ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

کپونی

خورشیدِ تابستان، مثلِ چشمِ خون‌گرفته‌ای از پشتِ شیشه‌ی غبارآلودِ آسمانِ تهران، بر آسفالتِ خیابان پهلوی دهان باز کرده بود. گرما نه تنها هوا، که ذهنِ عابران را هم ذوب می‌کرد؛ همه‌چیز در هاله‌ای از لزجت و کسالت غوطه‌ور بود. صدای سوتِ ممتدِ آژان، با آن ریتمِ عصبی و بی‌معنایش، در میانِ همهمه‌ی مردمی که مثلِ مور و ملخ دورِ حلقه‌ای جمع شده بودند، گم می‌شد.

از میانِ ازدحامِ عرق‌کرده و بویِ تندِ تعفنِ شهر که همیشه با بویِ آسفالتِ داغ آمیخته بود، خود را به مرکزِ دایره رساندم. یک آژان، با سبیل‌های تاب‌خورده و چشمانی که از حماقتِ محض برق می‌زد، یقه به یقه با دو نفر درگیر بود. مشت‌ها در هوا می‌رقصیدند و یکی از طرفین، با چنان ضربه‌ای از جنس «کفِ گرگی» بر سرِ دیگری می‌کوفت که انگار نه جانِ آدمیزاد، که کیسه‌ی بوکسی را هدف گرفته است. آن که زیرِ ضربات بود، جوانی بود با کرواتی اتوکشیده، موهای روغن‌زده و چهره‌ای که بویِ بی‌دردسر بودن و اسکناس‌های نوِ پدرش را می‌داد.

اما آن دیگری... ناگهان لرزه‌ای بر اندامم افتاد. صدایی که از حنجره‌اش بیرون می‌پرید، پژواکِ تلخِ همان لهجه‌ی قدیمی بود که در پستویِ خاطراتم دفن کرده بودم. او بود؛ «پالوژره». سال‌ها بود که من از آن شهرِ دور کنده شده بودم و در این شهرِ بی‌دروپیکر گم گشته بودم. او هم همان‌جا بود؛ همان لکه‌یِ سیاه، همان موجودِ منجمد در زمان. نمی‌دانستم کِی، چگونه و چرا به تهران آمده؛ اصلاً برای چه کسی اهمیت داشت؟ این غریبه‌گیِ محض در دلِ یک شهرِ بزرگ، همه‌ی ما را در یک نقطه به هم رسانده بود؛ در یک بی‌خانمانیِ مشترک. او بود؛ همشهریِ دربه‌درِ من که سال‌ها بود در میانِ ما، بی‌نام و نشان، وبالِ گردِ این شهرِ وحشی شده بود. اسمش در گویشِ ما یعنی «کفشِ پاره و فرسوده»؛ چیزی که دیگر حتی به دردِ وصله زدن هم نمی‌خورد، چیزی که کنارِ دیوارِ عمرِ شهر رها شده بود تا بپوسد.

آژان، در حالی که سعی داشت توازنِ احمقانه‌ی خود را حفظ کند، با صدایی که از گلویش جر می‌خورد، فریاد زد: «پدرجان! چه مرگته؟ واسه چی افتادی به جونِ این بدبخت؟»

پالوژره که انگار از اعماقِ قرن‌ها بیرون آمده بود، با چشمانی که کاسه‌یِ خون شده بود و لرزشی در انگشتانِ استخوانی‌اش، به جوانِ فوکولی اشاره کرد و فریاد کشید: «ای کپونی! منا گرفته، منم زیمش!»

در همان لحظه، گویی زمان از حرکت ایستاد. آن شکافِ عمیقِ وجودی، آن دره‌یِ دهان‌بازکرده میانِ زبانِ مردم و فهمِ حاکمیت، دهان باز کرد. آژان که گوش‌هایش تنها صدایِ شلاق و دستور را می‌شناخت، «کپونی» را به عنوانِ «اسم» شنید، نه «فعل». در مغزِ کاه‌گلیِ او، «کپونی» باید یک شیء می‌بود؛ یک تکه جنسِ دزدی، یک شیءِ قیمتی که در دعوا دست‌به‌دست شده.

مامور، با همان غرورِ احمقانه‌ی کسانی که فکر می‌کنند دنیا را با چوب‌دستی‌شان اداره می‌کنند، به جوانِ مات‌ومبهوت نهیب زد: «یالا مرتیکه! کپونی رو پس بده! مگه نمی‌بینی پیرمرد داره چی می‌گه؟»

جوان که از شدتِ گیجی و درد، رنگش پریده بود، هق‌هق‌کنان نالید: «آقا به خدا... من... من اصلاً نمی‌دونم چی می‌گه! هیچی ازش نگرفتم!»

اما آژان در منجلابِ حماقتِ خود غرق بود. شروع کرد به تفتیشِ جیب‌هایِ جوان؛ انگار به دنبالِ چیزی نامرئی می‌گشت. جمعیتِ بی‌کار و تماشاگر، با لذتی سادیستی، هر کدام چیزی پراندند.

طاقت نیاوردم. جلو رفتم و در گوشِ آژان زمزمه کردم: «کپونی یعنی مسخره کردن، آقا. یعنی تقلید کردن. دزدی در کار نیست؛ پیرمرد از دستِ تمسخرِ این جوان به ستوه آمده.»

نگاهِ آژان دگرگون شد؛ ترکی بر آن دیوارِ جهلِ مطلقش افتاد. چشمانش گرد شد و پوستی که بر صورتش کشیده شده بود، رنگِ شرمساری گرفت. او در آن لحظه فهمید که چقدر احمقانه، نه برایِ عدالت، که برایِ توهمِ خودش جنگیده است. شرم، مثلِ اسید، صورتش را خورد. دست‌هایِ جوان را رها کرد و بی‌آنکه به کسی نگاه کند، با صدایی لرزان و عصبی به جمعیتِ کفتارصفتِ دورِ خود فریاد زد: «چی نگاه می‌کنین؟ راه بیفتین! متفرق شین! دِ برو دیگه!»

مردم، که بویِ شکستِ ماجرا به مشامشان خورده بود، با غرولندهایِ زیرِ لبی، مثلِ مهِ صبحگاهی در کوچه پس‌کوچه‌هایِ شهر پراکنده شدند.

من ماندم و پالوژره، که دوباره در انزوایِ ابدیِ خود فرو رفت. ایستادم و به فکر فرو رفتم؛ به اینکه بزرگترین تراژدیِ ما همین است. ما نه در جنگ، نه در قحطی، که در «فاجعه‌یِ زبانی» غرق می‌شویم. وقتی آنکه بر اریکه‌ی قدرت نشسته، کلماتِ رنج‌کشیده‌یِ مردم را با چرتکه‌یِ جهلِ خودش محاسبه می‌کند، عدالت به مضحکه‌ای تبدیل می‌شود که حتی سگ‌هایِ خیابان هم به آن پارس نمی‌کنند. این شهر، این شهرِ مریض، تا وقتی که زبانش یکی نشود، تا وقتی که رنجِ «پالوژره» را با «کپونیِ» قدرت نسنجد، همین است؛ همین خراب‌شده‌یِ بی‌معنا.

مخلص

امین ظاهری

فهمحکومتجهلمردمزبان
۱۱
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید