
#دنده عقب با اتو ابزار
اولین ماشین عمرم یه کوییک سفید سقفمشکی بود. با هزار زحمت و قسط و وام ازدواج خریدمش. یعنی همون ماشینی که قراره آدم باهاش بره زیر بار زندگی، برام شده بود نشونهی یه شروع تازه. هنوزم نصف قسطاشو ندادم، ولی اون ماشین یه درس به من داد که هیچ مدرسه و دانشگاهی نمیتونست بده.
ماجرا برمیگرده به حدود دو هفته قبل از عروسیم. من از محل کارم نه روز مرخصی گرفته بودم که بیام شهر خودمون و کارای مراسم و خونه و هزار داستان دیگه رو ردیف کنم. از چهارشنبه که رسیدم، همه چی دقیق طبق برنامه پیش میرفت. لباسا آماده، تالار هماهنگ، آرایشگاه رزرو، حتی وقت کلیپ فرمالیتهمونم با عکاس بسته بودم برای یکشنبه. خلاصه حس میکردم بالاخره همه چیز داره روی غلتک میافته.
تا اینکه شنبه شب، درست وقتی فکر میکردم فردام یکی از قشنگترین روزای قبل عروسیم میشه، مادرخانمم زنگ زد. گفت یکی از آشناهاشون خودکشی کرده، فردا باید بریم مراسم خاکسپاریش. منم یه لحظه خشکم زد. از یه طرف آدم ناراحت میشه از شنیدن همچین خبری، ولی از طرف دیگه ذهنم پر از کار بود. با خودم گفتم "من فردا وقت آرایشگاه دارم، عکاس هماهنگه، اگه نرم، برنامههام میریزه به هم."
بهش گفتم "خدا رحمتش کنه، ولی من واقعاً نمیتونم بیام، مادرمو بفرستم کافیه."
اما اون ولکن نبود. گفت نه! باید خودت بیای، تازه مادرت رو هم بیار، فامیلن، زشته، باید سربلندمون کنی. هر چی گفتم من کار دارم، قبول نکرد. صدا بالا رفت، بحث بالا گرفت، تهش منم اعصابم خورد شد و تلفنو قطع کردم. هم ناراحت بودم، هم عصبی.
اون شب خوابم نمیبرد. یه جور دلخوری توی دلم بود. صبح زود مادرم اومد بالا سرم، گفت: «پاشو پسر، دل کسی رو نشکن، بیا بریم، یه فاتحهای بخونیم، زود برمیگردیم.» دلم نمیخواست برم، ولی گفتم اشکال نداره، برای دل مادرم میرم.
ناهار که خوردیم، لباس پوشیدیم و راه افتادیم. آفتاب داغ بود، جاده شلوغ. یه لحظه همهچی عادی بود، یه لحظه بعدش جهنم شد. وسط جاده حس کردم ماشین از کنترل خارج شد. فرمون سبک شد، ماشین پیچید، صدام در نمیاومد. فقط یادمه که داد زدم: «یا خدا!»
ماشین شروع کرد به چرخیدن و خورد به نیوجرسی بتنی کنار جاده. با صدای مهیبی ایستاد. چند لحظه هیچ صدایی نمیاومد. فقط صدای قلبم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم زندهام. مادرم کنارم ناله میکرد. خون از دهنش میاومد. سرم تیر میکشید، کمرم درد میکرد. درو با زحمت باز کردم، خودم و مادرم رو کشونکشون از ماشین آوردم بیرون. مردم جمع شدن، یکی زنگ زد به آمبولانس، یکی آب آورد.
من فقط یه چیز توی ذهنم بود: "نکنه مادرم آسیب جدی دیده باشه."
چند دقیقه بعد، آمبولانس رسید. ما رو بردن بیمارستان. اونجا تازه فهمیدم دستم شکسته، کمرم کوفته شده و سرم بخیه میخواد. مادرم دندونش شکسته بود و فکش آسیب دیده بود.
تو اون لحظه همه اومدن بیمارستان. مادرخانمم، خود خانمم، فامیل، دوست... همه با هم میگفتن "نگران نباش، ما پشتتیم، نترس، همهچی درست میشه."
ولی کاش حمایت فقط توی حرف نبود. چون از همون روزی که از بیمارستان مرخص شدم، همه غیب شدن.
یههو موندم تنها، با یه ماشین لهشده، کلی درد بدن، اعصاب داغون و یه دنیا کار عقبافتاده. خودم باید میرفتم بیمه، پاسگاه، پزشکی قانونی، صافکار، پارکینگ، خلاصه هرجا که فکرش رو بکنی.
از اون ور هم هفتهی دیگه عروسیم بود. نمیدونستم باید برم دنبال لباس یا دندون مادرم رو درست کنم.
اون روزا هر شب وقتی درد کمرم نمیذاشت بخوابم، فقط به یه چیز فکر میکردم:
اگه اون شب سر حرف خودم وایساده بودم و نرفته بودم، الان همه چی فرق داشت. نه ماشینم چپ میکرد، نه من اینهمه گرفتاری میکشیدم.
ولی بعد فهمیدم اصل ماجرا ماشین یا مراسم نیست. زندگی همینه؛ یه لحظه غفلت، یه تصمیم از روی اجبار، یه لج کوچیک، میتونه سرنوشتت رو زیر و رو کنه.
اون تصادف فقط ماشینم رو خرد نکرد، غرورم رو هم شکست. فهمیدم هیچکس جز خودت، پشتت نیست. فهمیدم وقتی میخوای بله بگی به یه زندگی، باید بلد باشی نه هم بگی — به هرچیزی که قراره ذهنت رو از مسیرش خارج کنه.
حالا هر وقت میشینم پشت فرمون، یا حتی دندهعقب میگیرم، یه لحظه چشمهامو میبندم و اون روز رو یادم میاد. یاد اون ضربه، یاد اون درس بزرگ.
زندگی هم گاهی یه دندهعقبه. فکر میکنی داری عقب میری، ولی در واق
ع داری راه درست رو پیدا میکنی.
#دنده عقب با اتو ابزار
داغون.