
ارنستو رافائل گوارا د لا سرنا، معروف به «چه گوارا» یا فقط «چه»، که در تاریخ معاصر، همواره با تصویر یک قهرمان انقلابی و چهرهای رمانتیک بر پرچمها و دیوارها همراه بوده است؛ اما پشت این اسطورهسازی، واقعیتی تلخ و پر از تناقض پنهان است. او نه تنها در عرصههای نظامی با شکستهای پیدرپی مواجه شد؛ از کنگو تا بولیوی، بلکه در عرصه انسانی و اخلاقی نیز جنبههای تاریک شخصیتش بارها نمایان شد. مردی که خود را ناجی خلقها میدانست، در عمل به خشونت کور، بیرحمی و خطاهای استراتژیک متوسل شد و سرانجام، در انزوای کامل و با احساسی از خیانت و رهاشدگی، به پایان راه رسید. امروز اگر بخواهیم از چهگوارا سخن بگوییم، نباید تنها به چهرهای اسطورهای و چاپشده بر تیشرتها اکتفا کنیم؛ بلکه باید پرده از شخصیت منفی، شکستها و تناقضات او برداریم، چهرهای که بیش از آنکه یک قهرمان باشد، یادآور سقوط و تراژدی یک انقلابی سرگشته است.
نقل قول از: ماریا دل کارمن فِرِرا، معروف به «چیچینا»، معشوقهٔ نخستین و نامزد غیررسمی ارنستو چهگوارا، در مصاحبهای با روزنامه «La Voz del Interior»:
«بیچاره ارنستو...، او در هیچ کاری موفق نبود؛ نه بعنوان یک پزشک، نه بعنوان یک عکاس، نه بعوان یک اقتصاددان، و نه حتی بعنوان یک انقلابی..».
ارنستو رافائل گوارا دِ لا سِرنا، که جهان او را با لقب کوتاه و ماندگار «چه» میشناسد، یکی از جنجالیترین چهرههای قرن بیستم است. مردی که از دل آرژانتین برخاست، پزشکی را نیمهکاره رها کرد، و با موتور به سفری طولانی در جغرافیای زخمی آمریکای لاتین رفت. آن سفر، چشمان او را به فقر و بیعدالتی باز کرد و به تدریج روحی آتشین و انقلابی در وجودش دمید.
با ورود به انقلاب کوبا، چهگوارا از یک پزشک جوان به یک فرمانده چریکی بدل شد. نقش او در پیروزی انقلاب ۱۹۵۹، برای طرفدارانش نمادی از جسارت و آرمانگرایی شد. اما آنچه بیش از همه زندگی او را تعریف میکند، نه فقط پیروزیهای کوتاهمدت، بلکه شکستهای پیاپی و انتخابهای متناقضی است که بارها مسیرش را عوض کرد.
از وزارتخانههای هاوانا تا جنگلهای کنگو، از سنگرهای سیرا ماسترا تا کوههای بولیوی، چهگوارا همواره به دنبال شعلهور کردن انقلابی جهانی بود. اما این تلاشها اغلب با شکست پایان یافت و سرانجام او را به جایی رساند که در انزوا و احساس خیانت، در یک مدرسه روستایی به دست دشمنانش تیرباران شد.
امروز، تصویری که از چهگوارا باقی مانده، دوگانه است: برای برخی نماد عدالت، مقاومت و آرمانخواهی است؛ برای برخی دیگر، مظهر خشونت کور، سادهلوحی سیاسی و شکستهای استراتژیک. همین دوگانگی است که او را به یک اسطوره تراژیک بدل کرده؛ شخصیتی که همچنان الهامبخش و در عین حال بحثبرانگیز باقی مانده است.
برای شناخت بهتر این چهره و داوری دربارهی حقیقت پشت اسطوره، باید به بخشهای گوناگون زندگی او بازگردیم: از کودکی و سفرهایش تا انقلاب کوبا، از مدیریت در دولت انقلابی تا ناکامیهای آفریقا و بولیوی، و سرانجام پایان پرهیاهوی زندگیاش. این بخشها هرکدام روایتی متفاوت و پر از تضاد دارند؛ روایتی که باید با دقت واکاوی شود.
ارنستو رافائل گوارا دِ لا سرنا در ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ در شهر روساریو، آرژانتین به دنیا آمد. او نخستین فرزند خانوادهای با ریشهٔ اسپانیایی–ایرلندی بود. خانوادهٔ گوارا از طبقهٔ متوسط جامعه محسوب میشدند و از نظر فرهنگی فضای آزاداندیش و اهل مطالعهای داشتند. پدرش، ارنستو گوارا لینچ، فردی با گرایشهای لیبرال و اجتماعی بود و مادرش، سلِیا دِ لا سرنا، زنی تحصیلکرده و اهل هنر و ادبیات.
از همان کودکی، چه به بیماری آسم مبتلا بود؛ بیماریای که تا پایان عمرش همواره همراهش ماند. حملههای شدید آسم گاهی او را از مدرسه و بازیهای کودکان بازمیداشت. اما همین محدودیت جسمانی باعث شد وقت بیشتری را صرف مطالعه کند. او از همان سالهای نخست علاقهٔ عمیقی به خواندن آثار فلسفی، علمی و ادبی نشان داد.
چه کودکی آرام و در عین حال سرسخت و خشن بود. گزارشها نشان میدهد که لجاجت و میل به استقلال در او بسیار پررنگ بود. گاهی در بازیها، بهرغم مشکلات تنفسی، پافشاری میکرد تا مثل دیگر بچهها شرکت کند و نشان دهد از آنها عقب نمیماند.
آلبرتو بنگاس لینچ (Alberto Benegas Lynch)، در کتاب «پسر عمویم، چه» (Mi primo el Che) مینویسد:
«…در یکی از روز ها، یکی از خالههایم به من گفته که «چه» از کودکی از ایجاد رنج برای حیوانات لذت میبرد…»
او در خانه، بهویژه در کنار مادرش، علاقهٔ زیادی به شعر و ادبیات پیدا کرد و بعدها بخش مهمی از شخصیت ایدئولوژیکش بر همین علاقه به کتاب و اندیشه بنا شد.
خانوادهٔ گوارا در سالهای کودکی ارنستو بارها محل زندگیشان را تغییر دادند؛ از روساریو به میسیونس و سپس به شهرهای دیگر آرژانتین. این جابهجاییها باعث شد او با فرهنگهای گوناگون و طبقات اجتماعی مختلف روبهرو شود و از نزدیک با زندگی فقرا و کشاورزان آشنا گردد. همین تجربهها بعدها در شکلگیری دیدگاه اجتماعی و عدالتخواهانهٔ او نقش مهمی داشت.
چه، در دوران دانشجویی اش، علاقهای به سیاستهای آرژانتین نشان نمیداد، برخلاف دوستان دانشجویش که دوست داشتند درمورد سیاست بحث کنند، یا در سیاست مشارکت داشته باشند. مدارکی از دست نوشتههای خود چه وجود دارد که این موضوع را تأیید میکند:
در دفترچههای سفرش (که بعدها در کتاب Motorcycle Diaries منتشر شد) چه بهصراحت نوشته است:
«من در آغاز جوانی هیچگونه علاقهای به سیاست نداشتم؛ آنچه مرا به حرکت وامیداشت، اشتیاق به شناختن جهان و مردمان آن بود.»
در نامهای به والدینش (اوایل دههٔ ۱۹۵۰) اشاره میکند:
«من نه به احزاب و دعواهای سیاسی آرژانتین علاقهای دارم، و نه میخواهم خود را درگیر رقابتهای بیپایان آن کنم. آنچه مرا میکشد، بیماریها، فقر و بیعدالتی است که در هر گوشهٔ آمریکای لاتین میبینم.»
در نوشتههایش دربارهٔ سالهای دانشجویی در بوئنوسآیرس (وقتی پزشکی میخواند) مینویسد:
«آنچه برایم مهم بود، درس و کتاب بود، نه اینکه کدام سیاستمدار برنده شود یا شکست بخورد. سیاست آرژانتین برایم پوچ و بیاهمیت مینمود.»
هیچ سخن، نامه یا سند دیگری در دست نیست که نشان دهد او در رویدادهای سیاسی آرژانتین نقشی داشته است.
در دوران جوانی، چه گوارا از حزب کمونیست آرژانتین بهخاطر «سکتاریسم» انتقاد کرده بود. او معتقد بود که این حزب بهجای تمرکز بر مبارزهٔ اجتماعی و انسانی، به فعالیتهای حزبی و ایدئولوژیک محدود شده است. این دیدگاه در نوشتهها و رفتارهای او منعکس شده است.
مطالعه و بررسی سفر ارنستو «چه» گوارا به آمریکای لاتین، فرصت بینظیری فراهم میکند تا درک عمیقتری از شخصیت، نگرشها و انگیزههای او پیدا کنیم. همانطور که در دفترچههای سفر و یادداشتهای موتورسیکلت ثبت شده است، چه و همراهش آلبرتو گرانادو، به محض ورود به شیلی، از هویت واقعی خود فاصله گرفتند و خود را به عنوان «پزشک در حوزهٔ جذامشناسی» معرفی کردند.
این هویت موقت به آنها اجازه داد با یک روزنامهٔ محلی مصاحبه کنند و میان مردم آن منطقه محبوب شوند. از این فریب برای بهدست آوردن غذا و اتاق رایگان استفاده کردند. نکتهٔ جالب اینکه، چه بارها در طول سفرش از همین حیلهها بهره برده و خود این موارد را در دفترچههایش گزارش کرده است.
با این حال، این رفتار نشاندهندهٔ استفاده از فریب و نیرنگ در شرایط سخت است و میتواند عدم صداقت او، فقدان اخلاق و مرام او را آشکار کند، به گونهای که مرام و اخلاق او را در برخی شرایط مورد پرسش قرار میدهد.
او، چه گوارا، بار دیگر فرصتی جلوی راه خود دید که میتوانست از آن به خوبی سواستفاده کند؛ این جمله بخشی از یادداشتهای سفر دوم چه گوارا (۱۹۵۳) است و در نسخههای انگلیسی The Latin America Diaries آمده. ترجمهٔ دقیق و روانش به فارسی چنین است:
«وقتی میخواستیم با همه وسایلمان سوار واگن درجه دو شویم، مأمور بازرسی جلوی ما را گرفت. بعد از کمی صحبت، او پیشنهادی داد: میتوانستیم با کارتهای شناسایی دو نفر دیگر، در واگن درجه یک رایگان تا کوسکو سفر کنیم. ما هم قبول کردیم. به این شکل، راحت در واگن درجه یک سفر کردیم و فقط پول بلیت درجه دو را به آن دو نفر دادیم.»
بار دیگر در اینجا،ضعف اخلاقی و فرصت طلبی چگوارا به خوبی آشکار میشود.
«چه»، رفتار های نژادپرستانه بسیار آشکاری از خود نشان میداد، این مدارک مستقیماً از دست نوشتههای شخصی و سفرنامه خود اوست.
در یادداشتهای سفر دوم چه گوارا (1953) بخشهایی وجود دارد که او به شکل بسیار تحقیرآمیز و نژادپرستانه درباره سیاهپوستان و همچنین زنانی که در سفر با آنها آشنا شده، اینگونه مینویسد:
«بیرون ماندم با یک دختر سیاهپوست جوان که تورش کردم؛ سُکورو، هرزتر از مرغها، با تنها شانزده سال سن.»
در کتابهای رسمی منتشرشده از یادداشتهای سفرش (که خانوادهاش و بنیاد چگوارا اجازه چاپ دادهاند)، این جمله به همین صورت موجود نیست. اما با جستوجوی بیشتر در منابع مختلف، میتوان این جمله را که او شخصاً نوشته است را مشاهده کرد.
این عبارت بیشتر در منابع و نوشتههای انتقادی (مانند مقالات انریکه روس یا نویسندگان کوبایی تبعیدی) نقل شده است، که ادعا میکنند برگرفته از بخشهایی از دفترچههای خصوصی و نامههای سانسور نشده اوست.
در سفر موتورسیکلت (۱۹۵۱–۱۹۵۲)، ارنستو «چه» گوارا و همراهش آلبرتو گرانادو به جزیرهٔ ایستر (Rapa Nui) در شیلی سفر کردند. در آنجا، چه بهطور غیرمستقیم به روابط میان زنان و مردان در این جزیره اشاره کرده است.
در دفترچهٔ سفر خود، چه گوارا مینویسد:
«در جزیرهٔ ایستر، داشتن یک دوستپسر سفیدپوست برای زنان یک افتخار است.»
این جمله چه، از چند جنبه قابل بررسی است و بازتابدهندهٔ نگرشها و برداشتهای فرهنگی او در آن زمان میباشد.
عبارت بهطور آشکار رنگ پوست سفید را با ارزش و افتخار پیوند میدهد و از این نظر دارای بار نژادپرستانه است. حتی اگر هدف چه صرفاً توصیف یک واقعیت فرهنگی یا برداشت شخصی از تعامل با مردم جزیره بوده باشد، این جمله بهطور ضمنی برتری نژادی سفیدپوستان را نسبت به دیگر گروهها القا میکند. افزون بر این، جمله زنان را بهعنوان کسانی که افتخارشان به داشتن شریک زندگی سفیدپوست گره خورده نشان میدهد، که این نگاه ترکیبی از تبعیض جنسیتی و نژادپرستی ارنسترو چه گوارا محسوب میشود.
ارنستو «چه» گوارا در دفترچهٔ سفرش به آمریکای جنوبی، بهویژه در بخشهایی که به سیاهپوستان و وضعیت اجتماعی آنها پرداخته است، نظراتی بیان کرده که از دیدگاه امروزی میتوان آنها را نژادپرستانه تلقی کرد.
در یکی از یادداشتهای او، چنین آمده است:
«سیاهپوستان، آن نمونههای باشکوه نژاد آفریقایی که به لطف عدم علاقه به حمام کردن، خلوص نژادی خود را حفظ کردهاند، شاهد حمله نوع جدیدی از بردهها بودهاند: پرتغالیها. تحقیر و فقر آنها را در مبارزه روزانه متحد میکند، اما شیوه متفاوت برخورد با زندگی آنها را کاملاً از هم جدا میکند؛ سیاهپوست تنبل و خیالپرداز است؛ دستمزد ناچیز خود را صرف لهو و لعب یا مشروب میکند؛ اروپایی سنت کار و پسانداز دارد که او را تا این گوشه آمریکا دنبال کرده و او را به پیشرفت سوق میدهد، حتی مستقل از آرزوهای فردی خودش.»
این عبارت از او، بهطور آشکار حاوی قضاوتهای منفی و کلیشهای دربارهٔ سیاهپوستان است و آنها را بهعنوان افرادی تنبل، خیالپرداز و مصرفکنندهٔ مشروبات الکلی معرفی میکند. در مقابل، اروپاییها بهعنوان افرادی با سنت کار و پسانداز معرفی میشوند که به پیشرفت دست یافتهاند.
در فیلم «خاطرات موتور سیکلت»، این بخش از نوشتههای او را در این فیلم حذف شده است.
اگرچه ارنستو «چه» گوارا در یادداشتها و سفرنامههای خود به کیفیت بهداشت سیاهپوستان اشاره کرده و با طعنه و نقد دربارهٔ آنها نوشته است، خود او در زمینهٔ بهداشت شخصی چندان دقیق نبود. در دوران نوجوانی و جوانی، دوستانش به او لقب «El Chancho»، که به معنای «خوک» است داده بودند، زیرا او به ندرت حمام میکرد.
در نامهای که ارنستو «چه» گوارا در اوت ۱۹۵۳ از کازکو (Cuzco) به مادرش نوشت، اشاره کرده است که در هشت روز اقامتشان در آنجا، تنها یکبار برای اهداف بهداشتی حمام کردهاند:
«ال چانچو تنها یکبار و بهاتفاقنظر، برای اهداف بهداشتی، حمام کرد.»
این عبارت بهوضوح نشاندهندهٔ بیتوجهی به مسائل بهداشتی در سفرهای اوست. همچنین، در دفتر خاطراتش از بولیوی در ۱۰ سپتامبر ۱۹۶۷، گوارا مینویسد که پس از شش ماه، امروز برای اولینبار دوش گرفته است:
«امروز، پس از بیش از شش ماه، دوش گرفتم. این رکوردی است که بسیاری به آن رسیدهاند.»
رفیقان کوبایی او، به دلیل عدم رعایت بهداشت و نظافت شخصی «چه»، به او لقب «توپ لجن» (ball of filth) داده بودند.
چگونه ممکن است یک فرد هم انساندوست باشد و هم نژادپرست؟ این تناقض بزرگ در شخصیت «چه» گوارا، بهطور مستقیم توسط خود او در یادداشتها و سفرنامههایش ثبت شده است. اما این تناقضها و روایتهای افسانهای دربارهٔ «چه» تنها به اینجا محدود نمیشوند؛ ما تازه در ابتدای مسیر بررسی شخصیت او هستیم. به نظر میرسد که ادعای پزشک بودن «چه» نیز یکی دیگر از افسانههایی است که پیرامون او ساخته شده است.
انریکه راس، پژوهشگر و نویسنده، در مقاله خود با عنوان «چه گوارا: عنوان پزشکی مشکوک او» به بررسی سوابق تحصیلی ارنستو «چه» گوارا پرداخته و به تناقضات موجود در مدارک تحصیلی او اشاره کرده است. او مینویسد که در مدت زمان کوتاهی،چه گوارا موفق به گذراندن تعداد زیادی از دروس پزشکی شده است و در مواجهه با درخواست برای دسترسی به سوابق تحصیلی او، به او اطلاع داده شده که این سوابق به سرقت رفتهاند!:
«در ماه دسامبر، در کمتر از ۲۲ روز تحصیلی، او یازده درس را با موفقیت گذراند. پانزده درس، تقریباً نیمی از دروس مورد نیاز برای اخذ مدرک دکترا، تنها در سه ماه بررسی و گذرانده شدند، بدون اینکه در طول سال در کلاسها یا مطبها شرکت کرده باشند، احتمالاً به استثنای چند هفته آخر... ارنستو گوارا د لا سرنا باید ۲۵ ساعت در روز! در هر یک از ۶۶ روز تحصیلی اکتبر، نوامبر و دسامبر ۱۹۵۲ شرکت میکرد تا الزامات تحصیلی برنامه درسی سال ۱۹۳۷ را که در سال ۱۹۴۸ هنگام ثبت نام او در دانشکده پزشکی دانشگاه بوئنوس آیرس لازمالاجرا بود، برآورده کند... در مواجهه با این تناقضات جدید، درخواست کردم که یک نسخه از سوابق تحصیلی ارنستو گوارا را به من بدهند... به من اطلاع داده شد که دانشکده پزشکی نمیتواند یک نسخه به من ارائه دهد زیرا سوابق تحصیلی ارنستو گوارا د لا سرنا به سرقت رفته است.»
خوزه لوئیس فرناندز، فعال ضدکاستری، در سال ۲۰۰۷ از دانشگاه بوئنوس آیرس درخواست کرد تا اطلاعات مربوط به تحصیلات گوارا را ارائه دهد. دانشگاه به او نسخههایی از رسید پرداخت هزینهٔ آزمون ورودی، فهرست دروس گذراندهشده بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۳، و درخواست و رسید دریافت گواهی پزشکی را ارائه داد. با این حال، هیچ مدرک رسمی فارغالتحصیلی یا گواهی پزشکی صادر نشده است.
اینکه «چه» گوارا یک عکاس بوده و به حرفهٔ عکاسی علاقهمند بوده است قابل باور است، اما غیرقابل تصور است که هیچ عکسی از مراسم فارغالتحصیلی او موجود نباشد.
چه گوارا، آن جوان سرگردان جادههای آمریکای لاتین، بهتدریج در شعلههای سوزان ایدئولوژی مارکسیسم فرو رفت و وجودش با آتش انقلاب داغ شد. او در نامههایش به خانواده و خاله اش، نه از آرزوهای انسانی یا آیندهای روشن، بلکه از رؤیای ویران کردن بنیان سرمایهداری سخن میگفت؛ و پا را فراتر گذاشت تا «جوزف استالین»، دیکتاتوری خونین قرن بیستم را رفیق و همرزم خود بخواند:
«من پیش روی تصویری از آن رفیق پیر و مرحومِ استالین سوگند خوردم که تا هنگامی که این هشتپایانِ سرمایهداری را نابود نینم (یا نابود دیدن آنها را تحقق نبینم) آرام نخواهم گرفت.» ۱۰ دسامبر ۱۹۵۳
مهمتر از همه اینها، چگوارا در نوامبر ۱۹۶۰، بعنوان یکی از رهبران انقلاب کوبا از اتحاد جماهیر شوروی با شور و اشتیاق فراوان بازدید کرد. علیرغم توصیهی سفیر کوبا در شوروی مبنی بر خودداری از این کار، او خواستار گذاشتن گل در آرامگاه استالین (که در آرامگاه همراه با لنین در میدان سرخ بود) شد و این کار را انجام داد. در همین دوره بود که طرح «استالین زدایی» توسط «خروشچف» در حال اجرا و اوج خودش بود.
بعضی از منتقدان چنین استدلال میکنند که ستایشهای چگوارا از استالین، و نیز سفر او به مسکو و ادای احترام به کسی که او را «رفیق» و «همرزم» خود مینامید، در عمل میتواند بهمنزلهی تأییدی بر سیاستها و شیوهی حکمرانی استالینی تلقی شود.
در ادامه نوشتههای غیرمعمول چه گوارا، او در «یادداشتهای سفر» مطلبی را ثبت کرده که به شرح زیر است:
«میدانم، در تاریکی شب میبینم، که من، جراح عقاید و روانکاو بی امان باورها، زوزهکشان چون دیوانگان، به سنگرها و باریکادها یورش خواهم برد؛ سلاحم را در خون فرو خواهم برد و با خشم و جنون، گلوی هر شکستخورده ای را که به دستم افتد، خواهم درید…بوی باروت و خون دشمن کشته، مشامم را پر میکند و وجودم را به هیجان میآورد؛ تنم آمادهی نبرد است و روحم، همچون محرابی مقدس، زوزهی وحشیانهی پرولتاریای پیروز را با نیرویی تازه و امیدی سرشار به جهان بازمیگرداند.»
این نوشته ترسناک و جنون آمیز از چگوارا نیز در فیلم «خاطرات موتورسیکلت» حذف شده است.
زوزهی وحشیانهی پرولتاریا؟...
وقتی کسی مانند چهگوارا در نوشتهها و نامههایش از «زوزهی وحشیانهی پرولتاریا» حرف میزند، این نه تنها یک توهین آشکار به طبقهی کارگر است، بلکه پرده از ذهنیتی برمیدارد که در آن کارگران نه بعنوان انسانهای آگاه و خلاق، بلکه همچون حیوانات درنده تصویر میشوند. این نگاه در ذات خود تحقیرآمیز است، چون کارگران و زحمتکشان تاریخ نه موجودات بیفکر و غریزی، بلکه سازندگان تمدن، خالقان صنعت، و نیروی اصلی پیشرفت اجتماعیاند.
چنین تعبیری نشان میدهد که چهگوارا، علیرغم ادعای دفاع از طبقهی کارگر، درک عمیقی از زندگی واقعی آنان نداشت. او به جای دیدن انسانِ کارگر با عقل، فرهنگ و شعور اجتماعی، او را به صدا و هیجان کور یک حیوان وحشی تقلیل داد. این همان تناقض بنیادی در شخصیت اوست: فردی که از یک سو میخواست پرچمدار آزادی و رهایی باشد، اما از سوی دیگر طبقهای را که ادعا میکرد نمایندهاش است، با واژگانی چنین تحقیرآمیز تصویر میکرد.
این زبان نشان میدهد که رابطهی او با کارگران رابطهای از بالا به پایین بود؛ رابطهای سرشار از قیممآبی و بیگانگی. او هیچگاه درک نکرد که کارگر، پیش از هرچیز، یک انسان است با کرامت، شعور و آگاهی طبقاتی؛ نه یک حیوان وحشی که زوزه بکشد. چنین نگرشی تنها یک حقیقت را آشکار میکند: چهگوارا نه نمایندهی پرولتاریا بود و نه سخنگوی رنج کارگران، بلکه بیشتر یک رمانتیکِ مسلح بود که تصویری تحریفشده و حتی توهینآمیز از زحمتکشان در ذهن داشت.
کارگران و کشاورزانِ محرومِ جهان به هیچوجه به چنین «دیوانهای خونخوار» نیاز ندارند تا آن را پیشاهنگ و نمایندهٔ خود بدانند. طبقهٔ کارگر و تودهٔ زحمتکش به رهبری نیاز دارد که عقلگرایانه، مسئولیتپذیر و پاسخگو باشد؛ کسی که از پشت میز قدرت فریاد عدالت برنیفکند و سپس با روشهای خشونتآمیز و تصمیمهای فردی، حقوق و زندگی مردم را به بهای اهداف ایدئولوژیک فدا کند. رهایی اجتماعی تنها با هیجانهای انقلابی و پرستش چهرهها محقق نمیشود؛ بلکه با سازماندهی جمعی، آموزش، استقلال تشکلهای کارگری، حاکم شدن قانون، شفافیت و کنترلهای نهادی به دست میآید.
تاریخ بارها نشان داده که وقتی رهبران بهجای تکیه بر خرد جمعی و نهادسازی، به فرهنگِ فرمانبرداریِ کور و سیاستِ شخصی متوسل میشوند، نتایج فاجعهبار است: ایجاد دستگاههایی غیرپاسخگو، سرکوب اختلافات درونِ جنبش، و قربانی شدن زندگیهای بیشمار در مسیر تحقق پروژههای جاهطلبانه. کارگران و کشاورزان سزاوارِ نمایندگانی هستند که توان مذاکره، برنامهریزی اقتصادی واقعگرایانه، و محافظت از حقوق اساسی را داشته باشند؛ نه چهرههایی که خشونت را راهحلِ تمامی مسائل میدانند یا برای بقای ایدئولوژی، کرامت انسانی را فدای عملیات نظامی یا سرکوب میکنند.

چه گوارا در طول زندگیاش تقریباً در پیدا کردن شغل موفق نبود و هیچ حرفه یا کار رسمیای نداشت. با وجود دیدگاههای غیرمتعارف و نادرست او درباره زنان، همواره وابسته به حمایت مالی مادر، خواهرش سلیا و دیگر زنان زندگی اش بود تا هم در یافتن شغل و هم در پرداخت بدهیهایش به او کمک کنند.
جان لی اندرسون در کتاب خود با عنوان «چگوارا: یک زندگی انقلابی» (Che Guevara: A Revolutionary Life) بهطور مفصل به جوانب مختلف زندگی ارنستو چگوارا پرداخته است. در این اثر، اندرسون به بررسی دوران پیش از انقلاب چگوارا، تجربیات او در سفرهای آمریکای لاتین، فعالیتهای پزشکیاش، و همچنین نقش او در جنبشهای انقلابی میپردازد. او همچنین به تحلیل شخصیت و انگیزههای چگوارا، و تأثیرات فرهنگی و سیاسی او در سطح جهانی میپردازد.
در مورد وضعیت شغلی چگوارا، اندرسون در کتاب خود به ذکر جزئیاتی از زندگی حرفهای او پرداخته است. برای مثال، او اشاره میکند که چگوارا در دوران جوانی در یافتن شغلهای ثابت با مشکلاتی مواجه بود و این موضوع بهویژه در دوران پس از تحصیل در رشته پزشکی مشهود بود. اندرسون همچنین به نقش چگوارا در جنبشهای انقلابی و تأثیرات آن بر زندگی حرفهای و شخصی او پرداخته است.
چگوارا در این زندگی سرگردان و خودساخته، به فردی بیرحم، خشن و بیمسئولیت تبدیل شد؛ کسی که دیگران با پول خود او را زنده نگه میداشتند و به چه گوارا اجازه میدادند بدون کار کردن زندگی کند. این واقعیت بسیار مهم و قابل تأمل است، چگونه ممکن است شخصی که هیچ شغل ثابتی نداشت، حرفههایش را نیمهتمام رها کرد و برای پولی که به دست میآورد حتی ذرهای زحمت نکشید، بتواند نمایندهٔ پرولتاریا و کارگران باشد و ادعای آزادیبخشی و رهایی آنها را داشته باشد، در حالی که خود هیچگاه سختی و رنج واقعی زندگی کارگران زحمتکش را تجربه نکرده است؟.
تصاویر چگوارا در حال کار کردن، اغلب یکی از دلایل بازنمایی او بهعنوان قهرمان پرولتاریاست. اما واقعیت این است که بیشتر کارهای او سیاسی و نظامی بود و نه فعالیت اقتصادی مستقل یا کار روزمرهٔ سختی که کارگران زحمتکش تجربه میکنند.
عکسهای مشهور او معمولاً در چارچوب فعالیتهای تبلیغاتی و انقلابی گرفته شدهاند؛ هدف اصلی این تصاویر نمایش قهرمانی و مبارزه او بود، نه نشان دادن کسی که برای امرار معاش تلاش میکند. حتی وقتی در این عکسها او در حال کار فیزیکی دیده میشود، این کار با کار سخت روزانهٔ کارگران تفاوتی بنیادی دارد، زیرا او هیچگاه برای تأمین زندگی خود مجبور به تحمل رنج و سختی واقعی نبوده است.
در نتیجه، این تصاویر بیشتر ابزار تصویرسازی و تبلیغ شخصیت انقلابی چه گوارا هستند و این تصاویر نمیتواند لزوماً بازتابدهندهٔ زندگی پر از رنج و کار او باشد.
اگر با دقت به کارنامهی چهگوارا نگاه کنیم، بیش از آنکه او یک «انقلابیِ دلسوزِ طبقهی کارگر» باشد، بیشتر مانند یک ماشین کشتار در خدمت دستگاه قدرت و سیاست فیدل کاسترو بود. او به جای آنکه صدای واقعی رنج و مطالبات کارگران و محرومان را بازتاب دهد، نقش جلاد و بازوی سرکوب انقلابی را ایفا کرد؛ فردی که وجودش برای تثبیت قدرت کاسترو ضروری بود، نه برای آزادی و رهایی زحمتکشان.
تمام شعارهای پر زرق و برق او دربارهی پرولتاریا و عدالت اجتماعی در عمل به چیزی جز اجرای بیرحمانهی اعدامها، حذف مخالفان، و ایجاد رعب و وحشت در جامعه ترجمه نشد. اگر به جای شعار، به عمل نگاه کنیم، روشن است که او بیش از هرچیز درگیر خونریزی و خشونت سازمانیافته بود. او نه به آگاهی و ارادهی کارگران اعتماد داشت و نه به رشد طبیعی جنبشهای مردمی، بلکه همهچیز را در گلوله و تیرباران خلاصه میکرد.
در یکی از نامههای ارنستو چهگوارا به مادرش، که در مکزیک نوشته شده است، او به صراحت دربارهٔ دیدگاهش نسبت به مسیح و نقش خود در مبارزه صحبت میکند. در این نامه، چهگوارا مینویسد:
«من نه مسیح هستم، نه انسانی نیکوکار. من نقطهٔ متقابل مسیح هستم. من با هر ابزاری که در دست دارم برای باورهایم مبارزه میکنم و دشمنم را نابود میکنم به جای این که بگذارم به صلیبی یا جای دیگر میخکوب شوم.»
چه گوارا، در نامهای به همسرش، هیلدا گادئا، که در تاریخ ۲۸ ژانویه ۱۹۵۷ نوشته شده، این عبارات عجیب را به کار برده است:
«زن پیر عزیز، اینجا، در دل جنگلهای کوبا، زنده و تشنه به خون، دارم این خطوط شعلهور را مینویسم که از مارتی الهام گرفتهاند.»
چه گوارا در مورد اعدام شخصی که به جاسوسی متهم شده بود به نام «اوتیمیو گرا» مینویسد که این عمل «زشت اما نمونهوار» بود:
«…مسئله را با شلیک یک گلوله از تپانچهٔ ۳۲ به سمت راست مغز او خاتمه دادم، با خروج گلوله از ناحیهٔ گیجگاهی راست. او برای لحظهای نفس کشید و سپس مرد. وقتی به برداشتن وسایلش پرداختم، نتوانستم ساعت بسته شده به زنجیر روی کمربندش را باز کنم، و او با صدایی محکم و آرام گفت: «مال خودت پسر..، دیگر چه اهمیتی دارد…» من هم انجام دادم و اکنون وسایلش مال من شد.»
«…اعدام یک انسان کاری زشت است، اما نمونهای آموزنده است. از حالا به بعد هیچکس اینجا دیگر مرا «دندان پزشک» چریک ها نخواهد نامید.»
با اینکه او در حرفه پزشکی مشغول به تحصیل بود، اما بنظر میرسد که از شناخته شدن تنها بعنوان یک پزشک احساس رضایت نداشت.
متن زیر نامهای است که چگوارا به پدرش نوشته است. در این نامه، چهگوارا به صراحت از کشته شدن یک نفر و احساس خود در آن لحظه مینویسد:
«میخواهم اعتراف کنم، پدر، در همان لحظه فهمیدم که واقعاً از کشتن لذت میبرم.»
به نقل از آرماندو والادارس (Armando Valladares) زندانی سیاسی کوبایی:
«او انسانی پر از نفرت بود … چهگوارا دهها و دهها نفر را اعدام کرد که هرگز محاکمه نشده و گناهشان اثبات نشده بود … به گفتهی خودش: ‘در کوچکترین شک باید اعدام کرد.’ و این کاری بود که در سیِهرا ماِستِرا و در زندان لاس کاباناس انجام داد.»
وقتی چهگوارا در مجمع عمومی سازمان ملل در سال ۱۹۶۴ صحبت میکرد، گفته است:
«اعدامها؟ بله، ما اعدام کردهایم؛ ما اعدام میکنیم و تا وقتی ضروری باشد ادامه خواهیم داد.»
او همچنین گفته است:
«ما بسیاری را با رگبار اعدام کردیم بدون اینکه بدانیم آیا کاملاً مجرماند یا نه. گاهی انقلابی نمیتواند برای انجام تحقیقات مفصل توقف کند؛ انقلاب موظف است پیروز شود.»
نقلقولی از دارائل آلارکون رامیرز (Dariel Alarcon Ramírez) یکی از یاران سابق چهگوارا وجود دارد که گفته است: چهگوارا بر دیوار لا کابانا میایستاد و با سیگار کشیدن اعدامها را نظاره میکرد، و این کار برای سربازان اجرای حکم جنبهای نمادین داشت، نشان دهنده حمایت اخلاقی و وسواس در اعمال قدرت.
همچنین در گزارش ویکیپدیا نقل شده است که در نامهای به لوئیس پاردس لوپز، چهگوارا گفته است:
«اعدامها با صف اعدام نه فقط یک ضرورت برای مردم کوبا هستند، بلکه تحمیل مردم هم هستند.»
پیر سن مارتین، یکی از زندانیان سیاسی کوبایی، سالها پس از رهاییاش از زندانهای رژیم، در مقالهای که در El Nuevo Herald در تاریخ ۲۸ دسامبر ۱۹۹۷ منتشر شد، روایتی تکاندهنده از آن روزها را به یاد میآورد. او از صحنهای سخن گفت که نه تنها یک خاطره، بلکه لکهای سیاه بر تاریخ جنبشی بود که خود را مدافع «مردم» مینامید. روایت پیر سن مارتین از لحظهای که نوجوانی به انتظار اعدام درآمد، و فرمانِ مرگ از سوی چهگوارا صادر شد. (منابع: El Nuevo Herald، بازنشر در hispanismo.org و Canada Free Press)
به روایت او، پسری نوجوان که تنها بین ۱۲ تا ۱۴ سال داشت، به سلول آنان انداخته شد. ساعاتی بعد نگهبانان آمدند تا او را به محوطهی اعدام ببرند. صحنهای که زندانیان از پنجرهی کوچک سلول خود به تماشا نشستند، مرز میان واقعیت و کابوس را در هم شکست. چهگوارا، شخصاً بر اجرای حکم نظارت داشت.
وقتی فرمان داد پسرک زانو بزند، پسر با صدای مقاوم پاسخ داد:
«اگر میخواهید مرا بکشید، مردها باید ایستاده بمیرند، نه زانو زده.»
این سخن آخرین مقاومت کودک بود. لحظهای بعد، گلولهای به گردنش شلیک شد؛ به گفتهی شاهدان، شلیک چنان بیرحمانه بود که سرش تقریباً از بدن جدا شد.
این روایت هولناک، حتی اگر تنها یکی از صدها خاطرهی مشابه باشد، نشان میدهد که پشت تصویر رمانتیک «انقلابی عدالتخواه» چهگوارا، چگونه سایهی خون و مرگ سنگینی میکرد. برای بسیاری، این نه چهرهی یک قهرمان، بلکه سیمای واقعی «ماشین کشتار» بود که با نام انقلاب توجیه میشد.
ارنستو چهگوارا، که همواره حتی اکنون از سوی برخی به عنوان نماد رمانتیک مبارزه و آزادی معرفی میشود، در حقیقت هیچ درکی از مفهوم واقعی آزادی بیان و آزادی مطبوعات نداشت. او حتی بارها اعلام کرده بود که روزنامهها در جوامع سرمایهداری چیزی جز ابزار الیگارشی نیستند و حقیقت را تحریف میکنند. اما پرسش اصلی این است: آیا او خود به حقیقت وفادار بود یا تنها خواستار جایگزینی یک دستگاه تبلیغاتی با دستگاهی دیگر بود؟
چگوارا نه تنها آزادی مطبوعات مستقل را برنمیتافت، بلکه آشکارا خواستار کنترل کامل رسانهها توسط دولت انقلابی بود. به باور او، اگر رسانهها در اختیار حکومت انقلابی نباشند، «الیگارشی» دوباره بر ذهن مردم چیره میشود. این دیدگاه کاملاً با رویکرد مارکسیسم ـ لنینیسم سازگار بود که رسانهها را «ابزار ایدئولوژیک بورژوازی» میدید.
واقعیت این است که اتهام چگوارا به مطبوعات بورژوازی، یعنی اینکه آنها خدمتکار الیگارشیاند، در ذات خود نوعی پروژکتوسازی سیاسی بود. او چیزی را به دشمن نسبت میداد که خود قصد انجامش را داشت: یعنی نابودی آزادی مطبوعات و ایجاد رسانههایی که تنها مدح «رهبران انقلاب» را بگویند.
پس از کاوش در شخصیت و جنبههای زندگی ارنستو چهگوارا، به بخش پایانی زندگی این مبارز و قاتل بزرگ رسیدیم. در لحظات آخر، ارنستو چهگوارا، انقلابی آرژانتینی، در حالی که توسط نیروهای بولیوی دستگیر شده بود، آخرین کلماتش را بر زبان آورد:
بر اساس گزارشها، او در حالی که زخمی و دستگیر شده بود، به سربازان بولیوی گفت:
«من ارنستو چهگوارا هستم..، لطفاً مرا نکشید... زنده ام برای شما از مرده ام باارزشتر است.»
مرگ ارنستو چه گوارا یکی از جنجالیترین و بحثبرانگیزترین رویدادهای تاریخ انقلابهای دههٔ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ است و تحلیلهای متفاوتی دربارهٔ مسئولیت و پیامدهای آن وجود دارد. دیدگاههای مختلف دربارهٔ این حادثه به طور کلی در دو جریان اصلی قابل تفکیک هستند.
دیدگاه رسمی و غالب، به ویژه در کوبا و میان هواداران «چه»، تصویر او را به عنوان یک انقلابی مستقل و مصمم نشان میدهد که با ارادهٔ خودش تصمیم گرفت کوبا را ترک کرده و به آفریقا و سپس بولیوی برود. روایت رسمی تأکید میکند که فیدل کاسترو او را از خطرات احتمالی آگاه کرده بود، اما به انتخاب و استقلال او احترام گذاشت. در این نگاه، کاسترو هیچ نقشی در فرستادن عمدی چه گوارا به مرگ نداشت و بعد از مرگ او عمیقاً اندوهگین شد. فیدل چه گوارا را به عنوان الگویی از انسان کامل و نمونهٔ تعهد و فداکاری در مسیر انقلاب ستود و فقدان او را جبرانناپذیر میدانست. این روایت تأکید میکند که مرگ چه گوارا نتیجهٔ انتخاب شخصی و مسیر خطرناک انقلابهای چریکی بوده است و نه نتیجهٔ تصمیم عمدی رهبر کوبا.
در مقابل، روایت انتقادی که بیشتر در میان مورخان و تحلیلگران غربی مطرح شده است، مسئولیت بیشتری برای کاسترو قائل میشود. تحلیلگران این دیدگاه معتقدند که کاسترو از شرایط دشوار بولیوی آگاه بود: حمایت مردمی محدود، جغرافیا و شرایط طبیعی نامساعد و آمادگی ارتش بولیوی با کمک سازمان سیا، همگی خطرات بزرگی برای عملیات چریکی ایجاد میکردند. با این حال، چه گوارا اجازه پیدا کرد که به بولیوی برود و برخی حتی استدلال میکنند که کاسترو او را تشویق کرد. برخی نویسندگان، مانند جون لی اندرسون در کتاب «Che Guevara: A Revolutionary Life»، اشاره میکنند که کاسترو ممکن است به طور ناخودآگاه یا حتی حسابگرانه پذیرفت که رفتن چه به بولیوی راهی برای کاهش تنشها و تضادهای داخلی میان آنها باشد. به این ترتیب، در این روایت مرگ چه گوارا نه تنها پیامد خطرات طبیعی جنگ چریکی، بلکه نتیجهٔ تعاملات سیاسی و تصمیمات رهبر کوبا نیز تلقی میشود.
برخی نویسندگان مانند Alberto Müller در مقالات و کتابها گفتهاند که «دشمنی» چه گوارا با سیاستهای اتحاد شوروی، انتقادات علنی چه گوارا از شوروی، ممکن است فیدل را در موقعیتی قرار داده باشد که نتواند یا نخواهد از چه حفاظت کند.
برخی منابع تاریخی حاکی از آن هستند که فیدل کاسترو در جلسات محرمانهای در کوبا تصمیم به قطع ارسال تدارکات به ارنستو چه گوارا در بولیوی گرفت. این اقدام بهویژه پس از آن صورت گرفت که کاسترو از شرایط دشوار عملیات چریکی چه گوارا در بولیوی آگاه شد. برخی تحلیلگران معتقدند که این تصمیم کاسترو نشاندهندهٔ عدم حمایت او از تلاشهای چه گوارا در بولیوی بود.

از زبان Benigno (از یاران چه گوارا، در کتاب Castro’s Secrets نقل شده):
«فیدل هیچوقت نمیخواست چه در بولیوی موفق شود. او تدارکات ما را قطع کرد، ما را رها کرد.»
از زبان Félix Rodríguez (مامور CIA در صحنهی اسارت چه گوارا):
«آنها چه را به بولیوی فرستادند تا کشته شود. فیدل میدانست که او در آنجا زنده نخواهد ماند.»
یک سرباز بولیویایی ناشناس (در خاطراتش):
«او (چه گوارا) گفت انقلابش بدون پدر رها شده است. او فیدل را مقصر دانست.»از زبان Jaime Niño de Guzmán (افسر بولیویایی حاضر در زمان اسارت چه گوارا):
«چه گوارا چند بار به ما گفت: فیدل به من خیانت کرد، فیدل مرا رها کرد.»طبق گزارش «جامعه مطالعات آمریکای لاتین» (Latin American Studies)، در ساعات آخر پیش از اعدام، چه گوارا به اسیرکنندگانش گفته:
«کاسترو... به من خیانت کرد.»
شواهد متعددی از شاهدان نظامی و غیرنظامی نشان میدهد که هنگام دستگیری، ارنستو چهگوارا نه با شجاعت افسانهای، بلکه با ترسی آشکار و وحشتی شدید روبهرو بود؛ مردی که تصویر انقلابی بیباک از او ساخته شده بود، در واقع در لحظات نهایی، بسیار شکننده و ضعیف جلوه کرد.
ژنرال بولیویایی Gary Prado (فرمانده عملیات دستگیری):
«هنگام دستگیری، «چه» کثیف، فرسوده و روحیهباخته بود. او بیشتر شبیه یک مرد شکستخورده به نظر میرسید تا یک قهرمان.»سرهنگ Mario Vargas (ارتش بولیوی):
«چه را وقتی که به لا ایگوئرا آوردیم، میلرزید. او مدام تکرار میکرد که زنده بودنش برای ما ارزشمندتر از مرده بودنش است.»بیانیهی یکی از سربازان بولیوی (ثبتشده در گزارشهای ارتش 1967):
«او ترسیده به نظر میرسید. دستهایش هنگام روشن کردن پیپ میلرزید. او آن مرد بیباک افسانهها نبود.»سرباز بولیویایی (گزارش ثبتشده در ارتش، 1967):
«صدایش میلرزید وقتی آب خواست. به نظر میرسید سرکشیای که به خاطرش معروف بود را از دست داده است.»از سرهنگ Joaquín Zenteno Anaya (ناظر اسارت):
«چه بهطور غیرمستقیم برای زندگیاش التماس میکرد، میگفت باید زنده نگه داشته شود چون برای مذاکرات ارزشمند است.»Mario Vargas Salinas (افسر بولیوی):
«او با ترس در چشمانش به ما نگاه میکرد. این همان فرمانده بیباکی که کوباییها توصیف میکردند، نبود.»یادداشت فلیکس رودریگز (مامور سیا حاضر در صحنه):
«به من نگاه کرد و پرسید: «میخواهند با من چه کنند؟» لبهایش میلرزید، صدایش لرزان بود.»یک زن روستایی که برایش غذا آورد (شاهد غیرنظامی):
«غذای زیادی نخورد. رنگپریده و ضعیف به نظر میرسید، مثل کسی که امیدش را از دست داده است.»
مرگ چگوارا باعث شد بسیاری از جنبشهای چریکی و فعالیتهای مسلحانه در آمریکای لاتین به شدت ضعیف شود، زیرا او بهعنوان نماد مقاومت و رهبر ایدئولوژیک بسیاری از این گروهها شناخته میشد. فقدان او انگیزه و رهبری جمعی را کاهش داد و بسیاری از گروهها دچار پراکندگی و اختلاف شدند.

«چه بیش از حد سختگیر بود. او از خودش و از دیگران انتظاری داشت که همیشه واقعبینانه نبود.»
«چه انسانی بود که گاهی ارتباط با او دشوار میشد، زیرا همیشه معیارهای بسیار بالایی داشت و سازشناپذیر بود.»
«چه مدیری بود پرشور، اما تجربهی کمی در اقتصاد داشت. گاهی بیش از حد آرمانگرا بود و همین باعث مشکلاتی در ادارهی وزارت صنایع میشد.»
«چه صبر کمی داشت. او همیشه میخواست تغییرات سریع و انقلابی به دست آید، حتی وقتی شرایط برای آن آماده نبود.»
«او عجله داشت تا به سراسر جهان برود و بجنگد. من میدانستم که این انتخاب خطرناک است و به او گفتم که شاید زود باشد. اما چه گوش نمیداد.»
«او بیش از حد ایدهآلیست بود. این یک فضیلت بود، اما در سیاست و حکومتداری میتوانست ضعف بزرگی باشد.»
در پایان، چه گوارا بیش از آنکه یک نماد حقیقی از سوسیالیسم واقعی و فداکاری برای طبقه زحمتکش کارگران و محرومان باشد، نمونهای است از اسطورهسازی تاریخی و تبلیغات ایدئولوژیک؛ افسانهای که با واقعیتهای انسانی و محدودیتهای عملی فاصله دارد و مرگ او، یادآوری هشداردهندهای است از خطاها و شکستهایی که اغلب در پس پردهٔ تصاویر قهرمانی پنهان میمانند.