ویرگول
ورودثبت نام
.Amirreza A
.Amirreza A
.Amirreza A
.Amirreza A
خواندن ۲۳ دقیقه·۴ سال پیش

تحلیل و بررسی Monster | بخش اول: تاریکی مطلق، منشأ خیر و شر و هیولایی بی‌‌نام و نشان

هشدار! سری مقالات تحلیل Monster حاوی اسپویل‌ کامل از انیمه و مانگای Monster هستند. بنابرین اگر هنوز این انیمه/مانگا را ندیده‌/نخوانده‌اید لطفا از خواندن خودداری کنید.

چه می‌شود که یک انسان که در معصوم‌ترین حالت خود قرار دارد، در نهایت تبدیل به موجودی بسیار وحشتناک می‌شود؟ چه اتفاقاتی باعث بیدار شدن هیولای درون انسان‌ها می‌شود؟ اگر مرز بین خیر و شر، عقل و دیوانگی، از بین برود و انسان‌ها احساسات خود را از دست بدهند چه خواهد شد؟

نائوکی اوراساوا، در Monster به عمق شخصیت و عواطف انسان‌ها می‌پردازد. به جرئت می‌گویم که Monster یکی از شگفت‌انگیزترین داستان‌ها در هر مدیومی است و شخصا داستانی مانند مانستر ندیده‌ام که اینقدر سخنان عمیق و احساسات زیبایی داشته باشد.

در اولین بخش از تحلیل Monster، ابتدا به خلاصه‌ای کوتاه از مقدمه‌ی داستان و سپس به تایم‌لاین یوهان و فلسفه‌ی شخصیت او خواهیم پرداخت. داستانِ مانستر، کاملا مانند یک پازل است. در طول داستان تکه‌های مختلف پازل را به مخاطب می‌دهد و در پایان شما را با آن تکه‌ها آزاد می‌گذارد و اینجاست که مخاطب، خود با توجه به برداشت خود از داستان تکه‌ها را کنار هم می‌گذارد. یکی از بزرگ‌ترین بخش‌های این پازل، آنتاگونیست داستان است و با درک کردن آنتاگونیست، می‌توان فلسفه و پایان‌بندی داستان را فهمید و درک کرد. به همین سبب در اولین بخش از این سری، قرار است در مورد آنتاگونیست، تایم‌لاین و سرگذشت او به صورت مرتب شده و هدف و فلسفه‌اش صحبت کنیم.

آغاز داستان

قبل از هر چیز، بیایید ابتدا آغاز داستان را مرور کنیم. سال 1986. دوسلدورفِ آلمان. دکتر کنزو تنما، جراح مغزی موفق و مشهور در بیمارستان آیسلر است که در حال گذراندن دوران اوجِ خود در آن بیمارستان است. اما زندگی دکتر تنما قرار است که به زودی با یک اتفاق خیلی ساده از این رو به آن رو شود.

شبی که دکتر تنما با نامزدش، اوا قرار دارد، بحثی میان آنها درباره‌ی عمل جراحی آن روز و ارزش جان انسان‌ها پیش می‌آید و اوا به کنزو می‌گوید که باور دارد ارزش جان تمامی انسان‌ها برابر نیست. کنزو تنما شدیدا مخالف این عقیده است و باور دارد که ارزش تمامی انسان‌ها برابر و یکسان است.

شبی دیگر، حادثه‌ای فجیع در خانه‌ی لیبرت‌ها، که به تازگی سرپرستی یوهان و آنا را قبول کرده بودند، پیش می‌آید و یوهان را در حالی که گلوله‌ای به سرش شلیک شده به بیمارستان آیسلر می‌آورند. آن شب بیمارستان یک بیمار بسیار مهم نیز داشت. شهردار دوسلدورف. دکتر تنما دستور می‌گیرد که عملِ شهردار را انجام دهد و پسرک را به حال خود رها کند اما تنما فلسفه‌ و باور خود را به یاد می‌آورد و از دستورات سرپیچی می‌کند و عمل جراحی را بر روی یوهان انجام می‌دهد او را نجات می‌دهد. غافل از اینکه چندین سال بعد، یوهان قرار است به یک قاتل جانی تبدیل شود و قتل رئسای بیمارستان نیز بر گردن دکتر تنما بیافتد و او، به دنبال راهی برای کشتن یوهان باشد.

یوهان لیبرت؛ هیولایی بدون نام

همان‌طور که اشاره کردم، یکی از مهم‌ترین گام‌ها برای درک داستان و پایان‌بندیِ مانستر، درک و فهمیدن آنتاگونیست آن است. یوهان لیبرت. کاراکتری باجذبه، خونسرد، آرام و در عین حال از درون، هیولایی وحشتناک و بی‌رحم. برای این کار بیایید ابتدا سرگذشت و اتفاقاتی که در طولِ مانستر به صورت تکه‌های پازل به ما داده شد را کنار هم بگذاریم.

داستانِ یوهان، سرنوشتِ یوهان، خیلی قبل‌تر از آن که حتی متولد شود شروع شده بود. شاید نقطه‌ی شروع تمام اتفاقات، پروژه‌ی اصلاح نژادیِ فرانتس بُناپارتا بود. بناپارتا، این تحقیقات و آزمایشات را برای ساختن یک "کودک بی‌نقص" انجام می‌داد. او به عبارتی به دنبال خلق کودکانی با ژنِ عالی بود. یک نژاد برتر. کودکانی که نه تنها هوش و ذکاوت زیادی داشته باشند، بلکه توانایی هدایت بشریت را نیز داشته باشند. آنها به دنبال یک رهبر عالی بودند.

البته فرانتس بناپارتا، پتر چاپک و چهل و دو همکارشان، افراد خاصی را برای انجام این آزمایش برمی‌گزیدند. افرادی که آنها انتخاب می‌کردند، باید ویژگی‌های این چنینی را دارا می‌بودند: موهای بلوند، چشمانِ آبی، بهره هوشی بیشتر از متوسط و ... . اما یک ویژگی دیگر که برای بناپارتا بسیار مهم بود، این بود که زن‌ها (آنهایی که شرایط دیگر برای پذیرفته شدن در آزمایش را داشتند) ، به نحوی در فعالیت‌های آزادی‌خواهانه فعالیت داشته باشند یا به آنها مرتبط باشند. و تمامی مردهای پروژه، باید نظامی می‌بودند و اکثر آنها، یا سرباز و افسر بودند و یا یکی از اجداد آنها در گذشته نظامی بوده.

ورا سرنا (مادر یوهان و نینا/آنا) تمامی ویژگی‌های لازم را داشت. او تحصیل‌کرده‌ی رشته‌ی مهندسی ژنتیک بود و از هوش بسیار بالایی برخوردار بود.

"او (ورا)، خیلی زیبا بود. با چشمانی آبی رنگ و موهای بلوند..."
- پتر چاپک

در نهایت او به عنوان یکی از افرادِ پروژه‌ی بناپارتا انتخاب شد. روشِ انجام آزمایشِ بناپارتا اما، بسیار عجیب بود. زن‌ها و مردهای انتخاب شده، به صورت تصادفی ملاقات می‌کردند. (هر چند که واقعا تصادفی نبود و همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده بود.) تمامی مردها از برنامه و ماموریت و وظیفه‌شان خبر داشتند و می‌پنداشتند که این ماموریت، به سود دولت است و در حال انجام آزمایشی برای بهبود وضعیت و سود دولت‌شان هستند.

متُد آزمایش به این صورت بود که پس از ملاقات، علاقه‌ی زن و مرد به یکدیگر به تدریج افزایش می‌یافت و در نهایت آنها عاشق یکدیگر می‌شدند. سپس آنها با یکدیگر رابطه برقرار می‌کردند و زن، باردار می‌شد. بعد از مدتی، مرد ابراز پشیمانی می‌کرد که رازها را از همسر خود پنهان نگه داشته است و تمام نقشه را برای او توضیح می‌داد و آنها با یکدیگر به دنبال راهی برای فرار از دست کسانی که رهبری پروژه‌ را بر عهده دارند می‌گشتند. هر چند تمامی این اتفاقات از قبل توسط بناپارتا و همکارانش پیش‌بینی شده بود و آنها زوج‌ها را پیش از فرار دستگیر و از یکدیگر جدا می‌کردند. مرد برای همیشه از همسرش جدا می‌شد و در نهایت کشته می‌شد (با صحنه‌سازی‌هایی مثل تصادف و ...) و زن تا مدت متولد شدن کودکان به یک مرکز یا تاسیسات ایزوله فرستاده می‌شد. هنگام متولد شدن کودکان، زن‌ها باید برای همیشه نامِ قبلی خود را فراموش می‌کردند و از نام‌های جدیدی استفاده می‌کردند و همچنین آنها حق انتخاب اسم برای کودکان نداشتند.

ویرا سرنا، که یکی از انسان‌های دخیل در پروژه بود، به عنوان شریکِ برادرِ ناتنیِ خودِ فرانتس بناپارتا انتخاب شده بود. او سربازی در چک اسلواکی بود. و سپس هنگامی که همه چیز طبق برنامه پیش رفت، ویرا باردار شد و هنگامی که آنها قصد فرار داشتند، بناپارتا و همکارانش آنها را گرفته و از هم جدا کردند. کودکان ویرا سرنا در نهایت متولد شدند. یوهان و نینا همان نتیجه‌هایی بودند که بناپارتا می‌خواست. کودکان بی‌نقص. و این نقطه‌ی آغازینِ تایم‌لاینِ یوهان است.

بعد از این اتفاقات، ویرا سرنا که اکنون و بعد از پروژه نامش به آنا تغییر کرده بود، پس از دریافتن رازهای این پروژه‌ی نئونازی‌ها، پتر چاپک و فرانتس بناپارتا به همراه یوهان و نینا از ساختمانی که در آن از او مراقبت می‌شد به مسافرخانه‌ی «سه قورباغه» نقل مکان می‌کند. (و همچنان زیر نظرِ فرانتس بناپارتا) در آنجا، او ظاهر هر دو فرزندش را شبیه به هم در می‌آورد تا همه گمان کنند او فقط یک فرزندِ دختر دارد. به گفته‌ی همسایه‌ها و ساکنین آن محله، آنا به ندرت و خیلی کم مسافرخانه را ترک می‌کرده.

