
هر بار که "ای ساربان" محسن نامجو را میشنوم، ذهنم درگیر یک کلمه از یک بیت آن میشود؛ "دین". چون هر بار حس میکنم اگر آن را "دِین" (به معنی بدهکاری) بشنوم و بخوانم، انگار کل آهنگ معنای دیگری پیدا میکند و دیگر با یک شعر عاشقانه صرف طرف نیستم، بلکه با چیزی روبهرو میشوم که بیشتر به باقیماندن یک آدم در زندگی آدم دیگر شبیه است و آن را تصویر میکند.
«تمامی دِینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی»
چیزی در این برداشت هست که میتواند آرام و بیصدا آدم را بترساند. چون دِین، برخلاف دین، کلمهای نیست که فقط از باور حرف بزند، بلکه از چیزی حرف میزند که هنوز تسویه نشده است. از اثری که مانده، از حضوری که تمام شده، اما از زندگی بیرون نرفته.
و بعد، مصرع بعدی همهچیز را کامل میکند؛
"شراره عشقی که شد زندگانی".
شراره ذاتا باید کوتاه باشد. باید یک لحظه روشن شود و تمام، اما بعضی آدمها دقیقا از همین قانون سرپیچی میکنند. در ظاهر سهم کوچکی از زندگی ما دارند. شاید چند گفتوگو، چند خیابان، چند شب معمولی، اما بعد بیآنکه بفهمیم، آرامآرام وارد ساختار ذهنمان میشوند. طوری که دیگر نمیشود فهمید کدام فکر واقعا متعلق به ما بوده و کدام را از حضور آنها به ارث بردهایم.