ویرگول
ورودثبت نام
امیرعباس حیدری
امیرعباس حیدریمن پژوهشگر تاریخ هستم و به بررسی پیوندهای گذشته و حال می‌پردازم؛ می‌نویسم که چگونه رویدادهای تاریخی همچنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی امروز اثر می‌گذارند.
امیرعباس حیدری
امیرعباس حیدری
خواندن ۲۲ دقیقه·۳ ماه پیش

بیایید «عظمت» را به آمریکا بازگردانیم: اما کدام عظمت؟!

وقتی شعار «بیایید عظمت را به آمریکا بازگردانیم» تکرار می‌شود، نه تنها دارد از گذشته تعریفِ خاصی بازیابی می‌کند، بلکه از یادآوری جنبه‌های تیره و بنیادین آن گذشته نیز سر باز می‌زند. این مقاله تلاش می‌کند نشان دهد «بزرگی» که در هستی‌نگاشتِ ملی‌گرایانه و تبلیغاتی بازخوانی می‌شود، در حقیقت چیزی جز صیقل‌دادنِ یادِ استثمار، سرکوب و جنگ امپریالیستی نیست. از منظری دیگر، باید پرسید: «چه کسانی از این «عظمت» نمادین سود برده‌اند؟» چه سازوکاری آن را ساخته و چه کسانی از آن حذف شده‌اند؟

وقتی آن کلاه‌سرخ‌های آمریکایی، با آن شعاری که روی پیشانی‌شان دوخته‌اند و با وقاحت میگویند که «بیایید آمریکا را دوباره عظیم کنیم»، دقیقاً از کدام لحظهٔ از تاریخ خود دم می‌زنند؟ از روزهایی که بر شانه‌های بردگان سیاه پوست، کاخ سرمایه را برپا کردند؟ یا از هنگامه‌ای که سرزمین بومیان را با گلوله و آتش غارت کردند؟ شاید هم مقصودشان همان روزی است که بمب اتم را بر سر توده‌های بی‌دفاع ریختند و به نام «تمدن» فاجعه را جشن گرفتند!

از مالیات‌های بریتانیا تا زنجیرهای سرمایه‌داران آمریکایی

تاریخ ایالات متحده معمولاً در کتاب‌های رسمی بورژوازی به‌عنوان داستانی رمانتیک از «مردمی شجاع که از یوغ استعمار رهایی یافتند» روایت می‌شود. اما این تصویر، در بهترین حالت، یک پرده‌پوشی ایدئولوژیک است. حقیقت آن است که آمریکا از همان نخستین روزها نه آزاد بود و نه «بزرگ»؛ بلکه تنها قید و زنجیرهای بریتانیا را با زنجیرهای سرمایه‌داران نوظهور خود عوض کرد. شورش مستعمرات علیه مالیات‌های ناعادلانه بریتانیا، هرچند رنگ «انقلابی» به خود گرفت، در اصل نزاعی میان دو الیگارشی بود: بورژوازی تجاری نوپا در مستعمرات و طبقهٔ حاکم بریتانیا. این بخش از مقاله با تکیه بر وقایع تاریخی، نشان می‌دهد که رهایی از سلطهٔ بریتانیا، نه آزادی توده‌ها، که آغاز سلطهٔ سرمایه‌داران بومی و برده‌داران بر کارگران، بردگان و بومیان آمریکا بود.

استعمار بریتانیا و مالیات‌های ناعادلانه

پس از جنگ هفت‌ساله (۱۷۵۶–۱۷۶۳)، بریتانیا خود را در گرداب بدهی‌های عظیم یافت. برای جبران هزینه‌ها، نگاهش به مستعمرات آمریکایی دوخته شد. مالیات‌هایی چون «قانون قند» (۱۷۶۴)، «قانون تمبر» (۱۷۶۵)، و «قوانین ناوبری» فشار سنگینی بر تجارت و زندگی اقتصادی مستعمره‌نشینان وارد آورد. این قوانین نه تنها به معنای افزایش هزینه‌ها بود، بلکه آشکارا مستعمره‌نشینان را شهروندان درجه دوم امپراتوری می‌ساخت: بدون نمایندگی در پارلمان، اما موظف به پرداخت. شعار معروف «بدون نمایندگی، مالیاتی در کار نیست» فریاد همین تناقض بود.

اما باید پرسید: چه کسانی از این مالیات‌ها به خشم آمدند؟ آیا دهقانان فقیر، کارگران و زنانِ مستعمرات بودند؟ یا تاجرانی که سودشان کم شده بود؟ واقعیت این است که عمدتاً طبقهٔ تجاری و برده‌دار جنوب و بازرگانان شمال بودند که در برابر مالیات‌ها شوریدند. آن‌ها نه از سر عدالت، که از سر حرص به استقلال اقتصادی قیام کردند.

تُماس پِین (Thomas Paine)
پِین یکی از چهره‌های برجسته انقلاب بود، اما بعدها گفت انقلابِ آمریکا “برای رفع مشکل برده‌داری” کافی نبود و قانون اساسی بیش از حد به منافع مالکیت خصوصی و نخبگان اقتصادی وفادار ماند.


انقلاب آزادی یا تغییر ارباب؟

وقتی که «انقلاب آمریکا» در ۱۷۷۶ آغاز شد، با شعارهایی چون آزادی، برابری و حق تعیین سرنوشت تزئین شد. اما پشت این شعارها، واقعیت تلخ دیگری نهفته بود:
برده‌داری همچنان برقرار ماند و حتی پس از استقلال گسترش یافت.
بومیان آمریکا بیش از پیش از سرزمین خود رانده شدند.
زنان هیچ حقی در نظام سیاسی تازه نداشتند.

