روایت اول:
ساعتای یک شب بود که یهو زنگ زدن گفتن بیاین برا شام. رفتیم شام خوردیم و برگشتیم. انقد خسته بودم که توی همون دفتر بسیج خوابم برد. وقتی چشامو باز کردم یه تعداد از بسیجیان گرامی دارن جلوم نماز میخونن. پا شدم نماز خوندم. چون کف دفتر بسیج فقط یه موکت بود به دلیل خوابیدن اونجا کمردرد شدم. میخواستم خوابمو ادامه بدم که یهو یکی از بچهها گفت بیا بریم سنگر (اسم یکی از اتاقایی عه که مال بسیجه.)، بچه ها همه اونجا خوابیدن. رفتیم سنگر. یه بالشت و پتو گرفتم و همونجا خوابیدم. ساعت هفت صب با کوک گوشیم بیدار شدم. اوووو! هنوز کو تا یازده؟! یکم دیگه بخوابم که به کسی برنمیخوره:). دوباره خوابیدم و از قضا هشت و نیم بیدار شدم. با خودم حساب کتاب کردم دیدم وقت اضافه اصلا ندارم. نیم ساعت از دانشگاه تا خوابگاه، نیم ساعت تو اتاق معطل شم، یک ساعت و نیم تو مترو، راس یازده میرسیدم راه آهن. بدون صبحانه راه افتادم. رسیدم خوابگاه و وسایلمو برداشتم

هشت و پنجاه از خوابگاه زدم بیرون. چهل دیقه از برنامه جلو بودم. رفتم افق کوروش و مثل همیشه یه لیموناد، یه مشت هله هوله و یه پنیر برای صبحانه گرفتم.
سوار مترو شدم و ساعت ده و بیست بود که رسیدم راه آهن. توی سالن انتظار منتظر موندم و ده چهل و پنج بود که توی بلندگو اعلام کرد قطار زاهدان! بالاخره سوار قطار شدیم و از قضا تخت وسط افتادم😭. کوپه ها شیش نفره بود. یه نفر نیومده بود، پنج نفر بودیم. به نظرت نفر ششم بلیط با نهار و شام گرفته بود، که نهار و شامشو برای من آوردن😂😇. البته اول با خودم گفتم اینجوری حلال نیست رفتم جای کوپهی مهماندار گفت:" بخور حالا که غذا اومده. نخوری هم سرد میشه باید بندازی دور!" دیگه قانع شدم. خلاصه که ناهار ساندویچ مرغ بود و شامم جوجه! با این که جوجهش خوب نپخته بود ولی چسبید.

روایت دوم:
صب بیدار شدم رفتم خوابگاه. نگهبان اونجا بود. بهش گفتم کلید اتاق ندارم. گفت سرپرستی نیست
- یعنی چی نیست؟! من هزار کیلومتر راه اومدم که نباشه؟!
- گفتیم که کلید بیارین!!!
- خب منی که کلید ندارم فقط باید به پای شما بسوزم
یه بحث جانانهای بالا گرفت😂. بعد از دو ساعت کل کل از آخر حاضر شد شمارهی سرپرست رو بهم بده.
- الو!
- الو بفرمایید؟!
- سلام! آقای ایکس هستین؟!
- بله خودمم! امرتون؟!
- من از بچههای خوابگاهم. میخواستم بگم که...
- ببخشید! چند بار باید بگم به شمارهی شخصی بنده زنگ نزنید؟! هر موقع خوابگاه بودم بیاید در خدمتم.
- د آخه یعنی چی؟! مگه خودتون نگفتین نهم تا هیجدهام فرصت تخلیهست؟! پس این مسخره بازی چیه؟! چرا خودتون نباید اینجا باشین؟!
- من؟! کی گفته باید اونجا باشم؟!
- مثلا من دانشجو الان کلید ندارم. چجوری باید برم وسایلمو بردارم؟!
- بهتون گفته بودم که کلید بیارین!!!
- یه اشتباهی شده کلید جا مونده! الان یعنی من هزار کیلومتر راه رو الکی اومدم؟! مگه من مسخرهی شمام؟
- کلید باید میاوردین!!!
بعد از بحث با سرپرست رسیدیم به این نقطه که گفت:" امروز که نه! ولی فردا شاید برسم خوابگاه میتونین بیاین وسایلتونو بردارین." به شاید گفتنش اعتماد نکردم و از اونجایی که مسئول شب هم کلید سرپرستی رو داشت به اون زنگ زدم. رفیقمه.
- الو سلام
- به به! امیر آقا! از این ورا؟!
- شرمنده! ما فقط تو مشکلات یاد شما میکنیم.
- نفرمایید! عزیز مایی:) جانم؟! در خدمتم.
- میخواستم بدونم کی میاین تهران؟ من اومدم تهران کلید اتاقو ندارم برم وسایلمو بردارم
- حلالزاده که میگن همینه. اتفاقا همین الان پیش پای شما بلیط تهران گرفتم. ایشالا فردا صب نه، نه و نیم خوابگاهم. ترم تابستون برداشتم این ترم و شانس آوردی که میام
- خیلی هم عالی!
حالا خیالم راحت تر شده بود. گوشی را قطع کردم و رفتم دانشگاه کمک بچههای هیئت. کل روز رو توی هیئت درگیر بودیم. شب ساعت یک شام خوردیم.