چندین سال بعد از سکونت آنا، یوهان و نینا در مسافرخانه‌ی سه قورباغه، در سال 1981، بناپارتا و چاپک محل زندگی آنها را پیدا کردند و به سراغ‌شان آمدند. آنها قصد داشتند که یکی از کودکان را برای برنامه‌هایی که در عمارتِ رز قرمز انجام می‌دادند ببرند اما اجازه می‌دادند کودکِ دیگر در کنار آنا بماند. بناپارتا آزمایشات خود را در عمارت رز قرمز و تحت پوشش یک قصه‌گو برای کودکان ادامه می‌داد. آن هم نه هر قصه‌ای بلکه قصه‌هایی مثل "مردی با چشمان بزرگ و مردی با دهان بزرگ"، "پادشاه تاریکی و ملکه‌ی تاریکی" و از همه مهم‌تر "هیولا" و از این دست قصه‌های تاریک و عجیب که تاثیر روحی روانی بر روی کودکان می‌گذاشت.

اما اتفاقاتی که در این نقطه از داستان می‌افتد، شاید بیشترین تاثیر را روی یوهان داشتند و می‌توان گفت تاثیر این اتفاقات آن قدر بزرگ بود که در باقیِ زندگی یوهان، با او مانده بود. بناپارتا به آنا می‌گوید که او می‌تواند انتخاب کند که کدام یک از بچه‌ها همراه او و چاپک بروند.

"بهم بگو، فکر می‌کنی انتهای ترس و تاریکی، ترسِ بی‌نهایت چیه؟ من فکر می‌کردم که تاریکی مطلق رو دیدم، اما همون لحظه، در جلوی چشمانم یک تاریکی بزرگ‌تر دیدم."
- یوهان لیبرت

اما منظور یوهان از این "تاریکی و ترس بی‌نهایت" چه بود؟ یوهان چه دیده بود؟ او دید که تعدادی انسان کت-شلواریِ ترسناک، با تفکرات مریض و وحشتناک به سراغ آنها آمده بودند و قصد داشتند آنها را از مادرشان جدا کنند و ببرند. برای یک بچه‌ی شش هفت ساله، این می‌تواند وحشتناک‌ترین چیزی باشد که می‌بیند. ترس جدا شدن از مادر و ماندن در کنار انسان‌های ترسناک... اما یوهان گفت که درست در همان لحظه، ترس و تاریکیِ بزرگ‌تری را در جلوی چشمان خودش دید. دید که یک مادر، برای خلاص شدن از دست این انسان‌ها، حاضر است بچه‌ی خود را رها کند. و آن هم نه به این دلیل که یکی از بچه‌هایش را از دیگری بیشتر دوست دارد. آنا نمی‌‌توانست یوهان و نینا را از هم تشخیص بدهد چرا که هر دوی آنها مانند هم لباس پوشیده بودند و دقیقا شبیه هم بودند. ولی با این حال باز هم یکی از آنها را رها می‌کند چون فقط می‌خواهد که راحت بشود. و مشخص نیست که آنا واقعا به قصد تصمیم گرفت نینا را رها کند یا او را با یوهان اشتباه گرفته بود. این اتفاق، بزرگ‌ترین ضربه را به شخصیت یوهان زد. تاریک‌ترین تاریکی‌ای که یوهان دیده بود همین بود...

در همان سال (1981) فرانتس بناپارتا که مدعی شده بود آنها به نتیجه‌ی دلخواهشان رسیده‌اند، جلسات کتاب‌خوانیِ عمارت را لغو کرد. بعد از گرفتنِ نینا، بناپارتا او را در یک اتاق بسیار تاریک در عمارت گذاشت و نینا مدت‌ها در آن اتاق به تنهایی سر می‌کرد. هر از گاهی برای او غذا می‌آوردند و همین نشانه‌ای بود از این‌ که از او مراقبت می‌شود. نینا همیشه صدای جیغ و فریادهای ترسناک از اطراف عمارت می‌شنید.

هنگامی که نینا دیگر ناامید شده بود و گمان می‌کرد که همه چیز برایش تمام شده است، بالاخره در باز شد و فرانتس بناپارتا در آن سوی در ایستاده بود. او دستش را به سمت نینا دراز می‌کند و آن دیالوگ معروفش را به زبان می‌آورد. بناپارتا به نینا می‌گوید:« انسان‌ها... اونا می‌تونن تبدیل به هر چیزی بشن.»
بعد از آن، نینا سردرگم، گیج و بسیار وحشت‌زده، در عمارت به دنبال راهی برای فرار بود و ناگهان وارد سالنِ ماریا ترسا شد. جایی که تمامی افراد دخیل در پروژه‌ی بناپارتا، به مناسبت کامل شدن آزمایششان و نتیجه‌ای که یافته بودند جمع شده بودند و در حال جشن گرفتن بودند. سپس بناپارتا به همراه شراب به داخل سالن می‌آید، و تمامی چهل و دو نفرِ حاضر در آنجا، تک به تک با نوشیدن شراب خود می‌میرند. او تمامی چهل و دو نفرِ دخیل در پروژه را بی‌رحمانه به قتل رساند. تمامی کسانی که از وجودِ ویرا و کودکانش خبر داشتند. (بناپارتا همچنین عاشقِ ویرا/آنا بود و به همین دلیل نمی‌خواست که آسیبی به او هم برسد. بناپارتا هنگامی که آنا را تحت نظر داشت و روی شخصیت او مطالعه می‌کرد عاشقش شده بود.)
بناپارتا نینا را آرام کرد و به او گفت که از عمارت برود. قبل از این، به نینا گفت:«هر دوی شما (یوهان و نینا) جواهرات زیبایی هستید. و به همین دلیل نمی‌تونید به هیولا تبدیل بشید.»

پس از این اتفاقات، نینا از عمارتِ رزِ قرمز فرار می‌کند و به مسافرخان‌ی سه قورباغه برمی‌گردد. نینا متوجه می‌شود که در مدتِ زندانی بودن او در عمارت، مادرشان فرار کرده بوده و از آنجا رفته و یوهان تمام این مدت را در مسافرخانه تنها بوده و در این مدت مشغول خواندن قصه‌ی "هیولای بدون نام" اثر خود فرانتس بناپارتا بوده. یوهان از نینا می‌خواهد تا تمام اتفاقاتی که افتاد را برای او توضیح دهد. بعد از این، یوهان تجربیات خواهرش را با تجربیات خودش اشتباه می‌گیرد و فکر می‌کند که این او بوده است که در عمارت بوده و این اتفاقات را دیده. خود نینا هم به دلیل فشار روانی‌ای که بر رویش بود، به تدریج خاطره‌اش در مورد عمارت را از دست می‌دهد، در مورد هویت خود گیج می‌شود و او هم گیج می‌شود و نمی‌داند که این او بوده که به عمارت رفته یا برادرش.

وقایع و اتفاقات پس از مسافرخانه‌ی سه قورباغه و عمارت رز قرمز

حالا نینا و یوهان دوباره کنار هم بودند اما مادرشان دیگر پیششان نبود و آنها هم به شدت وحشت‌زده بودند و هیچ ایده‌ای نداشتند که چه چیزی قرار است به سرشان بیاید و به همین دلیل تصمیم گرفتند از چکسلواکی فرار کنند. کمی جلوتر می‌رویم. لبِ مرز چکسلواکی. جایی که یوهان و نینا تنها و خسته و بی‌پناه گیر افتاده‌اند. نینا از شدت بی‌حالی بر زمین افتاد و در حالی که داشت بی‌هوش می‌شد از یوهان التماس کرد تا نامش را به او بگوید (در واقع اسامی نینا و یوهان اسامی‌ای هستند که جلوتر در داستان می‌فهمیم و اسم اصلی آنها نبوده است.) اما یوهان به او می‌گوید که آنها هیچ اسمی ندارند. "اسم" و "هویت" در داستانِ مانستر عناصر بسیار مهمی هستند. این که یوهان به نینا می‌گوید که هیچ اسمی ندارند، در واقع یعنی آنها هیچکس نیستند. نه اسمی دارند، نه به کسی تعلق دارند و نه هویتی دارند. توضیح درباره اسم و هویت را برای بخش‌های بعدی این سری مقاله گذاشته‌ام که در آن به عناصر دیگر داستان نیز خواهم پرداخت.

یوهان هم در کنار خواهرش می‌افتد و بی‌هوش می‌شود. اینجاست که ژنرال وُلف (مسئول اصلیِ پروژه‌ی کیندرهایم 511) از راه می‌رسد و آن‌ها را پیدا می‌کند و نجاتشان می‌دهد. ژنرال ولف آنها را می‌گردد و در کیف یوهان فقط کتابِ مصورِ "هیولا" را پیدا می‌کند و بر اساس آن نام پسرک را "یوهان" می‌گذارد و اسمِ دختر هم "آنا". او آنا را به یتیم‌خانه‌ای به نام یتیم‌خانه‌ی [شماره‌ی] 47 می‌فرستد و یوهان هم به 511 ِ کیندرهایم فرستاده می‌شود. می‌توان گفت که این اتفاقات سر مرز، بعد از اتفاقات مسافرخانه و عمارت رز قرمز، یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی یوهان بود که همانند آنها، تاثیر بسیار زیادی بر روی او گذاشت. اتفاقات لبِ مرزِ چکسلواکی-آلمان، باعث می‌شوند که یوهان تمامی احساسات انسانی خودش را از دست بدهد. او در آنجا مرگ را با چشمان خودش دید. تمام شخصیت و احساساتِ او آنجا از بین می‌روند و او Landscape of The End یا همان چشم‌اندازِ پایان/منظره‌ای از آخرالزمان را همان‌جا می‌بیند.

