
در سیاست، خیال اگر از عقل جلو بزند، راه به بیراهه میبرد. سیاست نه میدان رویاپردازی است و نه جای آرمانهایی که از زمین واقعیت جدا شدهاند. آنکه سیاست را با آرزو اشتباه میگیرد، دیر یا زود به دیوار محدودیتها میخورد؛ محدودیتهایی که نه با شعار کنار میروند و نه با هیجان.
سیاست یعنی دیدن جهان آنگونه که هست، نه آنگونه که دوست داریم باشد. یعنی فهمیدن نسبت نیروها، ظرفیتها، زمانه و جامعه. یعنی تشخیص اینکه چه چیزی ممکن است و چه چیزی فقط دلخواه است. در اینجاست که خرد سیاسی از احساس سیاسی جدا میشود.
محمدعلی فروغی دقیقا همین مرز را نشان میدهد وقتی میگوید «سیاست عرصه آرزواندیشی نیست، بلکه عرصه ممکنهاست.» این جمله نه دعوت به محافظهکاری است و نه نفی آرمان، بلکه دعوت به واقعبینی مسئولانه است.
آرمان بدون امکان، به توهم تبدیل میشود و توهم، سیاست را به قمار بدل میکند.
سیاست بالغ، سیاست قدمبهقدم است. سیاستی که به جای فریاد زدن خواستهها، راه تحقق آنها را میسنجد. سیاستی که میفهمد تغییر، محصول صبر، شناخت و تدبیر است، نه محصول هیجان و شتاب.
سیاست جای گفتن «چه خوب میشد اگر…» نیست، بلکه جای پرسش «الان، در این شرایط، واقعا چه میشود کرد؟» است و این همان بلوغی است که فروغی از آن حرف میزند؛ عبور از رویا به واقعیت، از شعار به امکان و از احساس به عقل.