امیرحسین فراهانی
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

انعکاس های گمشده

انعکاس‌های گمشده

باران، با نرمی اندوهگینش بر شیشه‌ی اتاق می‌کوبید، گویی که دلِ شب نیز به سوگواری نشسته بود. نور کم‌رمق چراغِ دیوارکوب، سایه‌ای لرزان بر دیوار می‌افکند، جایی که انعکاس چهره‌ی پسری جوان در آینه، به تکه‌ای از کابوس می‌مانست. موهای فرش، پریشان بر پیشانی افتاده بود، و صورتش، آن نامتقارنِ دل‌نشین، در خاموشی به او زل زده بود. نشخوارهای فکری، بی‌وقفه، همچون خزه‌های هرز، بر دیواره‌ی ذهنش می‌خزیدند، هزار زمزمه، هزار جمله‌ی ناتمام، هزار ترسِ بی‌پایان.

روی میز، دفترهای کهنه از قصه‌هایی پر بودند که هیچ‌گاه پایان نمی‌یافتند. جوهرِ واژه‌ها هنوز خیس بود، گویی که جان داشتند، گویی که نفس می‌کشیدند. پسر خودکار را میان انگشتان لرزانش فشرد، و آخرین جمله را نوشت:

"و در نهایت، او تصمیم گرفت از قصه بیرون بزند..."

آنگاه، ایستاد. به ریسمانی که همچون تقدیر از سقف آویزان بود، نگریست. دستی بر موهایش کشید. نفسش را در سینه حبس کرد. لحظه‌ای چشمانش را بست، گویی که در سکوتِ جهان، پاسخی از آن‌سوی هستی طلب می‌کرد. اما هیچ صدایی نیامد. فقط تاریکی، و بعد، هیچ.


---

صبح، درِ اتاقش را که گشودند، مرگ همچون سایه‌ای سنگین در آستانه ایستاده بود. مادر، ابتدا باور نکرد. لب‌هایش را گزید، دهانش باز ماند، اما صدایی برنیامد. پدر، همان مردِ همیشه جدی، پشت در خشک شد. برادرش، که هزار بار تلاش کرده بود با او حرف بزند، با چشمانی حیران در آستانه ایستاد، انگار که جهان را برای نخستین‌بار می‌دید.

بر زمین، دفترها پخش بودند. واژه‌هایش، رها، چون روحی که دیگر در قفس تن نمی‌گنجید. مادر، لرزان یکی از آن‌ها را برداشت. چشم‌هایش بر سطرها دویدند، و ناگهان، چیزی در درونش شکست. انگار تازه می‌فهمید که فرزندش، در تمام این سال‌ها، میان جوهر و کاغذ زندگی کرده بود. میان سطرهایی که هیچ‌کس نخوانده بود، میان قصه‌هایی که فریادهای خاموش او بودند.

پدر، همان مردی که همیشه می‌گفت "زندگی ادامه دارد", آن روز فهمید که گاهی زندگی، ادامه ندارد.

و برادرش، تمام دفترهایش را جمع کرد، با دستانی لرزان، با قلبی که زیر بار حقیقت خم شده بود. صفحه‌ها را ورق زد، قصه‌ها را خواند، و فهمید که برادرش چطور، در تنهاییِ نشخوارهای ابدی‌اش، ذره‌ذره از جهان محو شده بود.

و این، بزرگ‌ترین تراژدی زندگی‌اش بود؛ این‌که آدم‌ها همیشه دیر می‌فهمند.
Amir hossein farahani

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید