Dormir¹

فصل اول: جنجال_ پارت اول: شناخت_ سال 2307 میلادی

سه سال بعد...

-‌ چه بخواین چه نخواین جنگ شروع شده.
- هکتور! آروم بگیر.
- اما... جناب نماینده! با آروم گفتن من این جنگ آروم نمی‌گیره. شوا راست می‌گفت. کشور استاتین از اول هم دنبال منابع ما بود.
- از نظر من هکتور راست می‌گه!
- جناب هنگر! نیازی نیست از برادرتون دفاع کنید.
- جناب سوهو! جمعیت منطقۀ من حداقل ده برابر جمعیت منطقۀ شماست. پس بهتره بدونین با کی دارین صحبت می‌کنین.
- خواهش می‌کنم بس کنید. بله! همه به خوبی می‌دونیم که شما بزرگترین منطقه رو دارید جناب هنگر. ولی توی این شورا همگی با هم برابریم و قسم خوردیم که مثل برادر باشیم و پشت هم رو خالی نکنیم.
- ممنون! جناب نماینده. من می‌خوام این اجازه رو بدین که با ارتش شوا قبل از حملۀ استاتین‌ها بهشون شبیه خون بزنیم.
- چرا خود شوا نمی‌آد صحبت کنه؟!
- خودمم اینجام جناب نماینده! صرفا می‌خواستم که استعدادهای هکتور رو ببینین!
- استعداد خوبی توی سخنرانی داره!
- این اجازه رو بهم می‎‌دید؟
- وقت رای‌گیری عه!... بسیار خب! شوا! پیروز شو!
- بله سرورم!

تالار را ترک کردیم. حداقل از ده نماینده متنفر بودم.

هکتور:)
هکتور:)

-‌ عالی بودی هکتور!
- هنوز منو نشناختی! هنگر رو زمین می‌زنم...

راه افتادیم. شورا هم در حال ترک تالار بودند.

-‌ جناب سوهو!
- اوه! هکتور! استعدادت عالی بود.
- بله! داخل جلسه هم ازم تعریف کردید.
- کمکی ازم برمی‌آد؟
- می‌خوام از ارتش انتقالی بگیرم.

شوا وسظ حرفم پرید:« چی؟! نه! من این اجازه رو نمی‌دم. نیازت دارم.»

-‌ سرورم! بعد راجبش صحبت می‌کنیم.

با ایما و اشاره به شوا فهماندم که چیزی نگوید.

-‌ خب!! من چیکار می‌تونم بکنم؟
- شرکت کامیندو! می‌خوام بیام شرکتتون کار کنم. شنیدم آزمایشگاه خیلی خفنی دارید که روی ژنتیک کار می‌کنه!
- اوه! عالیه! چه کسی بهتر از برادر ویکتور!
- نظر لطفتونه!
- یه نامه بگیر از شوا. من امضاش می‌کنم.
- خیلی ممنون!

از نماینده فاصله گرفتیم.

-‌ معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟
- یه ردایی پیدا کردم از ویکتور!
- چطور؟
- این نامه سوری‌عه! قول می‌دم! حالا می‌گم چطور قراره سوری باشه. ولی خب! می‌رم اونجا! ردشو می‌زنم. سه تا از دستیارای ویکتور دقیقا پنج سال پیش با هم وارد این آزمایشگاه شدن. هنوزم اونجا کار می‌کنن. ویکتور سیکتور رو می‌شناسی؟
- همون آرام‌بخش؟
- که شرکت کامیندو تولیدش می‌کنه.
- مخترعش ویکتور بود مگه نه؟
- راستش نه! ولی چون داشت روی ژنتیک به صورت غیرقانونی کار می‌کرد اینو به نام خودش ثبت کرد که فعالیتاش لو نره.
- عجب! خب؟
- هنوزم همین شرکت داره تولیدش می‌کنه. و جالب می‌دونی چیه؟
- چی؟!
- تک تک قربانی‌های هنگر این دارو تو خونشون بود.
- چرا؟!
- وقتی این دارو تو خونشونه باعث میشه اون ماده کامل کار نکنه و جهش کامل اتفاق نیوفته.
- یعنی...
- ما فلو کریتور رو امتحان کردیم و حافظه رو پاک نکرد. به جاش ویکتور چیکار کرد؟! به کپی‌ها اول ماده رو تزریق کرد بعدشم ویکتور سیکتور رو!
- جلو جهشو گرفت ولی حافظه‌شونو پاک کرد.
- این می‌تونه انجمن رو راضی کنه.
- داره دیر میشه هکتور! باید بجنبی.
- اگر می‌تونی امشب یه جلسۀ انجمن بزار.
- باشه! سعیمو می‌کنم:)
- ممنون! البته می‌خوام هنگرو تحت فشار بزاری که تا می‌تونه ارتشو بزرگ‌تر کنه.
- می‌دونی که نمی‌تونم.
- سعیتو بکن.
- می‌ترسم.
- می‌دونم عزیزم! ولی الان وقتش نیست.
- هنگر خیلی خطرناکه.
- باشه! خودمم باهات میام. خوبه؟
- اوهوم خیالم راحت شد.
- حالا برو!

راهرو را طی کردیم و جلوی اتاق شوا از او جدا شدم. به پارکینگ رفتم و موتورم را برداشتم. استارتش را زدم و راه افتادم. حومۀ شهر، دور بود. بالاخره رسیدم.

-‌ زیها!... زیها!
- هکتور؟! باورم نمیشه خودتی!
- چه خب رفیق قدیمی؟

هم را بغل کردیم.

-‌ قدیمی و فراموش شده.
- ببخش! می‌دونی که زیر ذره‌بین بودم.
- باشه! باشه! فهمیدم. بسه بهونه آوردی. بگو چرا گذرت افتاده این سمتا؟!
- خوشم می‌آد همون اول نی‌ری سر اصل مطلب.
- خوشم می‌آٍد فقط دنبال سوءاستفاده از مایی.
- این چه حرفیه؟
- بگو چرا اومدی؟
- اسلحه می‌خوام. غیرقانونی!
- دیگه کشیدم بیرون.
- نترس بابا! من دوستتم.
- بودی.
- تو جونت وابسته به کارته! غیر ممکنه بیخیالش شده باشی.
- تو هم.
- برا همونم اسلحه می‌خوام.
- می‌خوای خودم به جرمم اعتراف کنم که دستگیرم کنی؟
- نه به خدا!
- دنبالم بیا!

دنبالش راه افتادم. وارد چالۀ تعمیرگاه شدیم.

-‌ فک نمی‌کردم هنوز اینجور تعمیرگاه‌ها وجود داشته باشه.
- هنوزم تو پایین شهر خیلی از مردم از سوخت استفاده می‌کنن.
- دلم برات تنگ شده بود.
- دروغ نگو.
- نمی‌گم.
- تو دلت برا تنها چیزی که تنگ میشه کارته.
- تو هم! بهت گفتم باهام بیا.
- هکتور تو این نبودی! چرا عوض شدی؟
- بی‌خیالش!
- باشه! مثل همیشه بی‌خیالش!
- خودت می‌دونی که من مسیر اشتباهی نرفتم.
- نرفتی؟!
- معلومه که نه!
- تو نبودی می‌گفتی دولت خیلی فاسده؟ الان خودت جزوشونی!
- هنوزم می‌گم. ولی این دولتو بالاخره یکی باید درست کنه.
- آها! اونم با همدست شدن باهاشون؟
- من همدستشون نیستم. این دولتو باید از ریشه عوض کرد. با یه جنگ خارجی چیزی درست نمیشه!
- منم باورم کردم تو به خاطرا شوا نرفتی.
- باشه!... حالا می‌دی بهم؟
- قرار نیست به عنوان رفاقت بهت تخفیف بدم. تو اون رفیقی که می‌شناختم نیستی.
- باشه!


موتورم را سوار شدم و راه افتادم. محموله را باید فردا شب تحویل می‌گرفتم. به سمت خانۀ امن موقتی انجمن راه افتادم. به شوا گفته بودم در پایین شهر خانه را آماده کند. اما شوا می‌گفت اعضای انجمن حاضر نیستند به پایین شهر بیایند. راست هم می‌گفت. موتور را در پارکینگ پارک کردم. وارد اتاق شدم. مثل همیشه از همه دیرتر رسیدم.

-‌ سلام به همگی! ببخشید معطل شدین!
- دیگه عادت کردیم.
- شروع کنیم؟
- خب! چرا ما رو اینجا جمع کردی هکتور؟
- اول این که می‌خواستم عضو جدید انجمنو معرفی کنم.
- اوه! عالیه!
- عضو هشتم!
- خب؟ کی هست؟ کجاست؟
- امروز نتونست بیاد. متاسفانه آسمون‌پیماش امروز به خاطر مشکلات جوی راه نیوفتاد.
- حالا کی هست؟
- جلسۀ بعد با خودم میارمش.
- عالیه!
- بحث دوم!
- بگو!
- سه سال از شروع ماجراهای هنگر و تاسیس این انجمن می‌گذره.
- خب؟!
- هنگر از اون موقع تا الان بیست و پنج نفر دیگه از همرزمامونو کشته. البته کشتن که نه! بهتره بگم به اصطلاح کشته.
- منظورت چیه؟ اونا مردن دیگه!
- اشتباهتون همینجاست. من و شوا این مدت داشتیم روش کار می‌کردیم.
- روی چی؟ بدون اطلاع انجمن؟!
- ما این کارو قبل از ایجاد انجمن شروع کردیم. بعدم می‌خواستم به نتیجۀ نهایی برسیم و بعد با انجمن درمیون بزاریم.
- و رسیدین؟
- نه کاملا!
- پس چرا داری می‌گیش؟ اصن چی هست؟
- حالا دلیل گفتنشو بهتون میگم. بزارید موضوع رو بگم... سه سال پیش هنگر شروع کرد به کشتن همرزمای قدیمیش. جوخۀ حرفه‌ای "اژدهاهای درنده(Fierce Dragons)"!
- بله! همه‌مون خوب می‌دونیم اون عوضی همۀ همرزمامونو کشت. آخریشم که دو ماه پیش بود. آخر چطور اینو فراموش کنیم؟
- درسته! منتها ما هیچ کدوممون نمی‌دونستیم چرا این کارو می‌کنه! ولی من و شوا داشتیم روی جواب این سوال کار می‌کردیم.
- اوه! جالب شد.
- دراگون‌ها! یادتون میاد چطور می‌شد عضو جوخه بشین؟!
- باید خیلی بهتر از باقی سربازا می‌بودی.
- و وقتی قبول می‌شدی، چه اتفاقی می‌افتاد؟
- یادم نیست.
- چون می‌خواستن برای اعزام آماده‌مون کنن...
- بهمون واکسن زدن.
- واکسن رو برای این زدیم که اگر اون موجودات گازمون گرفتن سمشون نکشه ما رو!
- دقیقا!
- اون واکسن اثرش حداقل ده سال می‌مونه.
- یعنی هنوزم توی خونمونه.
- بعد از تحقیق فهمیدیم تموم اون جنازه‌هایی که دستمون اومد هیچ کدوم جنازه‌های واقعی اون آدما نبود. ویکتور! اون خوب بلده کپی از روی انسان بزنه.
- یعنی همشون کپی بودن؟
- بزارید از اول بگم. ما ویکتور رو محاکمه کردیم، به عنوان دیوونه شناخته شد و قرار شد بره تیمارستان فوق امنیتی. هنگر از این فرصت استفاده کرد و ویکتور رو آورد توی تیم خودش. ویکتور هم یک کپی از خودش ساخت و اون رو روانۀ تیمارستان کرد. طی این مدت هیشکی ویکتور قلابی رو ندید وگرنه احتمال داست با دیدن پیری زودرسش بفهمیم کپی عه!
- پس چرا بعد از رفتن به تیمارستان هیچی یادش نبود؟
- ما فلو کریتور رو امتحان کردیم ولی دیدیم تاثیرش دائمی نبود برای فراموشی!
- این ویکتور دیوونۀ ساختن همچین چیزایی‌عه!
- دقیقا! اون ماده کارش چی بود؟
- اون ماده؟! جهش انسانی؟
- آره! ولی باعث می‌شد آدمی که جهش یافته به کلی عقلشو از دست بده.
- مطمئنی؟ کپی‌ها شبیه هیولاهای جهش یافته نبودن!
- صبر کنین! مطمئنا همتون از ویکتور سیکتور استفاده کردین. این نمی‌ذاره که ماده جهش کامل رو انجام بده و وقتی این دو تا با قاصلۀ حدودا ده ثانیه تزریق بشن فرد بعد از یه تشنج شدید تموم اطلاعات مغزش پاک می‌شه.
- واو! تا اینجا پیش رفتین؟
- هنوز مونده! اون واکسن که به ما سربازا زدن بعدش چی شد؟!
- به دلیل قوی بودن بیش از حد و خطر مرگی که داشت همش نابود شد.
- دقیقا! با این که هیشکی نمی‌دونه ولی من می‌دونم که اون ماده خیلی باارزش بود. چون می‌تونست جهش پایدار ایجاد کنه! ذهنت بعد از جهش پاک میشه ولی دیوونه نمیشی. در واقع یه ابر انسان که شبیه یه بچه تازه به دنیا اومده و ذهنش کاملا خالیه! اون سربازا رو دزدید چون تو خونشون این واکسنو داشتن و می‌تونست جهش پایدار ایجاد کنه. الان فقط چهار نفرمون مونده. اونم چون عضو مهمی توی دستگاه دولت هستیم نیومده سراغمون. این یعنی اون الان یک ارتش بیست و پنج نفره از اون ابر انسان‌ها داره و خودتون دیدین که اونا هر کدوم حریف حداقل صد نفرن! این یه زنگ خطره! باید یه کاری کنیم. حتی اگر هنگر حاضر بشه اون ارتش نامحدودشو برای جنگ استاتین بفرسته بازم این ارتش بیست و پنج نفره رو داره!
- گفتی تحقیقاتت کامل نشده!
- یه چیزی مونده که اونو بعدا می‌گم! منتها اینو الان گفتم که بگم حواستون حسابی به هنگر باشه!
- تو نقشه‌ت چیه؟
- کشیدن نقشه با شوا بوده.



پ.ن: Dormir کلمه ای اسپانیایی عه به معنی بخواب! یادم رفت توی مقدمه بگم گفتم تا یادمه اینجا بگم:)
پ.ن2: چخبر؟ خوبین؟ اوضاع خوب پیش میره؟ کنکور چی؟ نزدیک شدن بهش چه حسی بهتون میده؟
پ.ن3: به ماهو گفتم هفتگی میدمش ببخشید یه روز دیر شد. یه پلن دیگه هم دارم که میخوام پست بنویسم دربارۀ دوستای ویگولیم:)))

موفق باشید!

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید