
و افسوس که برخی ، آنهایی را که زیبایی ها را میبینند و درک میکنند را دیوانه و احمق مینامند
و مدام آنها را به استهزای پلید خود میگیرند تا آنها را قانع کنند که این ها چیزی جز چیز های بیهوده و روزمرگی ملال آور و "مسخره" نیست
اما اینها خودشان اند که تماما خود را سرگرم بیهودگی ها و روزمرگی های مسخره ای چون دروغ کرده اند تا شاید بتوانند از حقیقت خود و حقیقت زندگی فرار کنند بلکه بتوانند فراموش کنند که چه راهی را طی میکنند
و آنها راه سهل منفی بافی مطلق را ترجیح داده اند به راه دیدن زیبایی ها
گرچه دیدن زیبایی ها چندان هم کار سختی نیست
اگر به راستی بخواهند
آنها همانها هستند که میگویند انسانیت در این دنیا هیچ نمیارزد و باید در این دنیا چون گرگی طمع ورز بود
آنها همان ها هستند که غم را حقیقت زندگی میپندارند و شادی را چیزی جز حماقت نمیشناسند
آنها همان ها هستند که احساساتشان را در زیر پای گذاشته اند و از آن رد میشوند تا به فکر خودشان عاقل و بالغ شوند
آنها همان ها هستند که عشق را درد میخوانند و سطح آن را به سقوطی دردناک تنزل داده اند؛ عشقی که سراسر شادی ست و انسان را به کمال میرساند و به رشدی بی بدیل وا میدارد
و آنها همان ها هستند که منکر شادی و حتی لبخندی بر روی لب اند
چگونه میتوانند این همه زیبایی های هستی را نبیند؟
به راستی چطور؟
چطور میتوانند آن گربه ای که در چشمانشان زل میزند و پاهای کوچکش را در جلویشان حرکت میدهد نبینند؟
چطور میتوانند رنگ باشکوه برگ ها به هنگام پاییز را فراموش کنند؟
چطور میتوانند چشم بر غروب و طلوع شکوهمند آفتاب ببندند و خود را اسیر هیچ کنند؟
چطور میتوانند...