
واژه «بیجاده» از واژههای کهن و کمکاربرد فارسی است که در متون ادبی و فرهنگهای لغت معانی گوناگونی برای آن ذکر شده است.
در بسیاری از فرهنگهای فارسی، «بیجاده» به معنای:
سنگ یا مهره سرخرنگ، یاقوتگون یا شبیه عقیق سرخ
آمده است.
از همین رو شاعران آن را برای توصیف رنگ سرخ، لب، گونه، خون و جواهرات به کار بردهاند.
«بیجاده» معمولاً نماد:
سرخی
درخشندگی
ارزشمندی
زیبایی
است.
مثلاً وقتی شاعری میگوید:
لبش چو بیجاده بود
یعنی لب او سرخ و درخشان مانند یاقوت یا عقیق سرخ بوده است.
لغتنامه دهخدا و فرهنگ معین برای «بیجاده» معانی زیر را ذکر کردهاند:
نوعی سنگ سرخ قیمتی
عقیق سرخ
یاقوت سرخ
مهره سرخرنگ زینتی
در ادبیات عرفانی و غنایی، بیجاده گاه در کنار واژگانی مانند:
لعل
یاقوت
عقیق
مرجان
میآید و برای تصویرسازی زیبایی معشوق یا جلوههای طبیعت به کار میرود.
برای نمونه:
بیجاده و لعل و مرجان
همگی در یک حوزه معنایی (سنگهای سرخ و گرانبها) قرار میگیرند.
این واژه احتمالاً از زبانهای ایرانی میانه یا از مسیر دادوستد با سرزمینهای شرقی وارد فارسی شده و در متون قدیم بیشتر از زبان امروز رواج داشته است. امروزه «بیجاده» تقریباً واژهای ادبی و فرهنگنامهای محسوب میشود.
در بسیاری از متون:
لعل معمولاً به یاقوت سرخِ بسیار نفیس اشاره دارد.
بیجاده بیشتر به سنگ یا مهره سرخرنگ شبیه عقیق یا یاقوت گفته میشود.
بنابراین هر لعلی را میتوان در حوزه معنایی بیجاده دانست، اما هر بیجادهای لزوماً لعلِ گرانبها نیست.
خلاصه: در ادبیات فارسی، «بیجاده» غالباً نماد سنگی سرخ، درخشان و ارزشمند است و شاعران آن را برای توصیف سرخی لب، گونه، خون، شراب یا جواهرات به کار میبردهاند.