همان‌طور که گفتم، یوهان به شماره‌ی 511 کیندرهایم فرستاده شد. تاثیراتِ روانیِ یتیم‌خانه‌ی کیندرهایم بر روی کاراکترهای داستان رو رو در سراسر داستان دیدیم. از پسرِ فرانتس بناپارتا، آقای لیپسکی گرفته تا روبرتو و از همه مهم‌تر گریمر. (که در مورد کاراکتر ولفگانگ گریمر بعدا به صورت مفصل‌تر توضیح خواهم داد.)
کمی به جلوتر سفر می‌کنیم جایی که دکتر تنما، به آقای هارتمن که دیتِر را گرفته است می‌گوید این شما بودید که یوهان را دیوانه کردید و باعث شدید که بخواهد همه‌ی شما رو بکشد و الان می‌خواهید همین کار را با دیتر انجام دهید. در این لحظه، هارتمن به تنما می‌گوید:« ما در 511 ِ کیندرهایم، هرگز نمی‌توانستیم شاهکاری مثل او (یوهان) خلق کنیم!». از طرف دیگر، میخائیل پتروف (یا همان رینهارت بیرمان که از مدیرانِ یتیم‌خانه‌ی 511 کیندرهایم بود و بعدتر خود یتیم‌خانه‌ای ساخت که در آن از کودکان به خوبی مراقبت می‌کرد)، هنگام صحبت با گریمر به این موضوع اشاره کرد که 511 ِ کیندرهایم، یک پروژه‌ی شکست خورده‌ بوده و آنها هیچوقت نتوانستند کارها و آزمایشات خود را به درستی انجام دهند و یک کودک بی‌نقص برای رهبری بشریت بسازند. و دلیل شکست خوردن پروژه به گفته‌ی او، یک عامل خارجی بود. اما این عامل خارجی چه کسی یا چه چیزی بود؟ این عامل خارجی، کسی نبود جز یوهان لیبرت. تا این نقطه از داستان، ما اتفاقات و مکان‌هایی را بررسی کردیم که همه بر روی یوهان تاثیر گذاشته بودند اما در مورد 511 ِ کیندرهایم اینطور نبود. دیگر این 511 کیندرهایم نبود که بر روی یوهان تاثیر می‌گذاشت بلکه این یوهان بود که بر روی آنجا و پروژه‌ی مخفی آن تاثیر گذاشت. هیولای درونِ یوهان در همان مرز چکسلواکی-آلمان بیدار شده بود و وقتی به یتیم‌خانه‌ی 511 کیندرهایم فرستاده می‌شود، آنجا را به آتش می‌کشد و پروژه را نابود می‌کند. دیگر هیچ چیزی برای یوهان اهمیتی نداشت و همه چیز را پوچ می‌دید. تنها تاثیرِ کیندرهایم بر روی یوهان، فقط این بود که حافظه‌ی او پاک شد. او تمام وقایع از جمله اتفاقاتی که با فرانتس بناپارتا و عمارت رزِ قرمز تجربه کرده بود را از یاد می‌برد. و از اینجا به بعد هر زوجی که یوهان را به فرزندی قبول می‌کردند، به شکل فجیعی به قتل می‌رسیدند تا اینکه به به خانواده‌ی لیبرت و وقایع بیمارستان و دکتر تنما می‌رسیم. (که وقایعِ آن شبِ وحشتناک را جلوتر در همین مقاله توضیح خواهم داد). قبل از اینکه به اتفاقات آن شب بپردازیم، بگذارید کمی جلوتر برویم. به زمانی که یوهان به دانشگاه مونیخ می‌رود و قصد نزدیک شدن به هانس گئورگ شووالد را دارد.

یوهان در حال تماشای یتیم‌خانه 511 ِ کیندرهایم هنگام آتش گرفتن
یوهان در حال تماشای یتیم‌خانه 511 ِ کیندرهایم هنگام آتش گرفتن

وقایع مونیخ، خون‌ آشامِ بایرن و اقتصاد آلمان

در سالی که داستان اتفاق می‌افتد، اقتصاد اروپا اهمیت زیادی در دنیا داشت و در آن برهه‌ی زمانی، اتفاقات تاریخی مهمی نیز افتاده. هانس گئورگ شووالد که به خون آشام باواریا/بایرن نیز مشهور بود (باواریا/بایرن از لحاظ اقتصادی یکی از مهم‌ترین ایالات آلمان بوده و هست. بعد از جنگ جهانی دوم، بایرن به مرکز مدرن صنعتی اروپا نیز تبدیل شده بود و از این جهت برای اروپا نیز ایالت بسیار مهمی بود) یکی از پایه‌های اقتصادی آلمان و اروپا بود. گفته می‌شد او کنترل اقتصاد و کسب و کارهای آلمان و همچنین بخش بزرگی از اقتصاد اروپا در دستانش دارد و می‌گفتند که تمامی رقیب‌هایش را از میان بر‌ می‌داشت و به اصطلاح آن قدر از لحاظ مالی ضعیف می‌شدند که گویا کسی خون آنها را مکیده است و به تدریج ضعیف شده‌اند. همه‌ی اینها به علاوه‌ی دوری کردن او از مردم، بیرون رفتن‌های شبانه و دیر وقتش و کم‌بیناییش باعث شده بود که به او لقب "خون آشام" بدهند.
یوهان، نقشه‌ای بی‌نظیر کشیده بود که حاصل افکار نیهیلیستی و شیطانی او بود. او قصد داشت با نزدیک شدن به شووالد و سپس کشتن او، کنترل اقتصاد آلمان را در دستان خودش بگیرد و حتی شاید آن را نابود و فلج کند. یوهان ابتدا با فریب دادن قاتل‌های مختلف، آنها را مجبور می‌کرد که افراد نزدیک به شووالد را به قتل برسانند و این باعث می‌شد که یک فضای خالی اطراف شووالد ایجاد شود و این فرصتی برای یوهان بود که خود، این فضای خالی را پر کند و به شووالد نزدیک شود. او ابتدا به عنوان یکی از کسانی که هر هفته برای خواندن کتاب به خانه‌ی شووالد می‌آمدند، وارد شد و به تدریج نظر شووالد را جلب کرد و به او نزدیک شد. یوهان که اکنون از هویت پسر شووالد، کارل، که شووالد مدت‌هاست او را ندیده و حتی او را گم کرده بود، خبر داشت، نقشه‌ای چید تا برای جلب بیشتر اعتماد شووالد و همچنین نزدیک شدن بیشتر به او، شووالد و پسرش را دوباره به هم برساند. او سرانجام موفق به این کار می‌شود و حالا چون شووالد به اندازه‌ی کافی از یوهان خوشش آمده بود و خیالش هم آسوده بود، او را به عنوان منشی خود انتخاب کرد. همچنین شووالد و کارل، تصمیم گرفتند به دلیل دانش و مهارت بالای یوهان در زمینه اقتصاد، اگر چیزی برای شووالد اتفاق افتاد قدرت و مقام او به یوهان برسد.

هنگامی که یوهان قبل از مراسمِ اهدای کتاب، در کتاب‌خانه در حال تدارک دیدن مراسم است، به طبقه‌ی بالا می‌رود و به کتاب‌ها نگاهی می‌اندازد و ناگهان در میان کتاب‌ها، یک کپی از کتاب «هیولای بدون اسم» را پیدا می‌کند و وقتی که آن را باز می‌کند ناگهان شروع به لرزیدن می‌کند و از شدت استرس و عصبی شدن می‌افتد و از هوش می‌رود. یوهان در آن لحظه، همه چیز را به یاد می‌آورد. تجربه‌های تلخش، اتفاقات وحشتناکی که برای او و خواهرش افتاد، تمام بلاهایی که سر او آوردند، اینکه چگونه زندگی را برای او جهنم کردند و لذت کودکی را از او گرفتند، همه چیز را به خاطر می‌آورد. یوهان تنفرش از این جهنم که در آن زندگی می‌کند را به یاد می‌آورد. یوهان احساساتش، اینکه مادرش چگونه نینا و او را رها کرد را به یاد می‌آورد. اینکه بناپارتا باعث نابود شدن زندگی او و خواهرش شد را به یاد می‌آورد و اینجاست که نظر یوهان تغییر می‌کند. به یاد آوردن همه چیز باعث روبه‌رو شدن یوهان با تمامی تفکرات و فلسفه‌هایش شد. او دوباره حس خود بزرگ بینی و تمامی فلسفه‌هایش را به یاد آورده بود. او دیگر نمی‌خواست شووالد را بکشد و اقتصاد آلمان هم دیگر ذره‌ای برایش ارزشی نداشت و اینجا بود که با به یاد آوردن نقشه‌هایش، برنامه‌ی خودکشی بی‌ عیب و نقصش را از دوباره چید. او گمان کرد که با این نقشه با یک تیر چند هدف بزند. او هم می‌خواست تمامی کسانی که او را به یاد داشتند را بکشد، هم زندگی و عزیزانِ فرانتس بناپارتا را از او بگیرد و هم خلاف تفکر دکتر تنما را به او ثابت کند. او اما تصمیم گرفت که شووالد و انسان‌های حاضر در مراسم را تا پست‌ترین درجه پایین بکشد و آنها را تحقیر کند. یوهان نقشه‌ی جایگزینی کشید و حین مراسم، کتاب‌خانه را آتش زد. او به بدترین شکل مردم را تحقیر کرد و آنها را مانند حیواناتی بی‌ارزش نشان داد و شووالد را ترساند. در حالی که دکتر تنما هم رو به روی او ایستاده بود و اسلحه‌اش را به سوی گرفته بود، یوهان مطمئن بود که قرار است بمیرد. یوهان کار خودش را در آن لحظه تمام می‌دانست اما با ورود نینا، تنما منصرف شد و این زنده ماندنِ یوهان، باز هم به خودبزرگ‌بینی و غرور او افزود. این بخش آخر را در خاطر داشته باشید چرا که هم در این قسمت و هم در قسمت‌های بعد با این بخش حسابی کار داریم.


نیهیلیسم، تفکرات نیچه و تاثیرات نیهیلیسم روی کاراکتر یوهان

قبل از اینکه به نقشه‌ی خودکشی بی‌نقص یوهان و آرک روهنهایم بپردازیم، بیایید فلسفه و تاثیرات آن بر روی داستان مانستر و به خصوص بر روی کاراکتر یوهان را بررسی کنیم. (هر چند بخش بزرگی از تحلیل فلسفه و تاثیرات آن بر این داستان، خصوصا تقابل فلسفه‌های مختلف، مخصوص قسمت آخر این سری مقاله است، اما برای بررسی کاراکتر یوهان اشاره به این موارد کاملا لازم است.)

ابتدا ببینیم نیهیلیسم اصلا چیست؟ نیهیلیسم یا هیچ انگاری (پوچ گرایی)، به طور خلاصه به معنی بی‌ارزش دانستن جهان و زندگی و انکار هر گونه معنی و ارزش برای این دنیاست. اگر تاریخ نیهیلیسم را دنبال کنیم شاید نقطه‌ی ابتدایی آن را در اواسط قرن نوزدهم در روسیه بیابیم. نیهیلیسم در روسیه به عنوان مکتبی طرح شده بود که با زیبایی‌شناسی کاملا مخالف است. اما این تفکر بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا خیلی بیشتر گسترش یافت. بعد از جنگ جهانی دوم، اروپا که در نتیجه‌ی جنگ سراسر ویران و متزلزل بود، شدیدا تحت تاثیر تفکرات نیهیلیست قرار گرفت و در سراسر اروپا گسترش یافت.

یکی از مشهورترین فیلسوف‌های این تفکر، فردریش ویلهلم نیچه بود. او نیهیلیسم را بی‌ارزشی ارزش‌ها نمی‌دانست بلکه باور داشت نیهیلیسم، بی‌ارزش شدن ارزش‌هاست. در نوشته‌های نیچه می‌توان نقد او به نیهیلیسم و پیامدهای آن را دید. کمی بعدتر، فلسفه و مکتب دیگری توسط خود نیچه مطرح شد. فلسفه‌ای که «اگزیستانسیالیسم» یا هستی گرایی نام داشت.

اگزیستانسیالیسم در عین حال هم دارای تفکراتی از نیهیلیسم بود و هم بخش‌هایی از آن بر خلاف تفکرات نیهیلیستی بود. اگزیستانسیالیسم می‌گوید که درست است ممکن است ما با معنی متولد نشده باشیم، اما به این معنی نیست که ما توانایی معنی دادن نداریم. خود ما می‌توانیم با کارهایمان و قوانینی که وضع می‌کنیم به چیزهای مختلفی معنی دهیم. بر خلاف نیهیلیسم که می‌گفت همه چیز بدون معناست و در نهایت، همه‌ی انسان ها محکوم به نابودی و مرگ هستند.

در سراسر داستان مانستر و خصوصا در شخصیت یوهان ما می‌توانیم به شکل واضحی این تفکرات را ببینیم. نیچه جایی می‌گوید:« نیهیلیسم فقط به این معنی نیست که همه چیز محکوم به نابودی‌ست؛ بلکه شخصی هم هست که خود دست به کار شود و نابود کند.» و این سخن نیچه را عینا می‌توانیم در شخصیت یوهان ببینیم. شخصیتی که می‌خواست همه چیز و همه کس را نابود کند و این خودش باشد که در انتهای دنیا و هستی ایستاده. و همچنین جایی در داستان، آقای هارتمن می‌گوید یوهان قدرت این را دارد که انسان‌ها را نابود کند و حتی به جان یکدیگر بندازد.

فلسفه‌ی یوهان

فلسفه‌ی کاراکتر یوهان را می‌توان در همان بازی‌ای که به کودکان می‌گفت خلاصه کرد. او به آنها می‌گفت که بر لبه‌ی پشت بام بایستید، چشمانتان را ببندید و دستانتان را باز کنید و به سمت یکدیگر حرکت کنید و آن‌قدر این را ادامه دهید تا یکی به سمت پایین بیافتد. آن شخص که بیافتد می‌میرد و کسی که نیافتد زنده می‌ماند.
خودِ یوهان، چندین بار از مرگ حتمی نجات یافته بود. او لب مرز چکسلواکی-آلمان که تا چشم می‌دید هیچ چیزی وجود نداشت، در حالی که خواهرش از خستگی و گرسنگی بی‌هوش شده بود و خودش هم دست کمی از او نداشت، زنده مانده بود. او از 511 کیندرهایم نجات یافته بود. او هنگامی که به خواهرش گفت به او شلیک کند، و این کار را کرد، وقتی که به سرش تیر خورده بود، توسط دکتر تنما نجات یافت و زنده ماند. و تمام این اتفاقات باعث شده بود او به این تفکر برسد که او یک انسان برگزیده است. کسی که سرنوشت او را هر بار انتخاب کرده. و این بازیِ او هم دقیقا همینطور است. شخصی که پایین بیافتاد، هیچ معنایی ندارد. سرنوشت او را انتخاب نکرده و وجودش هم هیچ تغییری در این جهان (از نظر یوهان) ایجاد نمی‌کند و شخصی که نجات یابد، توسط سرنوشت انتخاب شده است و برتر از بقیه است. او همه را اینطور می‌بیند و حتی مادر خودش را دیده که هیچ، عملا هیچ انسانیتی از خود نشان نداده است.

اما در جایی از داستان، در نقطه‌ی خیلی خیلی مهمی از داستان، فلسفه‌ی یوهان فرو می‌ریزد. توضیح درباره‌ی این موضوع در این بخش نمی‌گنجد و توضیح خیلی مفصل‌تر برای این موضوع را برای بخش آخر سری که کاملا درباره‌ی فروپاشی فلسفه‌ها و تقابل آن‌هاست نگه داشته‌ام.

اما برویم و اتفاقات آن شب به خصوص در خانه‌ی لیبرت‌ها و آرک روهنهایم را بررسی کنیم.

خانه‌ی لیبرت‌ها، فرانتس بناپارتا و روهنهایم

وقتی که لیبرت‌ها سرپرستیِ آنا/نینا و یوهان را بر عهده گرفتند، فرانتس بناپارتا در تلویزیون تصویر آنها را می‌بیند و تصمیم می‌گیرد تا سری به آنها بزند. لیبرت‌ها هنگام سر رسیدن او، بناپارتا را راه می‌دهند و به او اجازه می‌دهند تا کودکان را ببیند. به نظر هر دوی آنها خواب هستند اما بناپارتا از این خبر نداشت که یوهان همچنان بیدار است. یوهان با دیدن بناپارتا گمان می‌کند که بناپارتا برای کشتن او و خواهرش آمده و به علت ترس تفنگی را برمی‌دارد و لیبرت‌ها را می‌کشد اما بناپارتا فرار می‌کند. آنا با شنیدن صدای تیر بیدار می‌شود و حیران و سردرگم، یوهان را می‌بیند که از او می‌خواهد که با اسلحه به سر او شلیک کند و اسلحه ها را هم به بیرون پرت کند. و ادامه و نتیجه‌ی این اتفاقات را در بیمارستان آیسلر و زندگی دکتر تنما می‌بینیم.

یوهان بعد از به یاد آوردن همه چیز، می‌خواهد که بناپارتا را پیدا کند و هر چیزی که برای او عزیز است را از بین ببرد. بناپارتا کجا بود؟ روستای روهنهایم. یوهان در می‌یابد که بناپارتا این روستا و مردمش را بسیار زیاد دوست دارد پس چه تصمیمی می‌گیرد؟ یوهان به آنجا می‌رود و هر چیزی که برای بناپارتا عزیز است را در جلوی چشمان او نابود می‌کند. تمام مردم تک به تک نابود می‌شوند و در نهایت خود بناپارتا هم می‌کشد. یوهان دیگر تقریبا نقشه‌ی خودکشی بی‌نقص خود را کامل کرده بود و فقط منتظر بود تا دکتر تنما او را بکشد. هر بار که یوهان انگشت خود را بر روی پیشانیش قرار می‌داد، به این معنا بود که او مطمئن بود قرار است به قتل برسد. بمیرد. در خانه وقتی خواهرش به او شلیک کرد، او انگشت خود را بر روی پیشانیش گذاشته بود. وقتی که در کتاب‌خانه دکتر تنما اسلحه‌اش را به سوی نشانه رفته بود، یوهان مطمئن بود که قرار است بمیرد و اسلحه‌اش را برا روی پیشنایش گذاشته بود و همچنین در روهنهایم هم به همین شکل بود. و هر بار زنده ماند و هر بار و اللخصوص در روهنهایم، فلسفه‌هایش فرو ریختند.

پایان داستان

وقتی یوهان در روهنهایم مورد اصابت گلوله قرار گرفت، دوباره توسط دکتر تنما نجات یافت و در بیمارستان بستری شد. یوهان تمام نقشه‌اش اجرا شده بود اما فقط مردن خودش مانده بود که باز هم توس دکتر تنما نجات یافته بود. پایان‌بندی داستان صحبت‌های بسیار زیادی دارد و نمی‌شود فقط در قالب یک بخش کوتاه درباره‌ی آن بحث کرد. اما اگر بخواهم به طور خلاصه و همچنین جهت آمادگی برای بخش آخر مقاله از آن صحبت کنم، می‌توان به پایان داستان، بخشی گفت که تقابل فلسفه‌ها کامل می‌شود و شخصیت‌پردازی دکتر تنما و یوهان کاملا به طرز فوق‌العاده‌ای کامل می‌شود و نمای آخر، مخاطب را شوکه و بی هیچ حرف اضافه‌ای رها می‌کند...

مانستر قطعا یکی از برترین داستان‌ها در هر مدیومی هست که حرف‌های بسیار زیادی برای گفتن دارد و داستان‌سرایی را بهانه‌ای می‌کند برای گفتن حرف‌های عمیق ‌تر و بزرگ‌تر.

امیدوارم که من در رساندن بخشی از حرف‌های این داستان، خوب عمل کرده باشم. به پایان بخش اول از این سری مقالات رسیدیم. در بخش دوم، به سراغ نمادپردازی‌ها، کارگردانی و نویسندگی و کاراکترهای دیگر داستان، و در آخرین بخش به فلسفه‌های کلی داستان و صحبت در مورد پایان‌بندی به شکلی خیلی مفصل‌تر می‌پردازم. خیلی متشکرم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید. امیدوارم که لذت برده باشید.

۳۹
۲۳
.Amirreza A
.Amirreza A
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید