و شد یکی از کرامات نقل‌شده‌ی آقا.

آن روزها سن و فکرم اجازه نمی‌داد چیزی را واکاوی کنم. بزرگ‌تر که شدم، کنجکاوتر شدم. بیشتر از دادا پرسیدم: کجا بود؟ کی بود؟ چند سالش بود؟ خودت دیدی؟

دادا گفت: «آره. خودم دیدم.

سال واقعه را هم با همان خط‌کش همیشگی‌اش اندازه می‌گرفت؛ خط‌کشی به جای ماه و سال اولینش اجباری و خدمت نظام وظیفه بود بعد تولد اولین فرزندش حسینعلی، بعد سالی که شروع آباد کردن صحرا و حمام را دست گرفت، بعد انقلاب و رفتن شاه ، و آخرِ آخر، شهادت فرزند آخرش قاسمعلی. بعد از آن داغ، دنیا برایش دیگر نقطه عطفی نداشت. خودش می‌گفت: «قاسمعلی جیرمو سوختون.»

کمرش همیشه خمیده بود، اما بعد از آن داغ، انگار زمان هم برایش خم شد و ایستاد.

می‌گفت جوان که بود، با چند نفر از هم‌دوره‌ها نیت کردند بروند برای دست‌بوس آقا . حوالی شهریورماه بود یکی از رفقا، فتحعلی، با مخالفت پدرش، روبه‌رو شده بود. فصل درو بود و کار. پدر راضی نبود. اما فتحعلی جوان بود و سرکش. راه افتادند.

جلوی در خانه آقا، در بسته بود. دق‌الباب کردند. خادم آمد و گفت: «آقا فرمودند آن‌که پدرش راضی نبوده و هندوانه توی گونی دارد، بار و بندیلش را بردارد و از همان راهی که آمده برگردد. ملاقات ندارند.»

دادا می‌گفت همه‌شان خشکش زده بود. نه تلفنی بود، نه تلگرافی. نه راهی برای خبررسانی. حتی از هدیه فتحعلی هم خبر داشت؛! از همان گونی و هندوانه‌ها. این ماجرا را دادا سال‌ها، با همان جزئیات، بی‌کم‌وکاست تعریف کرد.

سال‌ها گذشت. من قد کشیدم. سوار اسب غرور و جهل مرکب شدم. چند جلد کتاب بیشتر خوانده بودم و همین کافی بود تا خودم را دانای کل بدانم. با این‌همه، هیچ‌وقت جلوی بزرگ‌ترها، مخصوصاً دادا، به خودم اجازه ندادم اصل ماجرا را انکار کنم.

بعدتر فهمیدم اسم قهرمان ماجرا را اشتباه تلفظ می‌کردند آقا کومتی! در واقع همان عالم وارسته، آیت‌الله گنبدی(ره) بود. (قبل‌تر در مقاله و یادداشتی مفصل به معرفی ایشان و دوتن از فرزندانشان پرداخته ام .)و اکنون یکی از فرزندان ایشان با همان سبک و سجایا و ....جانشین و میراث دار پدر بودند در یکی از شهر های اطراف شهر ما .

سال‌های جوانی ، مشکلات و کلنجارها با زمین و زمان از یک طرف گرفتاری یکی از دوستان که به ناحق به مادر پیرش جفا کرده بود از سوی دیگر، ما را دور هم جمع کرد. آن شب باران می‌بارید؛ نه از آن باران‌های معمولی. هوا هم سرد بود؛ از آن سرماهایی که تا مغز استخوان می‌رود.

بحث کشیده شد به دفینه و گنج. یکی از ما، گنج برایش تفنن نبود؛ شده بود اصل زندگی

بحث و گفتگو رسید به کرامات و خوبان خدا و .... من، مغرور و مطلق‌نگر، شروع کردم به تمسخر. گفتم این‌ها همه بازی است، فریب مردم ساده‌دل. گفتم اگر کسی هم کاری می‌کرده، با ترفندهایی شبیه مستر جیشاک بوده؛ دانشی کمی بیشتر از مردم داشته و همان را معجزه جلوه می‌داده.

در اوج همین حرف‌ها، قرار شد فردا صبح، دوشنبه، روز ملاقات عمومی، برویم گنبد(محل اقامت فرزند آقای گنبدی ). نه از سر ایمان؛ از سر کنجکاویِ آغشته به انکار.

عجیب بود. با آن‌همه شب‌زنده‌داری، ساعت شش صبح راه افتادیم. باران هنوز می‌بارید. بی‌نقشه، بی‌موبایل، بی‌اشتباه رسیدیم. خانه‌ای محقر، یک‌طبقه، شلوغ‌تر از تصور. ماشین‌هایی با پلاک اهواز، تهران، اصفهان، کرمانشاه.

داخل، دو اتاق ساده؛ زنانه و مردانه. جمعیت فشرده. سکوتی که کم‌کم جای حرف‌های دیشب ما را گرفت. دیدن رنج مردم، آن‌قدر عریان، آن‌قدر بی‌پرده، زبان را می‌بست.

نوبت ما شد. اتاق ساده بود. تخت چوبی کنار دیوار. پیرمردی نحیف، چمباته‌زده، فرو رفته در خود. ما چهار نفر، بی‌قرار، اما ناگهان بی‌حرکت نشستیم. آمده بودیم سؤال کنیم، اما کلمات قهر کردند.

ایشان مشغول نوشتن بودند. نگاه مستقیم نمی‌کردند. فقط چهار بار، گذرا، به هرکدام از ما نگاه کردند. و هر بار، جمله‌ای گفتند که به دل یکی‌مان خورد.

به من گفتند گوش‌سپردن به والدین.

به دیگری احسان به مادر.

به سومی سبک نشمردن نماز.

و بعد، رو به چهارمی، داستان امیرالمؤمنین علی (ع) و میثم تمار را گفتند؛ داستان گنجی که بود، اما نبود؛ رزقی که تقسیم شده بود.

آن‌جا دیگر نه من مانده بودم، نه غرورم. فقط سکوت.

از اتاق که بیرون آمدیم، مسیر را یادم نیست. خداحافظی نکردیم. انگار هرکدام‌مان چیزی جا گذاشته بودیم آن‌جا؛ چیزی که دیگر به آن سادگی برنمی‌گشت.

جهل مرکب
۲
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید