نمیدانم کدام عاقلِ گمنام، کدام دانشمندِ +رنجکشیده، انسان رابا تمام پیچیدگی ها و توانایی ها با پنج حس دستهبندی کرد و بعد با اطمینان گفت این پنجتا برای شناختنِ دنیا بس است. ما هم البته در سالهای مدرسه، مثل کسی که دارد درسِ حفظی میخواند و هنوز جانِ مطلب را نفهمیده، حواس پنجگانه را از بر میکردیم؛ چشم، گوش، لمس، چشایی، بویایی... آن وقتها بویایی برای من چیزی بود در حدِ یک عضوِ محترمِ اضافه؛ مهم؟ بله. حیاتی؟ شاید. اما نه آنقدر که بتواند همردیفِ دیدن و شنیدن بایستد. با خودم میگفتم مگر بوییدن چه دارد؟ مگر بو از رنگ مهمتر است؟ از صدا؟ از لمس؟ مگر میشود آدم با یک بو، اینهمه بههم بریزد؟
اما زندگی آمد و بیآنکه اجازه بگیرد، جواب را با مشت زد توی صورت من.
تصور کنید تمام دنیا و حیات با پنج حس قابلیت پیدا کرده پس بویایی، به تنهایی، حدودِ بیست تا بیست و پنج درصد از تمامِ تواناییهای ادراکی و تجربهی زیستهی یک انسان را تشکیل میدهد. فکرش را بکنید؛ یکباره این حجمِ عظیم از توانایی، این دریچهی مهمِ ارتباط با جهان، بسته شود. واقعاً ترسناک و ابزورد است. مثل این است که ناگهان درِ تمامِ خانه های دنیا را به رویتان ببندند، یا نگذارند صدای هیچ آوازه خوانی یا نوازنده ای را بشنوی
سه سال است — یا شاید کمی بیشتر، که دیگر از شمارشاش هم خسته شدهام — یک صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم مشامم دیگر مثل قبل کار نمیکند. اینکه به یکباره از دست داده ام را نمیدانم اما اینکه کم کم فهمیدم از دست داده ام عمق زخم را بیشتر میکرد، بدتر از آن وجود بوهایی غریبه در مشام من بود که همین غریبه های بیگانه باعث میشد بیشتر من متوجه مشکل بویایی خودم شوم و زجر بکشم . چون آدم اگر چیزی را کامل از دست بدهد، تکلیفش معلوم است. مینشیند، عزاداری میکند، میفهمد چه بر سرش آمده. اما این بلاتکلیفیِ بیرحم... اینکه بو هست و نیست، هست و درست نیست، هست و انگار از تهِ جانش خالی شده، همین آدم را دیوانه میکند.
بعضی وقتها چیزی به بینیات میرسد، اما نه آن رایحهای که باید. انگار بوها رفتهاند زیرِ خاک و فقط سایهشان مانده. انگار دنیا نسخهی کمجانِ خودش را به تو نشان میدهد؛ بیرنگ، بیرمق، بیحقیقت.به نوعی من در مواقعی که یک محیط سرشار و مملو از عطر و بو باشد فقط حجمی از بو را میفهمم اما پایه و نت و اصل بوی حاکم بر محیط را هرگز نمیفهمم
و سختتر از خودِ این مصیبت، ناتوانی در توضیحدادنِ آن است. بو مثل درد نیست که دستت را بگذاری روی سرت و بگویی: اینجا. مثل زخم نیست که نشان بدهی. مثل رنگ نیست که به طرف بگویی: این آبی است، آن سبز. بو یک چیزِ لجباز و نامرئی است؛ مینشیند در جانت، میپیچد، یادآوری میکند، اذیتت میکند، اما وقتی بخواهی برای کسی شرحش بدهی، زبان کم میآورد.
برای من، بو و رایحه همیشه مثلِ آهنگِ تیتراژِ سریالهای معروف بوده است. تا آن آهنگ را میشنوی، ناخودآگاه یادِ تمامِ داستان، شخصیتها، حسها و خاطراتِ آن سریال میافتی. در بیست سالگی، اگر در یک قرارِ عاشقانه، عطرِ خاصی حضور داشت، تا ابد هر گاه آن بو، آن رایحه، در هر حالت و موقعیتی به مشامم میرسید، انگار تصویرِ تمامِ جزئیاتِ آن قرارِ عاشقانه، مثل یک فیلمِ سینمایی، جلوی چشمم جان میگرفت. باور کنید یا نکنید، اما خواهش میکنم حالتان بههم نخورد اگر بگویم دلم برای بویِ عرقِ تن، یا حتی مشمئزکنندهتر از آن هم تنگ شده است! چون حتی آن بوهای ناخوشایند هم بخشی از تجربهی زیستهی من بودند، بخشی از حافظهی حسّی من.
چطور باید توضیح داد که این فقدان، فقط از دست رفتنِ یک حس نیست؛ از دست رفتنِ بخشی از حافظه است، بخشی از خاطره است، بخشی از زندگی است؟
من همیشه عاشق بو بودهام. بوی نانِ تازه برای من فقط بوی خوراک نیست؛ بوی خانه است، بوی صبح است، بوی زندگی است. همان بوهایی که آدم را بیاختیار میکشاند سمتِ خودش؛ بوی نانِ داغ، بوی خاکِ بارانخورده، بوی آسفالتِ نمزده، بوی بنزین، بوی چوبِ تر، بوی لباسِ تازهشسته... همهی اینها برای من فقط رایحه نبودند؛ نشانه بودند. هر کدام یک در بودند بهسمتِ خاطرهای، جایی، روزی، آدمی.
حالا اما انگار درِ آن اتاقها بسته شده است. انگار یکهو میانِ شلوغیِ دنیا، من را گذاشتهاند در اتاقی بیپنجره، که از پشتِ دیوارهایش صدای زندگی میآید اما راهی به درونش نیست. آدمی که بویاییاش آسیب دیده، فقط از یک حس محروم نشده؛ از اعتماد به جهان هم کمکم خالی شده. چون دیگر نمیداند آنچه میخورد، آنچه لمس میکند، آنچه نفس میکشد، واقعاً چیست. دیگران میگویند خوب است، خوشبوست، مشکلی ندارد؛ اما او درون خودش میداند که چیزی جایش خالی است. یک چیزی لنگ میزند. یک چیزی درست به قلبِ زندگی وصل نیست.
و این، همین بلاتکلیفیِ دائم، همین تشنگیِ همیشگی برای یک بوی درست و زنده، آدم را فرسوده میکند. نه فقط فرسوده؛ غمگین میکند، عصبی میکند، تنها میکند. چون تو هر روز از کنارِ دنیا رد میشوی و دنیا با هزار زبان دارد حرف میزند، اما تو زبانِ مهمِ او را گم کردهای. و چه دردناک است آدم، وسطِ همهی آنچه دارد و ندارد و میداند و نمیداند ، خوب بداند که یکی از اصلیترین راههایِ فهمِ زندگی را از دست داده.
مطمنم برای شما که بویایی طبیعی دارید اگر این عدم درست سیستم بویایی را با ناتوانی و معلولیت جسمی یا روحی برابر و چه بسا هولناک تر بدانم عجیب مینماید اما از منی که همیشه از راه رفته با شما سخن گفته ام !!!بپذیرید انسانی با مشکل بویایی همانقدر که فردی دست یا پا یا چشم ندارد در سختی و عذاب است
من هنوز دلتنگِ بوی معمولیام. دلتنگِ همان بوهای سادهای که شاید دیگران اصلاً بهشان فکر هم نکنند. دلتنگِ بویی که از نانِ تازه بلند میشود و آدم را یکلحظه از غم و زمین و زمان جدا میکند. دلتنگِ رایحهای که بیادعا، بیسروصدا، اما عمیق، مینشیند روی جان و میگوید: هنوز زندگی هست. هنوز چیزی برای دوستداشتن هست. هنوز میشود نفس کشید.
و این حسرت، این تشنگی، از آن دردهایی است که دیده نمیشود؛ اما هر روز در ساکتترین نقطه آدم ، دارد روح و روان خودش را مثل خوره در تنهایی و انزوا می خورد .....!
مخلص امین ظاهری