نسلهای پیشین، ما را نسلی عاصی و «گودزیلا» میپندارند و شاید آیندگان، ما را حلقهای گمشده در میان هیاهوی تاریخ ببینند. ما همانهایی هستیم که یا از فرط زمان، به آغوش سنگین کتابها و اندیشههای تاریک فلسفی پناه بردهایم، یا در رنگ و لعاب موسیقیها، گیمها و سریالهای روز دنیا غرق شدهایم. گویی هرکس که سه رقم سمت چپ سال تولدش در شناسنامه «۱۳۸» حک شده، محکوم است که یا از این سوی بام بیفتد یا از آن سو؛ انگار ما میانهروی را یاد نگرفتهایم، چون جهان با ما میانهرو نبود.

ناممان را گذاشتند «دهه هشتادی»؛ جوانانی که پیش از رسیدن به جوانی، سنگینی بحرانهای یک قرن را روی شانههایشان حس کردند. ما طلاییترین سالهای نوجوانیمان را در کنج اتاقها، پشت قاب گوشیها و در سایه شوم همهگیری کرونا گم کردیم. چشمانمان هنوز به زیباییهای جهان باز نشده بود که اخبار جنگها، اضطرابها و بحرانهای پیاپی، تیتر اول زندگیمان شد. با این حال، با تمام خستگیهایی که بر روحمان نشسته، همچون باورهای سفت و سختمان، با قامتی کشیده ایستادهایم.
ما نسل پارادوکسهاییم. در ظاهر، شاید بیتفاوتترین آدمهای روی زمین به نظر برسیم؛ با هندزفریهایی که ما را از دنیای بیرون قطع میکند و نگاههایی که به صفحه درخشان موبایل دوخته شده است. با طنزهای تلخ و میمهای اینترنتی به استقبالشان میرویم، اما در درون، اقیانوسی از دغدغههای عمیق برای آینده در جریان است. ما در فضای مجازی و میان کدهای صفر و یک بزرگ شدیم، اما دردهایمان کاملاً واقعی و ملموس بود.
ما تلاش بیوقفه و تسلیم نشدن را از دویدنهای مدام «تام و جری» آموختیم. برای باز کردن گرههای کور روزمره، به دنبال راهکارهایی از جنس «پلنگ صورتی» گشتیم و سعی کردیم در مسیر زندگی مثل «مککویین» باشیم؛ فقط و فقط چشمدوخته به خط پایان. اما افسوس که در دنیای واقعی، آرزوها و خواستههایمان شبیه به «میگمیگ» با سرعتی باورنکردنی از ما فرار میکردند و ما، درست مثل آن گرگِ همیشه ناکام، با تمام وجود و با هزار نقشه و ترفند به دنبالشان میدویدیم؛ خسته میشدیم، زمین میخوردیم، اما باز هم بلند میشدیم.
شاید ما را نفهمند، شاید قضاوت شویم، اما تاریخ روزی خواهد نوشت که دهه هشتادیها، نسل گذار بودند؛ نسلی که روی ویرانه رویاهای قدیمی ایستاد و تصمیم گرفت قصه خودش را، با قوانین خودش، از نو بنویسد.