
در مباحث تأویل، تفسیر، اصول فقه، کلام و حتی حقوق تفاوت میان صرف و نحو اهمیت بسیار زیادی دارد؛ زیرا گاهی یک برداشت تأویلی تنها به دلیل بیتوجهی به ساختار صرفی یا نحوی یک واژه یا جمله به وجود میآید.
صرف به ساختمان خودِ کلمه میپردازد؛ یعنی بررسی میکند که کلمه از چه ریشهای ساخته شده، در چه باب و وزنی قرار دارد و چه معنایی از آن فهمیده میشود.
برای مثال:
«عَالِم» و «مَعْلُوم»
هر دو از ریشه «ع ل م» هستند، اما یکی اسم فاعل و دیگری اسم مفعول است.
اگر مفسر به ساختار صرفی توجه نکند، ممکن است در فهم مراد گوینده دچار خطا شود.
نمونه مشهور:
«مُطَهَّرُونَ» در آیه:
«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»
برخی از تأویلات به این بستگی دارد که «مطهرون» اسم مفعول است (پاکشدگان) نه اسم فاعل (پاککنندگان).
بنابراین تحلیل صرفی میتواند مسیر تأویل را تغییر دهد.
نحو به روابط کلمات در جمله میپردازد؛ یعنی فاعل، مفعول، خبر، حال، صفت، استثنا و ... را مشخص میکند.
بسیاری از اختلافات تفسیری و تأویلی در جهان اسلام ریشه نحوی دارند.
مثال مشهور:
«وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»
بحث این است که:
آیا «الراسخون» معطوف به اسم قبل است و آنان نیز تأویل را میدانند؟
یا جمله جدیدی آغاز شده است؟
اختلاف نحوی موجب دو برداشت کلامی متفاوت شده است.
معمولاً در مباحث تأویل، نحو از صرف اثرگذارتر است؛ زیرا تأویل غالباً درباره معنای جمله و ارتباط اجزای کلام است.
برای نمونه:
تقدیم و تأخیر
حذف
استثناء
عطف
قید
حال
همگی مسائل نحویاند و میتوانند معنای یک متن را دگرگون کنند.
اصولیان معتقدند:
«التأویل فرع فهم ظاهر اللفظ»
یعنی تأویل پس از فهم ظاهر لفظ امکانپذیر است.
و فهم ظاهر لفظ بدون شناخت:
دلالتهای صرفی
دلالتهای نحوی
ممکن نیست.
به همین دلیل بسیاری از اصولیان مانند شیخ طوسی، فخر رازی و علامه طباطبایی در مباحث تفسیری به تحلیلهای ادبی (صرفی و نحوی) توجه ویژه داشتهاند.
در تأویل، صرف تعیین میکند که یک کلمه ذاتاً چه معنایی دارد، اما نحو تعیین میکند که آن کلمه در جمله چه نقشی ایفا میکند. ازاینرو هر دو علم در تأویل نقش اساسی دارند، ولی در بسیاری از موارد، اختلافات تأویلی بیش از آنکه ناشی از صرف باشد، ریشه در تحلیلهای نحوی و ساختار جمله دارد. به همین علت گفتهاند:
«تأویل صحیح بدون تسلط بر صرف و نحو امکانپذیر نیست.»