ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

کیهان بچه ها مدرسه ای روی کاغذ

نسل ما، دهه شصتی‌ها، از خیلی چیزهایی که امروز بدیهی به نظر می‌رسد محروم بود. نه اینترنتی بود، نه گوشی هوشمندی، نه انبوهی از صفحه‌ها که با یک لمس باز شوند. اما اگر بخواهم صادق باشم، ما در یک چیز ثروتمندتر بودیم؛ کتاب، مجله، روزنامه. کاغذ، همان چیزی که بویش می‌مانْد و اثرش می‌نشست.

امروز اطلاعات فراوان است. آن‌قدر که هر کسی در هر جمعی، درباره هر موضوعی حرفی برای گفتن دارد. اما این فراوانی، بیشتر شبیه پهنه‌ای کم‌عمق است؛ وسیع، اما لغزنده. دانستن زیاد شده، فهمیدن نه. نظر هست، مرجع نیست. حرف هست، ریشه کم دارد. آن‌چه می‌ماند، سرابی است از آگاهی.

در دهه‌های قبل، راه دانش از یک در می‌گذشت؛ کتاب و نشریه. همان‌ها که با پول خریده می‌شدند، با زحمت به دست می‌آمدند و به همین دلیل، چندبار خوانده می‌شدند. کتاب‌ها یک‌بار مصرف نبودند. هر بار خواندن، لایه‌ای تازه به فهم اضافه می‌کرد.

شهر ما کوچک بود و دسترسی محدود. یکی دو مغازه در کنار لوازم‌التحریر، چند کتاب می‌گذاشتند. برای مطبوعات، دو مغازه و یک دکه بود. هنوز تصویر آن دکه در ذهنم مانده؛ دکه‌ای که فقط مجله و روزنامه می‌فروخت. نه دخانیات، نه آدامس، نه خرت‌وپرت‌های معمول. انگار صاحبش تصمیم گرفته بود به کاغذ حرمت بگذارد و همین، برای منِ کودک، معنایی داشت که آن روزها نمی‌فهمیدم اما حسش می‌کردم.

کلاس اول ابتدایی بودم که پدرم، در یکی از سفرها به مرکز استان، مجله «کیهان بچه‌ها» را برایم آورد. اولین مواجهه جدی من با یک مجله، همان لحظه رقم خورد. کیهان بچه‌ها فقط یک نشریه نبود؛ جهانی بود مخصوص کودکانی که قرار بود خیال‌پردازی را یاد بگیرند و با کلمه‌ها بزرگ شوند.

علاقه‌ام به آن مجله، ساده و گذرا نبود. هر هفته، با پیگیری پدرم، شماره جدید به هر زحمتی که بود به دستم می‌رسید؛ با ماشین‌های مسافربر خطی یا سفارش‌های دست‌به‌دست‌شده. من با آن مجله زندگی می‌کردم. یک هفته کامل. داستان‌ها را چندبار می‌خواندم و برای شماره بعد، صبور نبودم.

داستان‌های سریالی داشت؛ هر هفته تکه‌ای از یک روایت بلند. و ما، تا هفته بعد، وقت داشتیم خیال ببافیم، حدس بزنیم، پایان‌ها را بسازیم و سرنوشت آدم‌های کاغذی را در ذهنمان جلو ببریم. این فاصله، این انتظار، خودش بخشی از آموزش بود.

بعدها کیهان بچه‌ها به شهر ما هم رسید و دسترسی آسان‌تر شد. اما هنوز هم هفته‌هایی بود که بعد از هشت روز انتظار، فروشنده با یک جمله کوتاه همه چیز را خراب می‌کرد؛ «این هفته نرسیده». برف، باران، خرابی ماشین، هرچه بود، آن روز برای من دنیا کمی خالی‌تر می‌شد.

قیمتش خوب یادم مانده؛ پنج تومان. سال‌ها همان بود. بعدتر، اگر حافظه یاری کند، تا پانزده تومان هم رسید. اما ارزشش برای من با عدد سنجیده نمی‌شد. شماره‌ها را مثل گنج نگه می‌داشتم. کم‌کم، آن‌ها تبدیل شدند به یک مجموعه، یک آرشیو شخصی، یک مرجع.

اگر برای مدرسه انشا یا روزنامه دیواری لازم بود، دقیق می‌دانستم کدام شماره، کدام جلد، کدام صفحه به دردم می‌خورد. دوباره می‌خواندم، ترکیب می‌کردم، و متنی می‌نوشتم که از سطح هم‌کلاسی‌ها بالاتر بود. نه به خاطر نبوغ، فقط به خاطر داشتن منبع.

تا کلاس دوم راهنمایی، وفادار ماندم. اگر شماره‌ای به دستم نمی‌رسید، رهایش نمی‌کردم. نهایتاً با یکی دو هفته تأخیر، پیدایش می‌کردم. این وفاداری، شاید امروز عجیب به نظر برسد، اما همان‌ها بودند که به ما یاد دادند دانش، صبر می‌خواهد؛ عمق می‌خواهد؛ و کاغذ، اگر درست خوانده شود، هنوز هم معلم خوبی است.

۹
۲
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید