رانندهای را میشناختم که تریلیاش خانه و جاده، تمامِ جهانش بود. برخلافِ تصویرِ کلیشهای که از رانندهها در ذهن داریم، مردِ مطالعه بود؛ از آنهایی که کلمه به کلمه، دنیای پشتِ فرمان را در ذهنش هضم میکرد. حرفهایش بویِ تجربهی زیسته میداد، نه بویِ کتابهای ترجمهایِ کم ارزش. یکبار جملهای گفت که هرچه زمان گذشت، بیشتر به عمق و درستیاش ایمان آوردم: «اگر به شهری وارد شدی، کتابفروشیها و دکههای روزنامهفروشی را جستوجو کن. هرچه اینها پررونقتر باشند، آن مردم اهلِ فضلاند و آن اقلیم، جایِ بهتری برای زیستن است.»
نمیدانم اگر او امروز بود و این حجمِ عظیم از کتابهای «رازهای موفقیت»، «چگونه پولدار شویم» و «قوانین جذب» را در ویترینِ کتابفروشیها و بساطِ دستفروشانِ مترو میدید، چه تحلیلی ارائه میداد؟ آیا این را نشانهی بالا رفتنِ سرانهی مطالعه میدانست یا ویترینی از یک بحرانِ عمیقتر؟
یادم هست روزهای یکشنبه، دکهی روزنامهفروشی شهر ما برای مجلهی «موفقیت» غلغله میشد. نسخهها در کسری از ساعت تمام میشدند. آنهایی که دستشان به مجله میرسید، با ولع صفحات را ورق میزدند و آنهایی که بینصیب میماندند، انگار از قطارِ سریعالسیرِ رسیدن به خوشبختی جا ماندهاند؛ چنان مغموم و شکستخورده برمیگشتند که گویی شانسِ بزرگِ زندگیشان را از دست دادهاند.
عجیب آنکه، جماعتِ مشتاق، اتفاقاً از آسیبپذیرترین اقشارِ جامعه از نظر معیشتی بودند. پرسشِ اصلی اینجاست: چرا کسی که در هزارتوی مشکلاتِ اقتصادی گرفتار است، اینچنین به این جملاتِ انگیزشیِ تزئینی دل میبندد؟ و تلختر اینکه، چرا هیچکدام از آن هوادارانِ مجله، بعدها راهی به سوی آن «موفقیتِ موعود» پیدا نکردند؟
حکایتِ کتابهای موفقیت و روانشناسیِ زردِ امروز، دقیقاً تکرارِ همان مجلههای دیروز است؛ با همان فرمول و با همان وعدههای توخالی. بخش بزرگی از نویسندگانِ این کتابها، غربیهایی هستند که در بستری کاملاً متفاوت با بافتِ اجتماعی و اقتصادی ایران رشد کردهاند. فرض را بر این بگذاریم که نویسنده کاملاً صادق است و تجربهی زیستهاش حقیقتِ محض است؛ آیا میتوان نسخهی «کِیت» یا «جان» را در فضایِ پر از نوسانِ اقتصادیِ ایران پیچید؟ بسیاری از این راهکارها، در ایران به جای «نقشهی گنج»، به «مسیرِ گمراهی» ختم میشوند و خواننده را به جای تلاشِ واقعگرایانه، در اوهامِ ذهنی و خیالبافیهای خوشبینانه غرق میکنند.
حقیقتِ تلخ اینجاست: کتابهای موفقیت، برای هیچکس جز نویسنده، مترجم و ناشرِ آن «ثروت» نمیآفرینند. برای آنها، این یک «کسبوکارِ موفق» است؛ اما برای شما باید ، تنها زنگتفریحی باشد که اندکی آرامبخش است و بس.
ما نیاز داریم کتاب بخوانیم، نیاز داریم به پیشرفت فکر کنیم، اما نه از این راهِ میانبرِ کاذب. بیایید با واقعیتِ اقلیمِ خودمان روبهرو شویم. موفقیتِ واقعی در «خواندن» است، اما نه در خواندنِ رؤیاها؛ بلکه در خواندنِ دقیقِ شرایطِ پیرامون و تلاش برای تغییرِ ساختارها، نه فقط تغییرِ ذهنیت با جملاتِ قصارِ ترجمهای!!. کتاب بخوانیم، اما نگذاریم کتابهای «موفقیت» از سادگی و آرزوهای ما، «موفقیتِ دیگری» بسازند.