و
شاید شما هم مثل من باشید؛ با این باور که شاید اولین ابزاری که دست بشر را با جهانِ سختِ طبیعت آشنا کرد، چاقو بود. اگر چنین باشد، قدمتِ این صنعت و هنر، از خودِ تاریخ هم بلندتر است.
هیچوقت نمیدانم چرا این ابزار کاربردی، این تکه آهنِ تیز، اینقدر مرا به خود مشغول کرد؟ اما همیشه از دیدنِ چاقوهای جیبی و تاشو، آن هم وقتی زیر نور میدرخشند، یک جور ذوقِ بچهگانه در دلم مینشیند.
من هرگز چاقو با خودم حمل نمیکنم؛ اصلاً نه اهل این کار هستم.نه حمل چاقو را ضروری میدانم اما مثل «ناموسِ» مردانِ قدیم، در خانه و گنجهام، همیشه چندتایی چاقوی دست ساز را نگهداری میکنم (برای ساخت هر یک عدد چاقو نیازمند تسلط به چند هنر و صنایع دستی مختلف میباشد) که هر کدام قصهای برای گفتن دارند.
صدای چکش در رگهای شهر
در شهر ما، بخشی از بازار قدیمی، که قدمتی بیش از ۸۰۰ سال دارد، به «راسته چاقوسازها» معروف است. اما من از وقتی حافظهام یاری میکند، بیشتر از دو دهنه مغازه-کارگاه چاقو سازی در آنجا ندیدم . اما معمرین شهر میگویند روزگاری، در این نقطه، صدای تپشِ چکش، شعلههای کوره و جرقههای قیچیساز و ابزارساز، گوشها را کر میکرد.
این دو دهنهی باقیمانده، میراثِ دو تن از خبرگان و نامهای ماندگار این صنف هستند: استاد حسین و استاد حسن. ناگفته نماند که در جعبهی آیینه من(جعبه و باکس شبیه کیف سامسونت برای نگهداری و نمایش انگشتر ساعت چاقو و... که روی درب آن برای دیده شدن اشیا داخل آن شیشه کارشده) ، چند اثر ارزشمند و یادگارِ دستِ این دو استاد، دلبری میکنند.
اما مگر میشود عاشق بود و آدرسِ معشوق را نخواست؟ من، بدون هیچ پیشزمینه یا شاگردی در این صنف، تصمیم گرفتم واردِ دنیای ساختِ دسته چاقو شوم. میخواهم از تجربهی خودم در کار با «شاخ» و البته پرسیدن و شنیدن از افراد کاربلد برایتان بگویم.
هنرِ تبدیل شاخ به دسته؛ وقتی طبیعت با ابزار متحد میشود
پیش از آنکه وارد جزئیات فنی شوم، باید یک نکتهی اخلاقی و مهم را میان کلاممان بگنجانم. در این مسیر، ما از شاخ حیوانات استفاده میکنیم، اما این به معنای شکار کردن آنها نیست. استفاده از این متریال باید از منابعی باشد که مجاز و اخلاقی به دست آمده باشد ؛ شکار کردن برای استفاده از این اجزاء، نه تنها با اصول اخلاقی ما سازگار نیست و نه راه درستی برای این هنر است. ما به دنبالِ بهرهبرداری از بقایای طبیعت هستیم، نه نابودی آن.
در دنیای چاقوسازی، شاخِ بز، گاومیش یا گوزن، پادشاهِ دستههاست. یکی از ظریفترین و اصیلترین مدلها، دستههای «تمامشاخ» است. مدلهایی که در آنها هیچ قطعه فلزی(به جز دو عدد پین (میخ) فلزی یکی برای لولا تیغه و دیگری نشیمن گاه تیغه) مثل قلاف یا باربند به کار نمیرود و تمامِ بارِ زیبایی و استحکام، بر دوشِ خودِ شاخ است.
این مسیرِ سخت و شیرین اینگونه میگذرد:
۱. انتخاب و آمادهسازی: استاد کار، ابتدا شاخی را انتخاب میکند که ضخامت، قطر و مهمتر از همه، «خشک بودن» آن، مطابق استانداردهای او باشد. سپس مغز شاخ را که در این فرآیند زاید و بلااستفاده است، خارج میکند.
۲. هموار کردنِ تندیِ طبیعت:شاخ بهصورت طبیعی دارای پیچوخم و اعوجاج است. استاد شاخ را برش میدهد و با استفاده از حرارت شعله (به صورت مستقیم و کنترل شده )، آن را نرم میکند. سپس تحت فشار، آن پیچوخمها را صاف میکند تا به شکلی شبیه به یک شمش یا مکعب مستطیل درآید.
۳. جلا دادن به زبری: پس از حرارت، سطح شاخ بهدلیل سوختگی و طبیعت خودش، زبر و نازیبا میشود. اینجا نوبت به هنرِ سابیدن میرسد؛ با سوهان دستی، چوبساب یا ابزارهای برقی و سمبادههای مختلف، آن سطحِ زمخت را به لایهای زیبا، صیقلی و منحصربهفرد تبدیل میکنند.
۴. تلفیق با تیغه: شاخِ صافشده را به گیره میبندند و با اره، یا هر ابزار برش چاکی دقیق در میان آن ایجاد میکنند تا محل قرارگیری تیغه باشد. در این مرحله، تیغه را بهصورت موقت قرار میدهند تا جایگاه میخها و پین ها را چک کنند. اگر همه چیز درست بود، کار به مرحلهی مدل دهی ، ابزارزنی و نقشاندازی میرسد.
۵. اتحاد نهایی:وقتی بالاخره تیغه و دسته، هر دو از نظر فنی و زیبایی «بابِ دل» استاد شدند، مونتاژ نهایی صورت میگیرد. پرداختِ دوباره انجام میشود تا آن دو جنسِ متفاوت (آهن و شاخ) که حالا با هم متحد و یکی شدهاند، در درخشش و شفافیت با هم رقابت کنند.
این امضای هر استاد است؛ اینکه چطور از یک تکه شاخ، چیزی بسازد که سالها، شاید حتی دههها، در دستِ صاحبش زنده بماند.
من هنوز در ابتدای این راه هستم. اگر شما در این حوزه تجربهای دارید، نکتهای میدانید یا حتی ایرادی در این روایتِ من میبینید، خوشحال میشوم در کامنتها با من گفتگو کنید. یادگیری، زمانی شروع میشود که بپذیریم هنوز چیزهای زیادی برای شنیدن دیدن و فهمیدن وجود دارد .
مخلص امین ظاهری