به بیان ساده تر، انقلاب آمریکا صرفاً انتقال قدرت از یک طبقهٔ حاکم خارجی (اشراف و تاجر انگلیسی) به یک طبقهٔ حاکم داخلی (برده‌داران و سرمایه‌داران آمریکایی) بود. برای توده‌های کارگر و محرومان، «آزادی» چیزی جز ادامهٔ همان زنجیر در لباسی نو نبود.

بهای استقلال نمادین آمریکا؛ جنگ و ریا

بریتانیا با تمام قوا سعی کرد سلطهٔ خود را حفظ کند. جنگ استقلال (۱۷۷۵–۱۷۸۳) هزاران کشته و بی‌خانمان بر جای گذاشت. طبقات فرودست، سربازان فقیر، دهقانان و بردگان فراری، بیشترین هزینه را پرداختند. اما پس از پیروزی، قدرت به همان نخبگان زمین‌دار و بازرگان بازگشت. برای آن‌ها استقلال به معنای گشودن دست برای انباشت سرمایه و توسعهٔ برده‌داری بود.

در همین زمان، اسناد تاریخی نشان می‌دهد که بسیاری از رهبران استقلال، خود برده‌دار بودند. توماس جفرسون، نویسندهٔ اصلی «اعلامیهٔ استقلال» که جملهٔ معروف «همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند» را نوشت، بیش از دویست برده داشت. این تناقض، ماهیت طبقاتی و ریاکارانهٔ انقلاب آمریکا را عریان می‌سازد.

میراث استعمار؛ امپریالیسم آمریکایی

اگر بریتانیا روزی با مالیات‌های ناعادلانه بر مستعمرات خود سلطه داشت، آمریکا پس از استقلال همان سیاست را در ابعادی گسترده‌تر به جهان تحمیل کرد. همان روحیهٔ استعماری که علیه لندن شورید، بعدها در قالب دکترین مونرو، گسترش به غرب، و امپریالیسم قرن بیستم زنده شد. آمریکا که روزی خود را قربانی استعمار معرفی می‌کرد، به بزرگ‌ترین استعمارگر مدرن بدل شد.

آزادی واقعی هرگز نیامد

استعمار بریتانیا با مالیات‌های ناعادلانهٔ خود بذر نارضایتی را کاشت، اما ثمرهٔ آن نه آزادی مردم، که انتقال قدرت از یک طبقهٔ انگل به طبقهٔ انگل دیگری بود. آمریکا هرگز آن «بهشت آزادی» نبود که تبلیغ می‌شود؛ از همان آغاز در خون بومیان، عرق بردگان و رنج کارگران بنا شد.

از منظر انسانی، تاریخ آمریکا از استعمار بریتانیا تا امروز، گواهی روشن بر این حقیقت است: بدون درهم شکستن قدرت سرمایه و الغای مالکیت طبقاتی، هیچ ملتی هرگز آزاد نخواهد شد. استقلال سیاسی، اگر با انقلاب اجتماعی همراه نباشد، چیزی جز تغییر نامِ همان زنجیرها نیست.

حماسه ای خرافاتی و سوزان علیه زنان در آمریکا

در تاریخ آمریکا، پیش از آنکه «آزادی» به نماد این سرزمین بدل شود، آتشی افروخته شد که بر بدن زنان بی‌دفاع شعله کشید. در دهکدهٔ سیلمِ ماساچوست، سال ۱۶۹۲، ده‌ها زن (و حتی مرد) به اتهام جادوگری محاکمه شدند، برخی به دار آویخته شدند، برخی زیر شکنجه جان دادند، و برخی در آتش سوزانده شدند. این فاجعه نه تنها یک خرافهٔ بود، بلکه انعکاسی از ترس‌های طبقاتی، ستم جنسیتی و نظام مالکیت پدرسالارانه‌ای بود که می‌خواست بدن زن را مطیع و زبان او را خاموش کند.

آیا این همان سرزمینی است که بعدها مدعی شد «چراغ آزادی جهان» است؟ آزادی‌ای که بر استخوان‌های زنان مظلوم بنا شد و در دود قربانیان آغاز گردید.

دادگاه‌های جادوگری سیلم نه صرفاً محصول جهل مذهبی، بلکه نتیجهٔ کشمکش‌های طبقاتی، رقابت‌های اقتصادی و کنترل اجتماعی بود. بسیاری از زنان متهم، بیوه‌ها یا زنانی مستقل بودند که دارایی یا زمین داشتند. در جامعه‌ای که زن تنها زمانی مشروع بود که تابع شوهر یا کلیسا باشد، استقلال زن مساوی بود با «جادوگری».

Cotton Mather (روحانی پروریتن و شاهد اصلی دادگاه‌ها):

«اگر ما اجازه دهیم جادوگران آزادانه در میان ما بگردند، ملت ما از درون تباه خواهد شد.»
(From Mather’s book: Wonders of the Invisible World, 1693)

Increase Mather (پدر کاتن ماثر، واعظ مشهور):

«بهتر است ده جادوگر بگریزند، تا آنکه یک بی‌گناه محکوم شود.»
(Remarkably rare voice of caution, though ignored in practice.)

Mary Easty (یکی از زنان محکوم به مرگ، در دادگاه خطاب به قضات):
«من بی‌گناهم و هرگز ساحری نکرده‌ام. اکنون شما جان مرا می‌گیرید، اما بدانید خون من بر دست شما خواهد ماند.»
(Recorded in trial petitions, 1692)

جورج برُوز (George Burroughs) (کشیشی که به اتهام جادوگری اعدام شد):«پدر ما که در آسمانی…»
او درست پیش از اعدام دعای کامل «پدر ما» را خواند، عملی که به باور مردم، یک جادوگر قادر به انجام آن نبود، اما باز هم به دار آویخته شد.
(Eyewitness account from Salem trial records)

این واقعه با بیش از ۲۰ اعدام رسمی و صدها بازداشت، لکه‌ای پاک‌نشدنی بر دامن تاریخ آمریکاست. بعدها حتی رهبران سیاسی ایالات متحده اعتراف کردند که این دادگاه‌ها «خبطی عظیم» بودند.

زنجیرهای دموکراسی: وقتی نیمی از ملت حق رأی نداشتند

ایالات متحده، خود را «سرزمین آزادی» می‌نامید؛ اما برای بیش از یک قرن، آزادیِ سیاسی تنها در دستان سفیدپوستانِ مالک زمین باقی ماند. زنان، بردگان آزادشده، بومیان و کارگران مهاجر، همه در سایهٔ نظامی که به نام «دموکراسی» اما به سود طبقهٔ حاکم ساخته شده بود، خاموش ماندند.

این چه آزادی بود که نیمی از ملت و زنان را از صندوق‌های رأی بیرون راند؟ این چه جمهوری‌ای بود که سیاهان آزادشده را در جنوب با قوانین «جیم کرو» و تهدید لینچ‌کردن، از سیاست حذف کرد؟ و این چه عدالت‌خانه‌ای بود که کارگر مهاجر چینی یا ایرلندی را «شهروند» به حساب نمی‌آورد؟

دموکراسی آمریکا بر ستون‌هایی بنا شد که از ابتدا ترک برداشتند: تبعیض، مالکیت، و انکار انسانیتِ «دیگری».

روایت زنان و مبارزه برای حق رأی

زنان در سدهٔ نوزدهم و اوایل بیستم در خیابان‌ها، زندان‌ها و میدان‌های مبارزه، فریاد زدند که «آزادی بدون ما، آزادی نیست».

سوزان بی. آنتونی (رهبر جنبش حق رأی زنان):
«این نه دموکراسی است، بلکه استبداد است؛ حکومتی از سوی مردان، برای مردان، و تنها برای مردان.»

الیزابت کدی استنتون (در اعلامیهٔ احساسات سِنِکا فالز، ۱۸۴۸):
«ما این حقایق را بدیهی می‌دانیم: که همهٔ مردان و زنان برابر آفریده شده‌اند.»

اما این صداها با تمسخر، زندان و خشونت پاسخ داده شدند. تا سال ۱۹۲۰، یعنی نزدیک به ۱۵۰ سال پس از استقلال، متمم نوزدهم قانون اساسی تصویب نشد و حق رأی برای زنان سفیدپوست تضمین نشد. و حتی پس از آن، زنان سیاه‌پوست و بومی همچنان پشت درهای بستهٔ حوزه‌های رأی‌گیری ماندند.

اقلیت‌ها و دیوارهای دموکراسی

اگر زنان دیر به حق رأی رسیدند، اقلیت‌ها با زنجیرهای سخت‌تر روبه‌رو بودند.

فردریک داگلاس (بردهٔ آزادشده و فعال ضدبرده‌داری):
«رأی، حق انسان است. او که از این حق محروم شود، نیمی از انسانیتش را از او ربوده‌اند.»

قوانین جیم کرو، آزمون‌های سواد، مالیات رأی و تهدید گروه‌های نژادپرست، همگی ابزارهایی بودند برای خاموش‌کردن صدای میلیون‌ها شهروند سیاه‌پوست در جنوب آمریکا، حتی پس از جنگ داخلی. تازه در سال ۱۹۶۵ و با تصویب قانون حقوق رأی، سرانجام بخشی از این سدها شکسته شد

دموکراسی آمریکا هرگز دموکراسی توده‌ها نبود. از روز نخست، صندوق رأی عرصه‌ای برای مردان سفیدپوست مالک زمین بود؛ و زنان، سیاهان، مهاجران و بومیان بیرون رانده شدند. تنها با مبارزات خونین، زندان‌ها، اعتصابات و انقلاب‌های خیابانی بود که بخشی از این حق‌ها به دست آمد.

مرثیه‌ای بر هیروشیما

آسمانِ اوتِ ۱۹۴۵ پر از وعدهٔ پایانِ جنگ؛ اما آن وعده با انفجاری به‌کلی دیگرگون شد. در لحظه‌ای که «انولا گی» بالای هیروشیما چرخید و «Little Boy» بر روی شهر افتاد، نه‌تنها ساختمان‌ها و بدن‌ها متلاشی شدند، بلکه یک قاعدهٔ اخلاقی فرو ریخت: دولتِ قدرتمندِ پیروز، به‌جای محاکمه، نمایشِ بی‌رحمی را به‌عنوان ابزارِ سیاست برگزید. آن نمایش، زنگِ آغازِ عصری بود که در آن «قابلیتِ نابودیِ جمعی» به‌عنوان تضمینِ امنیت جا زده شد و جهان را تا همیشه در معرض فاجعه‌ای بی‌سابقه قرار داد.

در اینجا، صدای بازماندگان، دانشمندانِ پشیمان، نظامیانِ منتقد و چهره‌های فرهنگی و دینی گرد آمده‌اند تا شاهدی باشند بر این ادعا: آنچه در اوتِ ۱۹۴۵ رخ داد یک ضربهٔ نظامی نبود که صرفاً «جنگ را کوتاه کند»؛ بل یک اعلامیهٔ قدرتمندی بود دربارهٔ آن‌که چه کسی اجازه دارد خزانهٔ تکنولوژیِ نابودی را در انحصار داشته باشد.

«به عقیدهٔ من استفاده از این سلاحِ وحشیانه در هیروشیما و ناگازاکی هیچ کمک مادی‌ای به جنگ علیه ژاپن نکرد.» — ادمیرال ویلیام دِی. لیهی (William D. Leahy).

«ژاپن در آن لحظه آمادهٔ تسلیم بود؛ نیازی نبود به آن کشور با آن وسایلِ وحشتناک حمله کنیم.» ژنرال دوایت دی. آیزنهاور (Dwight D. Eisenhower).

«ما بر این باوریم که ایالات متحده نباید در این مرحلهٔ جنگ به استفاده از بمب اتمی متوسل شود، مگر آنکه شروط پس از جنگ آشکار گردد و ژاپن فرصت پاسخ داشته باشد.» متنِ «درخواستِ زیلارد» (Szilard Petition)، امضاءشده توسط لئو زیلارد و بیش از شصت دانشمندِ پروژهٔ منهَتِن. (متنِ اصلیِ پتیشن).

«بمب اتمی می‌تواند کارتِ اصلیِ ما در دیپلماسی باشد، اما این یعنی ما وسیله‌ای وحشیانه در دست گرفته‌ایم.» هنری ال. استیمسون (Henry L. Stimson)، یادداشت‌های روزانه و مقالهٔ او؛ او اعتراف کرد که بمب می‌تواند «master card» در دیپلماسی باشد.

«اکنون من شده‌ام مرگ؛ نابودکنندهٔ جهان‌ها.» جی. رابر트 اوپنهایمر (J. Robert Oppenheimer)، بازگوییِ کلماتِ او از باگاواد-گیتا پس از آزمون تراینیِ بمب و پس از بمباران‌ها. (نمایانگرِ پشیمانیِ اخلاقی و فلسفی).

«صد هزار نفر توسط بمب اتم کشته شدند، و این شش نفر از بازماندگان بودند؛ آن‌ها هنوز از خود می‌پرسند که چرا نجات یافته‌اند.» جان هرزی (John Hersey)، نویسندهٔ گزارشِ کلاسیکِ «هیروشیما» (۱۹۴۶).

«دلیلِ نفرت من از بمب اتم این است که آنچه با کرامتِ انسان می‌کند نابود می‌کند.» تسوتومو یاماغوچی (Tsutomu Yamaguchi)، بازمانده‌ای که هم در هیروشیما و هم در ناگازاکی بمباران را تجربه کرد، و بعداً مدافعِ خلعِ سلاحِ هسته‌ای شد.

«هیروشیما باید در حافظهٔ ما حک شود؛ این یک فاجعهٔ انسان‌ساخته است و بدتر از هر بلای طبیعی.» کنزابورو اوئه (Kenzaburō Ōe)، نویسنده و فعالِ ضدّهسته‌ای ژاپنی.

«یادِ خودِ انسانیت را حفظ کنید و بقیه را فراموش کنید.» برتراند راسل (Bertrand Russell)؛ شعار و تهییجی که در منشورِ مشترکِ علمیون برای هشدار به خطرات هسته‌ای بازتاب یافت (Russell–Einstein Manifesto).

«امروز بمب اتمی جهان را عمیقاً تغییر داده است؛ کارِ ما این است که پیامدهای اخلاقیِ این تغییر را بپذیریم.» لاینوس پاولینگ (Linus Pauling)، فعالِ ضدّهسته‌ای و برندهِٔ نوبل صلح.

«ما برای جلوگیری از استفادهٔ این سلاح بر علیه غیرنظامیان متوسل به التماس شدیم.» لئو زیلارد، از امضاءکنندگان و نویسندگانِ درخواستِ دانشمندان (Szilard Petition). (گزیده‌ای از متنِ پتیشن).

«تا زمانی که ایالات متحده رهبران خود را محاکمه نکرده است، در مرتکبِ نقض جدی کنوانسیون ژنو گناهکار است، این‌ها جنایاتِ جنگی‌اند.» نوآم چامسکی (Noam Chomsky)، در تحلیل‌هایش از حملات به غیرنظامیان و نقشِ آمریکا.

«این قضاوت که بمب‌ها «زندگی‌ها را نجات دادند» یکی از افسانه‌های قدرتمندِ فرهنگِ آمریکا است.» هوارد زین (Howard Zinn).

«مدرک‌های در دسترس نشان می‌دهد که بمب اتم برای پایان دادن به جنگ لازم نبود؛ کاربردِ آن بُعدِ سیاسیِ قوی‌ای داشت.» گار آلپِروویتز (Gar Alperovitz)، مورّخِ منتقدِ تصمیمِ شلیکِ بمب.

«من نه در آن تصمیم حضور داشتم و نه موافق بودم، ما استاندارد اخلاقی‌ای را که به‌کار گرفتیم، به استانداردِ بربرها شبیه کردیم.» بازگوییِ بخش‌هایی از خاطراتِ ادمیرال لیهی دربارهٔ این اقدام. (بازگوییِ لیهی).

«ما مسئولِ بازماندگانیم: شهادتِ آن‌ها نباید به فراموشی سپرده شود؛ این سندِ اخلاقیِ ماست که باید زنده بماند.» نمایندهٔ سازمانِ بزرگِ بازماندگانِ بمباران‌های اتمیِ ژاپن، Nihon Hidankyo (بیانیه و سخنانِ رهبرانِ گروه در پیِ تلاش‌هایِ جهانی برای خلع سلاح).

«اگر پس از آن تاریخ اجازه دهیم قدرت‌های رقیب، این ابزارِ ویرانگر را در اختیار داشته باشند، درِ یک دورهٔ ویرانگری بی‌سابقه را باز کرده‌ایم.» ایده‌ای که در نامه‌ها و مقالاتِ زیلارد و فرانک مشهود است (Franck Report و Szilard Petition).

«من در برابر دیدن آن فاجعه سکوت نکردم؛ باید جهان را از این خطر هوشیار کرد.» جوزف روتبلات (Joseph Rotblat)، که از پروژهٔ منهتن خارج شد و بعدها نوبل صلح گرفت، و بارها علیهِ تسلیحاتِ هسته‌ای سخن گفت.

«پروندهٔ هیروشیما و ناگازاکی به‌عنوان نمادی از شرارتِ انسانی باید ما را به سوی منعِ کاملِ سلاح‌های هسته‌ای سوق دهد.» پاپ فرانسیس، در سخنرانی‌ها و دیدارهایش در هیروشیما/ناگازاکی و مواضعِ اخلاقیِ کلیسا دربارهٔ سلاح‌های هسته‌ای.

«گزارشِ اولیهٔ ارتشِ آمریکا، تخمینِ محافظه‌کارانه‌ای از حدودِ ۱۰۰ هزار کشته را در هیروشیما داد، این اعداد سندِ آنچه انسانیّت در آن روز از دست داد است.» گزارش‌ها و اسناد آرشیویِ نیروی هوایی/آرشیوِ ملی که شمارِ قربانیان را بررسی کرده‌اند. (گزارشِ اولیهٔ مأموریتِ تی‌نیان).

آنچه رخ داد، و آنچه هنوز هم هر سال در یادبودها و سخنرانی‌ها تکرار می‌شود، بیشتر از یک اقدامِ نظامی بود: یک پیامِ تاریخی دربارهٔ سلطه، ترس و انحصارِ فنا. بازماندگان (هیباكوشا)، دانشمندان پشیمان، چهره‌های دینی و اندیشمندانِ بین‌المللی در طولِ هشت دههٔ گذشته پیوسته این پیام را فریاد زده‌اند: بشریت با درهم‌تنیدگی تکنولوژی و قدرتِ بی‌مهار روبروست، و تنها راه فرار از این سرنوشتِ جمعی، بازپس‌گیریِ اخلاق و گردش به‌سوی خلع سلاحِ هسته‌ای و عدالتِ جهانی است.

هزاران جوان فرستاده شدند تا بمیرند: دربارهٔ جنگ ویتنام

ایالات متحده در نام «دفاع از آزادی» و «جلوگیری از گسترش کمونیسم» هزاران ‌هزار انسان را به زمینی فرستاد که برای بسیاری‌شان تنها پایانش مرگ، پیکرهای سوخته و زخم‌های روحیِ دائمی بود. این مقاله نمی‌خواهد پیچیدگی‌های ژئوپولیتیکی را نادیده بگیرد؛ اما می‌خواهد صریح بپرسد: چگونه شد که دمکراسیِ ادعاشده چنین گستره‌ای از جوانان را قربانی سیاست‌های محاسبه‌نشده و در مواردی فریب‌آمیز کرد؟

اعدادِ تلخ: شمارِ کشته‌ها و سربازان

در اوج درگیری، در آوریل ۱۹۶۹، بیش از ۵۴۳,۰۰۰ سرباز آمریکایی در ویتنام مستقر بودند — نیرویی عظیم که نشان‌دهندهٔ مقیاس‌گذاری و عمق تعهد نظامی آمریکا است.
در مجموع، بیش از ۲.۷ میلیون آمریکایی در دوران جنگ ویتنام خدمت کرده‌اند و شمار کشته‌شدگان نظامی آمریکایی در حدود ۵۸٬۲۲۰ نفر ثبت شده است ، اعدادی که هر کدام یک خانواده، یک شهر، یک نسل را داغدار ساختند.

این ارقام وقتی تلخ‌تر می‌شوند که به یاد آوریم بخش قابل‌توجهی از نیروها از طریق «سربازی اجباری» (draft) تأمین می‌شدند: میلیون‌ها جوان اعزام شدند بسیاری از آن‌ها نوجوانانی که کمتر از ۲۵ سال داشتند و برخی‌شان هرگز شانس ساختن زندگی پس از جنگ را نیافتند.

فریب و پنهان‌کاری، آن‌چه ناظران بعداً افشا کردند

یک بخش اساسی از روایتِ اعتراض به جنگ، افشای اسناد و مدارکی بود که نشان می‌داد دولت امریکا مردم و کنگره را در جریان واقعیِ اهداف و دامنهٔ عملیات نگه نداشته است. افشای «پنتاگون پِیپرز» توسط دانیل الزبِرگ نشان داد برنامه‌ها و اقدامات دولت در سطوح متعدّد با اطلاعاتی دقیق‌تر و بدبینانه‌تر از آن‌چه در اعلامیه‌های رسمی می‌شد، طراحی شده بود. این فاش‌سازیِ داخلی به بسیاری ثابت کرد که پیگردِ منطقیِ جنگ با شعارهای رسمی یکی نیست.

روبرت مک‌نامارا، وزیر دفاع وقت که پس از سال‌ها در بازبینیِ تاریخی به صراحت نوشت «ما اشتباه کردیم، به شدت اشتباه» و پذیرفت که محاسبات و پیش‌فرض‌های دستگاه حاکمه دربارهٔ ویتنام نادرست بوده‌اند. این اعترافِ یکی از طراحان اصلی سیاست‌ها، زنگ خطر اخلاقی و سیاسیِ جسوری را به صدا درآورد.

سخنانِ معترضینِ بزرگ، کسانی که گفتند «این بی‌معناست»

صدای منتقدانِ جنگ بلند و قاطع بود، از رهبران مدنی تا سربازان بازگشته و افشاگران:

جان کری، خدمتی‌کرده در ویتنام و نمایندهٔ «کهنه‌سربازان علیه جنگ»، در جلسهٔ کمیتهٔ سنا (۲۲ آوریل ۱۹۷۱) با جملهٔ کوبنده پرسید: «چگونه از مردی می‌خواهید آخرین نفری باشد که برای اشتباهی بمیرد؟» سخنی که عصیانِ جمعیِ سربازان و بازماندگان را نمایان ساخت.

دانیل الزبرگ، افشاگر پنتاگون‌پیپرز، با فاش‌ساختن اسناد نشان داد تصمیم‌گیران بارها واقعیت‌ها را مخفی کردند و «ما را در تاریکی نگه داشتند». الزبرگ بعدها گفت که هرگز از کارش پشیمان نشده است؛ او می‌گفت انتشار حقیقت واجب بود.

هوارد زین و تاریخ‌نگاران چپ‌گرا جنگ را نه تنها استراتژیک که اخلاقاً نیز محکوم کردند؛ زین بارها تأکید کرد که حکایت رسمی جنگ «افسانه‌ای است که آن را برای تحکیم قدرت و سرمایه بازگو می‌کنند».

این صداها نه صرفاً شعاری ضدجنگ بودند، بلکه از زاویهٔ اخلاقی، انسانی و طبقاتی پرسش می‌کردند که چه کسانی از این خون‌ها سود بردند و چه کسانی باید هزینهٔ آن را بپردازند.

«چرا این همه جوان؟»، سازوکارهای ارسال به میدان مرگ

چند عامل کلیدی باعث شد که آمریکا به‌سرعت نیروهای گسترده‌ای را به ویتنام بفرستد و آن‌ها را در معرض خطر مرگ قرار دهد:

سیاست‌های جنجالی و آزمون‌نشدهٔ «جلوگیری از گسترش»: رهبران واشینگتن و بسیاری از استراتژیست‌ها و نظریه‌پردازان جنگ سرد، ویتنام را به‌عنوان سنگ محک توقف «کمونیسم» دیدند. اعتقادی که استدلال‌های نظامی و سیاسی پیچیده اما نهایتاً به فرستادن نیروی زمینی بزرگ انجامید. (برای نقد این دیدگاه اسناد پنتاگون مهم‌اند).

مکانیسم سربازی اجباری (draft): قوانین خدمت اجباری میلیون‌ها جوان را در معرض اعزام قرار داد؛ بسیاری از کشته‌شدگان را درافـته‌ها و طبقه‌های فرودست تشکیل می‌دادند. (آمارها نشان می‌دهند درصد قابل‌توجهی از کشته‌ها از طبقات جوان و محروم بودند).

معلومات ناقص و پنهان‌کاری: اطلاعات محرمانه و تصمیم‌گیری‌های پشت‌پرده (که پنتاگون‌پیپرز آن‌ها را نمایان ساخت) نشان می‌داد سیاست‌گذاران گاهی محاسبات و هزینه‌ها را کوچک یا پنهان می‌کردند.

اقتصاد جنگ و منافع صنعتی-نظامی: تحلیل‌گران تاریخی همواره به نقشِ شرکت‌ها و منافع اقتصادیِ مرتبط با صنایع تسلیحاتی و پیمانکاران در تداوم و تشدید درگیری اشاره داشته‌اند؛ ماشینِ جنگ نیاز به نیروی انسانی داشت و نیروی انسانی فرستاده می‌شد. (نقدِ رابطهٔ «صنعتِ نظامی» و سیاست خارجی در مطالعات جنگ سرد بسیار برجسته است).

پیامدها: زخم‌هایی که جان ندادند

پیامدهای جنگ فقط در شمارۀ کشته‌ها خلاصه نشدند:

میلیون‌ها ویتنامی کشته یا بی‌خانمان شدند؛ آثار بمب‌افکن‌ها و مواد شیمیایی (Agent Orange) دهه‌ها بعد هم قربانی می‌گرفت.

بازماندگان آمریکایی با صدمات روانی (PTSD)، از دست رفتن آموزش و فرصت‌های شغلی و نپذیرفته‌شدنِ اجتماعی در بازگشت مواجه شدند.

وقتی دولت‌ها جوانان یک ملت را به میدان‌های جنگ می‌فرستند، وظیفهٔ جامعهٔ مدنی و رسانه‌ها این است که با صدای بلند از خود بپرسند «چرا؟» و «چه کسی سود می‌برد؟». در مورد ویتنام، شمارِ کشته‌ها، افشای اسناد پنتاگون و اعتراف‌های بعدیِ مسؤولان (مانند مک‌نامارا) نشان می‌دهد که تعدادِ زیادی از جوانان ما قربانی تصمیماتی شدند که یا نادرست بودند، یا پنهان شدند، یا برای اهدافی سیاسی فراتر از منافع ملی اتخاذ شدند.

این تاریخِ دردناک باید به‌عنوان درس نگه داشته شود: هیچ توجیهی نمی‌تواند ارزشِ یک زندگی جوان را برابرِ محاسباتِ قدرت و سود سیاسی کند. وقتی سیاست‌بازان به جای پاسخ‌گویی، مردان و زنان جوان را «منابع» می‌بینند، جامعه‌ای عمیقاً بیمار داریم، و ما باید علیه این منطق اعلامِ جنگ کنیم، پیش از آنکه باز هم فرزندان دیگرمان را روانهٔ میدانِ مرگ کنیم.

مرثیه‌ای بر عراق

امریکا در بهار ۲۰۰۳ با بهانه‌هایی که امروز بسیاری از آن‌ها را نادرست، ناقص یا فریب‌آمیز می‌دانند، وارد عراق شد. آن ورود نه فقط یک عملیات نظامی بلکه آغاز اشغال، شکنجه‌های سیستماتیک، حملات کور هوایی، استفاده از مهمات خطرناک و در نهایت فروپاشی جدول‌های اجتماعی و امنیتی یک کشور بود. پیامد این سیاست را می‌توان در میلیون‌ها آواره، صدها هزار کشته غیرنظامی، شکنجه‌های ثبت‌شده و خرابی زیرساخت‌ها دید و البته در رسوایی‌هایی مانند تصاویر زندان ابو غریب که چهره «ارزش‌های مدنی» را رسماً لکه‌دار کردند.

شکنجه و قانون‌گریزی آشکار

یکی از تلخ‌ترین میراث‌های اشغال عراق، پرونده زندانیان و شکنجه‌هاست. گزارش‌های سازمان‌های معتبر، از جمله هیومن رایتس واچ و عفو بین‌الملل، نشان می‌دهند که بدرفتاری، شکنجه و روش‌های تحقیرآمیز در بازداشتگاه‌های عراق نه یک حادثه فردی محض، بلکه الگوهایی ساختاری و تکرارشونده بودند به گونه‌ای که برخی گزارش‌ها از «خط‌مشی ضمنی یا مجاز» در سطح بالاتر سخن گفته‌اند.

گزارش دیگری با عنوان No Blood, No Foul شهادت سربازان و کارکنان را گردآورد و نتیجه‌گیری کرد که «شکنجه و سوءرفتار علیه بازداشت‌شدگان در اختیار آمریکا در عراق مجاز و روتین بوده است». این یعنی مسئله فراتر از چند «سرباز سرکش» رفته و به ساختارها و مجوزهای حقوقی و عملی برمی‌گردد.

حملات هوایی، گلوله‌باران غیرنظامیان و مهمات خطرناک

در مرحله حمله اولیه و در سال‌های پس از آن، استفاده از بمب‌های خوشه‌ای، حملات هدفمند هدکات (decapitation strikes) و حملات هوایی در مناطق شهری، منجر به صدها یا هزاران تلفات غیرنظامی شد که بسیاری از آن‌ها قابل پیش‌گیری بودند. گزارش‌های مستقل تأکید کرده‌اند که نظامیان ائتلاف در برخی موارد از اطلاعات ضعیف یا روش‌های هدف‌گیری نادرست استفاده کردند و نتیجه آن قربانی‌شدن غیرنظامیان بود.

ویرانی ساختار دولتی و انفجار خشونت فرقه‌ای

اشغال سازمان‌نیافته و مدیریت افتضاح پساجنگ (CPA و ناپیوستگی در برنامه‌ریزی بازسازی) باعث شد خلاقدرتی عظیم ایجاد شود که به سرعت به خشونت‌های فرقه‌ای، رشد گروه‌های مسلح افراطی و فروپاشی خدمات عمومی انجامید. تحلیلگران و ناظران بین‌المللی در سال‌های پس از حمله بارها هشدار دادند که نبود برنامه‌ریزی معقول و تسلیم سریع قدرت دولتی به نیروهای تازه‌برآمده، پیامدهای فاجعه‌باری خواهد داشت.

مسئولان چه گفتند و چه نگفتند

پس از سال‌ها تحلیل و افشاگری، حتی برخی از نزدیکان به قدرت یا رهبران شریک، اشتباهات فاحش را پذیرفتند یا درباره پیامدها اظهار تأسف کردند هرچند پذیرش مسئولیت کامل و عذرخواهی همه‌جانبه نادر بود.

«I express more sorrow, regret and apology than ...» تونی بلر در کنفرانس خبری پس از انتشار گزارش چیلكات؛ او پذیرفت مسئولیت و پیامدهای جنگ را قبول کند هرچند در همان زمان از «تصمیم درست» دفاع کرد.

و از سوی دیگر، ناظران و مورخان انتقادی گفته‌اند که اشغال عراق با «غرور، نادانی و بی‌کفایتی» اداره شد

حساب بازماندگان، سازمان‌های حقوقی و تحلیل‌گران

سازمان‌های مدافع حقوق بشر بارها خواستار تحقیق و محاکمه مسئولان سطح بالا شده‌اند و هشدار داده‌اند که «مسئولیت فرماندهی» را نباید تنها به نیروهای پایین‌دستی حواله کرد. گزارش‌ها نشان می‌دهند که برخی تصمیمات و «مقدمات قانونی» (تحت عنوان «تفسیرهای حقوقی جدید») زمینه‌ساز رفتارهای غیرقانونی شد.

میراث جنایت: آوارگی، تلفات و فراموشی

اعداد رسمی و غیررسمی درباره کشته‌ها و آوارگان متفاوت است، اما روشن است که صدها هزار تا بیش از یک میلیون عراقی در نتیجۀ جنگ مستقیم یا پیامدهای آن (فقر، فروپاشی خدمات، خشونت فرقه‌ای) جان باخته‌اند یا آواره شده‌اند. خرابی بیمارستان‌ها، مدارس و زیرساخت‌ها هم زخمی است که سال‌ها التیام نخواهد یافت. سازمان‌های حقوق‌بشری و تحلیل‌گران مستقل بارها خواسته‌اند که هزینه انسانی این سیاست در محاکم بین‌المللی و بایگانی تاریخی ثبت و مورد حسابرسی قرار گیرد.

آسیب دیدن مردم کردستان در این جریانات

بمباران‌ها و حملات اولیه: در جریان حملات هوایی آمریکا و متحدانش، مناطقی از کردستان عراق هم هدف قرار گرفت. هرچند رهبران اقلیم کردستان در آن زمان متحد آمریکا علیه صدام بودند، اما باز هم غیرنظامیان کرد از بمباران‌ها و حملات کور آسیب دیدند.

آوارگی و بی‌ثباتی: جنگ باعث شد بسیاری از کردهای عراق که سال‌ها پس از سرکوب‌های رژیم صدام تازه شروع به بازسازی زندگی کرده بودند، دوباره با ناامنی، مهاجرت و بی‌ثباتی اقتصادی روبه‌رو شوند. برخی از روستاها و شهرها به دلیل درگیری‌های پراکنده میان نیروهای شورشی و ارتش آمریکا آسیب دیدند.

خشونت‌های فرقه‌ای و جنگ داخلی: بعد از سقوط صدام، درگیری‌های فرقه‌ای (شیعه–سنی) سراسر عراق را فرا گرفت و کردها هم از پیامدهای اقتصادی و اجتماعی این آشوب بی‌نصیب نماندند. بسیاری از کردها در بغداد و کرکوک هدف تهدید و خشونت قرار گرفتند و مجبور به مهاجرت به اقلیم شدند.

جنایات مستقیم آمریکا: برخی گزارش‌های حقوق بشری نشان می‌دهند که نیروهای آمریکایی در شمال عراق نیز بازداشت‌ها و شکنجه‌هایی انجام داده‌اند. مثلاً در کرکوک و موصل موارد متعددی از دستگیری و بدرفتاری ثبت شده است.

نوآم چامسکی در یکی از سخنرانی‌هایش اشاره کرده بود:
«کردها در عراق دوباره ابزار دست قدرت‌های خارجی شدند؛ این بار آمریکا از آنان استفاده کرد، اما همان جنگی که وعده آزادی می‌داد، بی‌ثباتی و مرگ را هم برایشان به ارمغان آورد.»

کدام عظمت؟ آن‌ها که امروز بر سر خود کلاه قرمز «آمریکا را دوباره عظیم کنیم» می‌گذارند، آیا جرئت دارند به تاریخ خونینِ کشورشان نگاه کنند؟ تاریخ آمریکا نه تاریخ شکوه، بلکه تاریخ غارت، برده‌داری و کشتار است.

از همان آغاز، آمریکا بر ویرانه‌های مردم بومی بنا شد. صدها ملت سرخ‌پوست قتل‌عام شدند تا «مهاجران آزادی‌خواه» زمین‌هایشان را تصاحب کنند. آن آزادی‌خواهان چه کردند؟ آزادی را فقط برای خود خواستند، و برای دیگران زنجیر و مرگ آوردند.

در جنوب، قرن‌ها برده‌داری سیاهان ادامه یافت؛ میلیون‌ها انسان از آفریقا دزدیده شدند، در کشتی‌های مرگ به قاره‌ای دیگر برده شدند، تا روی مزارع پنبه و شکر «عظمت آمریکا» را بسازند. عظمت در شلاق؟ عظمت در زنجیر؟

سپس نوبت به جنگ‌های بی‌پایان رسید: از فیلیپین و ویتنام تا عراق و افغانستان، هر جا که منافع سرمایه و امپریالیسم ایجاب می‌کرد، ارتش آمریکا خون ریخت و ویرانی بر جای گذاشت. بمب‌های ناپالم در ویتنام، بمب‌های اورانیومی در عراق، و زندان‌های سیاه از گوانتانامو تا ابوغریب، همه شاهدی‌اند بر اینکه «عظمت» آمریکا چیزی جز قدرت کشتن و ویران‌کردن نیست.

در داخل نیز چه شد؟ زنان، تا یک قرن پس از استقلال، حتی حق رأی نداشتند. سیاهان، تا میانه قرن بیستم، در اتوبوس‌ها و مدارس تحقیر می‌شدند. و هنوز هم خیابان‌های آمریکا با خون جوانان سیاه‌پوست که هدف پلیس قرار می‌گیرند رنگین است.

آری، تاریخ آمریکا تاریخ جنایت است؛ از کوره‌های آدم‌سوزی سرخ‌پوستان، تا زندان‌های پر از کارگران و انقلابیون، از دیوار برلین که «نماد ستم» خواندند تا دیوار مرگبار مرز مکزیک که خود ساخته‌اند.

هیچ عظمتی در کار نیست. تنها عظمت این سرزمین در مقاومت کسانی است که در برابر ماشین جنگی و سرمایه‌داری آن ایستاده‌اند؛ بردگان شورشی، کارگران اعتصابی، زنان مبارز، دانشجویان ضدجنگ، و سیاهانی که فریاد زدند: هیچ عدالتی، هیچ صلحی!

پس هر بار که کسی گفت «آمریکا را دوباره عظیم کنیم»، باید پرسید: کدام عظمت؟ عظمت برده‌داری؟ عظمت بمباران کودکان؟ عظمت زندان و شکنجه؟

تاریخ آمریکا نه ستاره و نه پرچم، که یک جمجمه خون‌آلود است. و آینده‌ای روشن تنها زمانی آغاز خواهد شد که این دروغ بزرگ، این امپراتوری جنایت، در برابر عدالت و مقاومت جهانی فرو بریزد.

سیاستتاریخفرهنگجنگآمریکا
۷
۳
امیرعباس حیدری
امیرعباس حیدری
من پژوهشگر تاریخ هستم و به بررسی پیوندهای گذشته و حال می‌پردازم؛ می‌نویسم که چگونه رویدادهای تاریخی همچنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی امروز اثر می‌گذارند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید