ما عجب ملتی هستیم! دستی داریم در کُشتنِ داشتهها، دستی که انگار مأموریتش پاک کردنِ حافظهیِ این خاک است. نگاه کن با قناتها چه کردیم؛ با آن رگهایِ حیاتی که زمینِ تشنهی ایران را هزاران سال بیمنت زنده نگه داشته بودند.
آن مخازنِ رو بازِ ذخیرهی آب که در انتهایِ مسیرِ قنات ساخته میشد، خودش یک شاهکارِ مهندسی بود. نه بتنی بود، نه لرزهای به جانِ زمین میانداخت؛ دور تا دورش را سنگچین میکردند، چنان حسابشده که آب، آن مایعِ گرانبها، راهِ فراری نداشته باشد. بعد، برایِ مدیریتِ خروجیِ آب، سازوکاری داشتند که هوش از سرِ مهندسانِ امروز میبرد. در کفِ این مخازن، سوراخی برای تخلیه تعبیه میکردند که با یک اهرمِ چوبیِ بلند و دقیق، مهر و موم میشد. آن اهرم، مثلِ یک شیرِ قطع و وصلِ هوشمند، پایینتر از سطحِ آب و در دهانهی خروجی قرار میگرفت و کشاورز با کمترین فشار، طوری که انگار با سازِ زنده طرف است، جریانِ آب را به سمتِ باغها و مزارع هدایت میکرد. این یعنی نبوغِ بیادعا؛ یعنی مهندسیِ «همنشینی» با طبیعت، نه «جنگیدن» با آن.
بعد، با یک قراردادِ نانوشته که از خونِ رگها هم محکمتر بود، این حقابه بینِ خانوادهها تقسیم میشد؛ «اولاد به اولاد»، وارث به وارث. کسی حق نداشت یک قطره بیشتر بردارد. این یعنی مدیریتِ منابع که حالا کنفرانسهایِ بینالمللی برایش نسخه میپیچند، اما در خاکیترین جایِ این سرزمین، پیرمردها با یک نگاه انجامش میدادند.
استاد باستانیِ پاریزی فقید (یادش گرامی )، آن پیرِ طنازِ تاریخ، همیشه میگفت کاریز، یگانهی میراثِ ماست. اما ما چه کردیم؟ سدسازی را کردیم نمادِ پیشرفت. سدهایی که حالا شدهاند مخزنِ آلودگی و بخار، که زمین را بلعیدهاند و اکوسیستم را به هم ریختهاند. قناتی که از زیرِ پوستِ زمین، بیسر و صدا و بیتغییرِ چهرهیِ دشت، آب را به گردش درمیآورد کجا، و این سدهایِ غولآسایِ زخمی که زمین را عقیم کردهاند کجا؟
مقنیهایِ ما... همانها که «سونوگرافیِ زمین» را با صدایِ کلنگ میفهمیدند. وقتی کلنگ به سنگ میخورد، از طنینش میفهمیدند چقدر تا رسیدن به آب فاصله دارند. با وضو میرفتند تویِ شکمِ تاریکِ زمین؛ میگفتند آب پاک است، باید برایِ رسیدن به آن، پاک بود. و آن تکنیکِ شمعها! با دو شعلهیِ لرزان در دلِ تاریکی و تنظیمِ فاصله با عرضِ شانه، مسیرِ کیلومترها حفاریِ زیرزمینی را چنان تراز میکردند که انگار کالیبره ترین دوربین نقشه برداری زمانه در دستانِ خستهشان بود.
اهرامِ مصر را میبینید؟ با توریسمِ دنیا بازی میکنند. قناتِ ما که «حیاتِ مطلق» است و زندگی را به کویر هدیه کرده، نه آن گورهایِ باشکوهِ مردگان، چرا باید در سایه بماند؟ ما از «عمران»، «ویرانی» ساختیم. ما سازندههایی بودیم که یاد گرفتیم چگونه خودمان را تخریب کنیم. حیفِ این آب، حیفِ این هوش که زیرِ خروارها خاکِ فراموشی دفن شد. هنوز هم، اگر گوشِ تیز کنی، صدایِ جریانِ آبِ قناتها در حافظهیِ این خاک دارد با ما حرف میزند... ولی ما عمریست که خودمان را به نشنیدن زدهایم.