ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

شب خطیب آزادی،صبح پرچم دار نظام


شب بود و جمعی دوستانه، دور هم نشسته بودیم. از هر دری سخن می‌گفتیم، اما انگار که طاقتِ سیاست، از همه بیشتر بود. هوای مجلس، جوشان بود از نقدِ روزگار، از دلارِ سرکش، از وعده‌هایِ پوچ و از آن فاصله‌یِ همیشگیِ میانِ حرف و عملِ مدیران. اما در میانِ همه، یکی بود که آتشش از همه تندتر می‌سوخت.

او، دوستِ روشنفکرِ اهل‌مطالعه‌یِ ما، خطابه‌ای چنان آتشین درباره‌یِ «دوگانگیِ رفتاریِ ایرانیان» ایراد کرد که دیوارهایِ اتاق، لرزید. می‌گفت: «مردمِ این سرزمین، بیمارِ ریاکاریِ تاریخی‌اند. از صفویه تا امروز، این دو رویی، ما را به عقب‌ماندگی کشانده.  آقایان !راه نجات از این شرایط بن بست نفی حاکمیت و عدم همراهی مردم و جامعه با برنامه ها ی حکومتی است و این عدم همراهی را اولین قدم مبارزه و حرکت به سوی آزادی و پیشرفت و هرچه نیکی است پیشنهاد میداد!»
او با عصبانیتی که رگ‌هایِ گردنش در حال ترکیدن بود  همین حضور و شرکت مردم در راهپیمایی فردا مناسبت فردا صبح که مصادف با مناسبتی حکومتی و راهپیمایی بود را «نمایشی برای تثبیتِ وضعِ موجود» خواند و همه‌یِ بدبختی‌هایِ ایران را در همین تناقضِ گفتار و رفتارِ مردم خلاصه کرد. چنان با شجاعت و ثباتِ قدم سخن می‌گفت که من، در دل، به حالِ او غبطه خوردم. گفتم: «کاش یک‌دهمِ او روشن‌فکری و جسارت داشتیم. اگر در ایران، هزار نفر مثلِ او بودند، گلستان که نه، بهشتِ برین می‌شد.»

آن شب، چنان غرقِ شخصیتِ او شدم که خداحافظی را به یاد ندارم. صبحِ فردا، اما خورشید، جایِ دیگری طلوع کرد.

برایِ سفرِ کاری، میخواستم صبح زود راهی شهری دیگر شوم اما صبح خواب ماندم و حوالیِ ساعتِ ده، از خانه بیرون زدم. به اولین خیابان که رسیدم با راه بسته مواجهه شدم  . عرضِ خیابان کم بود و من، ناچار، ایستادم تا موجِ جمعیت راهپیمایی بگذرد. با خودم غُر می‌زدم از این تأخیرِ ناخواسته و با نگاه همراه با سرزنش مردم را نگاه میکردم و باعث و بانی همه گرفتاری ها را همین عوام می‌دانستم و از اینکه با انسانهای روشن ضمیر و منور الفکری مراوده دارم به خودم میبالیذم

اما ناگاه، در میانِ آن هیاهو، چشمانم به صحنه‌ای دوخته شد که تمامِ معادلاتِ شب‌گذشته را به هم ریخت.

او بود. همان خطیبِ آتشینِ شب قبل، با همان کتِ رنگ و رو رفته و کتونی رنگ روشن و شلوار تا روی قوزک پا ، اما این بار با پرچمی در دست و مشتی گره‌کرده به آسمان. چهره‌اش از فشارِ فریاد و تکرار شعار ها  سرخ‌تر از شب‌گذشته و رگ‌هایِ گردنش، برجسته‌تر. او در صفِ اول بود و شعار می‌داد؛ نه از سرِ اجبار، که با شوری که فقط در چشمانِ معتقدانِ واقعی می‌توان دید.

نگاه‌مان در میانِ غوغا، گره خورد. او مثلِ مجسمه‌ای خشک شد که ناگهان روح از کالبدش پرکشیده باشد. من اما، در آن کسریِ ثانیه، سیلِ خیالات از مغزم گذشت: «این خودِ خودش است؟»؛ «چطور می‌شود آن  همه حرفِ شب، با این رفتارِ صبح در تضاد باشد ؟»؛ «پیاده شوم و یقه‌اش را بگیرم و به جایِ تمامِ وراجی‌هایِ شب‌گذشته، مشتی محکم بر دهانش بکوبم؟»

اما هیچ‌یک از آن خیال‌هایِ خشن، به اندازه‌یِ همان چند ثانیه نگاهِ چشم‌درچشم، گویا و رسا نبود. در آن نگاه، چیزی خواندم که نه شرم بود، نه انکار، نه حتی توجیه؛ چیزی شبیه به «درکِ یک قاعده‌یِ کهنه»؛ قاعده‌ای که می‌گوید: «در خلوت، هر چه خواهی بگو؛ در جلوت، جایِ خود را حفظ کن.»

و آن‌جا بود که فهمیدم، او شب، درست‌ترینِ جمع بود و صبح، عاقل‌ترین. او نه ریاکار بود و نه منافق؛ او «بازیگرِ» ماهرِ تئاترِ بقا بود که به خوبی آموخته بود: در این سرزمین، تنها راهِ ماندن، «حضور در همه‌یِ صحنه‌ها»ست. شب، اعتراض را در پناهِ جمعِ دوستانه تخلیه می‌کند و صبح، سهمِ خود را از قدرت، با حضور در صفِ اول، تضمین می‌نماید.

این دوگانگی، در ایران و جامعه ایرانی نامش دیگر «رذیلت» نیست؛ ما خالق یک واژه جدید در فرهنگ رفتار و روان انسانی شده ایم این واژه جدید «عقلانیتِ بقا»ست در این نوع تفکر و رفتار و کنشگری چیزی متفاوت از آنچه در همه دنیا به درست و غلط تعریف و تعبیر شده می‌باشد در تمام دوران ها و جوامع هر چه خوب باشد قانون می‌شود اما اینجا قانون ندارد رسم داریم و ریا رنگ داریم .....و چقدر غنی هستیم از رنگ و همین رنگ عوض کردن های پیاپی ما دنیارا هم متحیر کرده 

تا به خودم آمدم، در حال رانندگی در جاده خلوت  بودم  و من، همچنان درگیرِ معمایِ همیشگیِ ایرانی؛ معمایی که میانِ «گفتن» و «بودن» فاصله‌ای انداخته، نه از رویِ ضعفِ اخلاق، که از رویِ هزاران سالِ تجربه‌یِ زیستن در لابیرنتِ قدرت. و در پایان، حجم بزرگی از تردید و دانستن اینکه نمیدانم  در ذهنم ماند
پاسخ اینکه چه را نمیدانم بسیارهاست اما این یک موضوع را خوب میدانم که من در این نوع بازی هرگز جایی نداشتم چون بازی کردن و بازی دادن را بلد نیستم .
مخلص امین ظاهری

دوروییفرهنگدروغریاکاریسیاست
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید