
تاریخ گاه با شلیک چند گلوله مسیر خود را دگرگون میسازد. عصر سیاُم اوت ۱۹۱۸، هنگامی که خورشید در آسمان مسکو فرو مینشست و صدای کارگران کارخانهٔ میخلسون هنوز در فضا میپیچید، سرنوشت انقلاب روسیه در آستانهٔ شکستن قرار گرفت. ولادیمیر ایلیچ لنین، رهبر تازهپیروز بُلشویکها، مردی که خود را معمار آیندهای نوین میدانست، ناگهان در برابر نگاههای هزاران تن، هدف گلولههایی قرار گرفت که به قصد خاموشکردن قلب انقلاب شلیک شدند.
زن جوانی که پشت این آتش ایستاده بود، «فانی کاپلان»؛ نه تنها سلاحی در دست داشت، بلکه بار سنگین نومیدی و خشم نسلی از انقلابیون را بر دوش میکشید؛ نسلی که وعدهٔ آزادی شنیده بود اما به جای آن انحلال مجلس و سلطهٔ بلامنازع حزب را میدید. این واقعه نه صرفاً یک سوءقصد، بلکه صحنهای بود که در آن آرمان و انتقام، ایمان و یأس، در برابر هم صف کشیدند.
ترور لنین، هرچند جان او را نگرفت، اما راه را برای زایش «ترور سرخ» گشود؛ موجی از سرکوب و خشونت که چون توفانی خونین، روسیه را درنوردید. آن روز، با صدای گلولهٔ کاپلان، نهتنها سینهٔ لنین شکافته شد، که پردهای تازه بر صحنهٔ تاریخ فرو افتاد؛ پردهای که قرن بیستم را با آهنگ خون، قدرت و سرکوب به یادگار گذاشت.
ولادیمیر ایلیچ اُولیانُف (معروف به لنین، ۱۸۷۰–۱۹۲۴) متفکری مارکسیست، رهبر حزب بلشویک و نیروی محوریِ انقلاب روسیه در ۱۹۱۷ بود؛ او با تئوری و عمل سیاسیاش دولت سوسیالیستی تازهای را بنیان گذاشت که تا دههها جهان را تغییر داد. ولادیمیر لنین نقشی مرکزی در رفتنِ انقلاب روسیه از یک حادثهٔ ملی به پروژهای بینالمللیِ سوسیالیستی ایفا کرد: او هم نظریهپرداز و هم مجری بود — کسی که ابزارهای حزبیِ تمرکز قدرت و ایدئولوژی را برای حفظ انقلاب بهکار گرفت. از دیدگاه برخی او معمار رهایی طبقهٔ کارگر و از دیدگاه دیگر آغازگر مسیرهایی شد که به تمرکز و سرکوب بیسابقه انجامید. میراث او تا امروز موضوع بحثهای جدیِ تاریخی، سیاسی و اخلاقی است.
قرن بیستم بدون یادآوری نام ولادیمیر ایلیچ لنین، بنیانگذار نخستین دولت سوسیالیستی جهان، قابل فهم نیست. او انقلابی، نظریهپرداز و رهبر سیاسیای بود که با تلفیق اندیشهٔ مارکسیسم و شرایط خاص روسیهٔ تزاری، راهی تازه برای تغییر اجتماعی گشود. زندگی او نه تنها سرگذشت یک فرد، بلکه روایت برخورد آرمان و قدرت، آزادی و دیکتاتوری، و امید و خشونت در یکی از پرتلاطمترین ادوار تاریخ جهان است. در این مقاله، زندگی و نقش تاریخی لنین در ۱۴ بخش بررسی میشود.
ولادیمیر ایلیچ اولیانوف در سال ۱۸۷۰ در سیمبیرسک به دنیا آمد. خانوادهاش از طبقه متوسط تحصیلکرده بودند. مرگ برادر بزرگترش، الکساندر، که در سوءقصد علیه تزار دست داشت، تأثیر عمیقی بر او گذاشت و ذهن جوان لنین را به سوی مبارزهٔ انقلابی سوق داد.
لنین در دوران تحصیل در دانشگاه کازان با اندیشههای انقلابی آشنا شد. او به سرعت به آثار مارکس و انگلس روی آورد و با مطالعهٔ دقیق، به این نتیجه رسید که راه رهایی روسیه نه اصلاحات تدریجی، بلکه انقلاب سوسیالیستی است.
در دههٔ ۱۸۹۰، لنین به سازماندهی گروههای کارگری پرداخت. او به جرم فعالیتهای انقلابی دستگیر و به سیبری تبعید شد. در این سالها، آثار مهمی همچون توسعهٔ سرمایهداری در روسیه را نوشت که نشان از درک عمیقش از اقتصاد سیاسی داشت.
پس از آزادی، لنین به اروپا رفت و به شبکههای مارکسیستی روسهای مهاجر پیوست. او نقش کلیدی در انتشار روزنامهٔ ایسکرا داشت و به سرعت به چهرهای شناختهشده در جنبش سوسیالدموکرات روسیه بدل شد.
در کنگرهٔ حزب کارگری سوسیالدموکرات روسیه در ۱۹۰۳، اختلافات درونی به جدایی منجر شد. لنین جناح «بلشویک» (اکثریت) را رهبری کرد و تأکید داشت که حزب باید یک سازمان منضبط و انقلابی با هستهای حرفهای از مبارزان باشد.
در جریان انقلاب ناکام ۱۹۰۵، لنین بار دیگر به روسیه بازگشت. شوراهای کارگری (سُویتها) شکل گرفتند، اما جنبش سرکوب شد. این تجربه به لنین نشان داد که تودهها توانایی خیزش دارند، اما بدون رهبری منسجم و قاطع پیروزی ممکن نیست.
از ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۷، لنین بیشتر در سوئیس و دیگر کشورهای اروپایی زیست. او با نوشتن آثار نظری مهم مانند دولت و انقلاب، پایههای فکری انقلاب آینده را ریخت و به نقد شدید سوسیالدموکراتهای میانهرو پرداخت.
با آغاز جنگ جهانی اول، لنین جنگ را «امپریالیستی» خواند و خواهان تبدیل آن به جنگ داخلی انقلابی شد. این موضع او را از بسیاری از سوسیالیستهای دیگر جدا کرد و به رهبر بیرقیب جناح انقلابی بدل ساخت.
در فوریه ۱۹۱۷، نظام تزاری سقوط کرد و حکومت موقت شکل گرفت. لنین با قطار مهر و مومشده از آلمان به پتروگراد بازگشت. او در «تزهای آوریل» اعلام کرد: «تمام قدرت به شوراها!» و این شعار به شعار محوری انقلاب بدل شد.
در اکتبر ۱۹۱۷، بلشویکها به رهبری لنین کاخ زمستانی را فتح کردند و حکومت موقت را سرنگون ساختند. این انقلاب سرآغاز نخستین دولت سوسیالیستی در جهان بود. لنین به عنوان رئیس شورای کمیسارهای خلق قدرت را در دست گرفت.
سالهای پس از انقلاب مملو از جنگ داخلی و مداخلات خارجی بود. لنین و بلشویکها با ایجاد ارتش سرخ و سیاستهای سختگیرانه موسوم به «کمونیسم جنگی» توانستند مخالفان را شکست دهند، هرچند این پیروزی با هزینههای انسانی و اقتصادی سنگینی همراه بود.
در ۳۰ اوت ۱۹۱۸، فانی کاپلان، یکی از اعضای حزب سوسیالیست–انقلابی، هنگام خروج لنین از کارخانه میخلسون در مسکو به او شلیک کرد. لنین به شدت زخمی شد اما جان سالم به در برد. این حادثه بهانهای شد برای آغاز «ترور سرخ»؛ موج گستردهای از سرکوب مخالفان سیاسی.
زخمهای ناشی از سوءقصد و فشارهای سنگین کاری، سلامت لنین را از بین برد. او چند بار سکته مغزی کرد و از سال ۱۹۲۲ عملاً ناتوان شد. در این دوران، نزاع برای جانشینی او میان استالین، تروتسکی و دیگر رهبران بلشویک آغاز گردید.
نام اصلی او فایگا خیملیونا رویبلی (Feiga Haimovna Roytblat) بود. او در ۱۰ فوریه ۱۸۹۰ در خانوادهای یهودی پرجمعیت در منطقه ولین، از قلمرو امپراتوری روسیه (امروزه در اوکراین) به دنیا آمد. برخی منابع سال تولد او را ۱۸۸۷ یا ۱۸۸۹ ذکر کردهاند. دوران کودکی کاپلان در فقر، محرومیت آموزشی و تبعیض علیه یهودیان گذشت؛ تجربههایی که بعدها جهانبینی انقلابی او را شکل داد.
در نوجوانی به حزب سوسیالیستهای انقلابی (SR) پیوست؛ حزبی با ریشههای نارودنیکی که پایگاه اصلی آن در میان دهقانان بود و شعار «زمین برای کسانی که روی آن کار میکنند» را سر میداد. شاخهٔ رزمی این حزب از ترور فردی علیه مقامات تزاری بهعنوان ابزار مبارزه استفاده میکرد و کاپلان بهسرعت جذب همین شاخه شد.
در سال ۱۹۰۶، او که ۱۶ تا ۱۹ سال داشت، به اتهام مشارکت در سوءقصدی نافرجام علیه یک مقام دولتی در کیف (یا سویل، بنا به اختلاف منابع) دستگیر شد. دادگاه او را به کار اجباری مادامالعمر (کاتورگا) محکوم کرد. سالهای تبعید در سیبری برای کاپلان بسیار سخت بود. به دلیل انفجار بمب دستساز، فشارهای بازجویی و کار طاقتفرسا، بیناییاش بهشدت آسیب دید و تا پایان عمر نیمهنابینا باقی ماند. بیماری، سوءتغذیه و سرمای کشندهٔ سیبری نیز جسم جوان او را فرسود.
با انقلاب فوریه ۱۹۱۷ و سقوط تزار، کاپلان پس از حدود ۱۱ سال زندان آزاد شد. او با بدنی نحیف و چشمانی کمسو، مدتی در کریمه به استراحت پرداخت. اما خیلی زود امیدهایش بر باد رفت. در ژانویه ۱۹۱۸، بلشویکها مجلس مؤسسان روسیه را منحل کردند و قدرت را یکسره در دست گرفتند. برای کاپلان، این اقدام خیانت به آرمان آزادی و دموکراسی بود. او لنین را مسئول مستقیم این «خیانت» میدانست.
تابستان ۱۹۱۸، مسکو در تبوتاب جنگ داخلی و موج ترورهای سیاسی میسوخت. عصر ۳۰ اوت ۱۹۱۸، هنگامی که لنین در کارخانهٔ میخلسون در برابر کارگران سخنرانی کرده بود و به سمت خودرو میرفت، فانی کاپلان از میان جمعیت پیش آمد و سه گلوله به سوی او شلیک کرد. یکی از گلولهها از کت لنین گذشت و به فردی دیگر اصابت کرد، دو گلوله دیگر به گردن و شانهٔ لنین نشست. لنین بهشدت زخمی شد، اما زنده ماند.
کاپلان در همانجا بازداشت شد. در بازجوییها، بدون تردید اعتراف کرد که شخصاً به لنین شلیک کرده است:
«من به لنین تیراندازی کردم. او به آزادی خیانت کرده. او مجلس مؤسسان را منحل کرد و کشور را به دیکتاتوری کشاند. من مصمم بودم او را بکشم.»
او از ذکر نام همدستان احتمالی خودداری کرد. منابع رسمی شوروی اعلام کردند که او تنها عمل کرده، اما برخی مورخان احتمال ارتباط او با شبکهای از انقلابیون سوسیالیست را منتفی نمیدانند.
چند روز بعد، در ۳ سپتامبر ۱۹۱۸، کاپلان بدون محاکمهٔ رسمی، به دستور چکا در حیاط کرملین (یا بنا به برخی روایتها، در باغ الکساندر) تیرباران شد. ترور نافرجام لنین، همراه با قتل اوریتسکی در همان روزها، بهانهای برای آغاز «ترور سرخ» شد؛ موجی از سرکوب و اعدامهای گسترده که سالها بر روسیه سایه انداخت.
در روایت رسمی شوروی، کاپلان بهعنوان «تروریست کور» معرفی شد. اما برای بسیاری از مخالفان لنین، او نمادی از مقاومت فردی در برابر استبداد نوظهور بود. برخی تاریخپژوهان نیز درباره توانایی او در تیراندازی دقیق با توجه به ضعف بیناییاش تردید کرده و احتمال دادهاند که دیگران در این ماجرا دست داشته باشند.
آنچه مسلم است این است که نام فانی کاپلان، چه در جایگاه «قهرمان مقاومت» و چه «تروریست» ـ برای همیشه با یکی از لحظههای سرنوشتساز قرن بیستم پیوند خورده است. زنی که کودکیاش را در فقر گذراند، جوانیاش را در زندانهای سیبری از دست داد و در نهایت کوشید با گلوله سرنوشت تاریخ را تغییر دهد. اگرچه نتوانست لنین را از میان بردارد، اما اقدام او به آتشی انجامید که میلیونها زندگی را در شعلههای خود فرو برد.
ترور نافرجام لنین به دست فانی کاپلان، صرفاً زخمی بر تن رهبر بلشویک نبود؛ این رویداد، زخمی عمیق بر جان و سرنوشت روسیه نیز بود. گلولههایی که در آن عصر خونین در کارخانهٔ میخلسون شلیک شدند، هرچند جان لنین را نگرفتند، اما تقدیر ملتی را به مسیری دیگر راندند. بلشویکها با دستاویز قرار دادن این سوءقصد، موجی از خشونت و سرکوب را آغاز کردند که بعدها به نام «ترور سرخ» شناخته شد؛ دورهای که نه تنها دشمنان انقلاب، بلکه بسیاری از روشنفکران، آزادیخواهان و حتی مردمان عادی روسیه را در کام خود فرو برد.
کاپلان در سکوت تیرباران شد، بیآنکه فرصت دفاع یا محاکمهای عادلانه بیابد. جسد او را به خاک نسپردند؛ بلکه در آتش سوزاندند، گویی میخواستند حتی سایهاش را از حافظهٔ جمعی بزدایند. اما نام او همچون پژواکی خاموش در تاریخ باقی ماند؛ یادآور اینکه انقلابها گاه فرزندان خویش را میبلعند.
پس از این حادثه، لنین گرچه از مرگ گریخت، اما سلامتیاش برای همیشه آسیب دید و سرنوشت شوروی به دستان حزبی افتاد که راهی جز تمرکز قدرت، خشونت و استبداد در پیش نگرفت. روسیه از آرمانهای آزادیخواهانهٔ نخستین خود فاصله گرفت و در گرداب جنگ داخلی، سرکوبهای خونین، و ساختار آهنین حکومت بلشویکی غوطهور شد.
گلولههای کاپلان نتوانستند لنین را بکشند، اما آیندهٔ یک ملت را دگرگون کردند. از دل آن عصر پرآشوب، کشوری سر برآورد که دههها با دیکتاتوری، وحشت و خاموشی صداها تعریف شد. پایان زندگی فانی کاپلان، در حقیقت آغاز فصلی بود که روسیه را از رؤیای آزادی به کابوس سرکوب کشاند.