
من عاشق موسیقیام، عاشق هر آوای خوشی که روح و جان و گوش را نوازش بدهد و در لحظهای کوتاه، دنیای آدم را از اینهمه سنگینی بیرون بکشد. و هیچکس نمیتواند انکار کند که گوگوش برای چند نسل از ایرانیها چنین نقشی داشته؛ از مادربزرگهایی که هنوز ترانههایش را زمزمه میکنند تا نسل من که با صدایش خاطره دارد، حتی اگر دوران طلاییاش را از نزدیک ندیده باشد. ما همه، بهنوعی، مخاطب او بودهایم. دقیقاً به همین دلیل است که امروز باید صریح حرف زد، چون احترام به هنر فقط با ستایش نیست، گاهی با نقد تند و رکگویی است.
حرف اخیر گوگوش ــ اینکه «تا زمانی که کشورم آزاد نشود، نمیخوانم» ــ نه یک تصمیم سیاسی شجاعانه است، نه یک اعلام موضع اخلاقی. یک ژست دیرهنگام و کمرمق است از هنرمندی که مدتهاست توان خواندن ندارد، مدتهاست سن و فرسودگی اجازه نمیدهد روی صحنه نفس بکشد و مدتهاست مخاطبانِ قدیمیاش بیشتر از روی نوستالژی به او نگاه میکنند تا از روی کیفیت واقعی کار.
بیاییم روراست باشیم: اجراهای او بهزحمت پیش میرود، کیفیت صدا پایین آمده، دامنه صوتی محدود شده و هر بار که روی استیج میرفت، این سؤال در ذهن بسیاری شکل میگرفت که «چرا هنوز ادامه میدهد؟» اینها واقعیتهای جسمی و طبیعی یک هنرمند مسن است، چیزی که هیچکس نمیتواند از آن فرار کند. اما حالا وقتی عملاً ادامهدادن دیگر ممکن نیست، ناگهان اعلام میکند تا «آزادی وطن» نمیخواند!
این دقیقاً همان روغن ریخته را نذر امامزاده کردن است. تصمیمی که رنگ و بوی «انتخاب» ندارد، بوی «اجبار» میدهد؛ اجبار جسم، سن، ناتوانی و وقتی راهی برای ادامه وجود ندارد، بهترین کار این است که علت را به یک شعار بزرگ گره بزنیم تا خروج، «معنادار» به نظر برسد.
اما مشکل اینجاست که این ژستها بیشتر از آنکه به احترام مردم داخل کشور باشد، برای مصرف رسانهای آنسوی آبی است. هنرمندی که دهههاست از زندگی روزمره، دردسرها، امید و ناامیدی واقعی مردم داخل ایران فاصله گرفته، امروز نمیتواند نقش یک «وجدان بیدار» را بازی کند. اگر قرار بود سکوتش ارزش سیاسی داشته باشد، باید در زمانی اعلام میشد که هنوز روی صحنه قدرت داشت، نه امروز که نفسش به دشواری همراه صدا میشود.
هنر وقتی میمیرد که هنرمند نتواند با خودش صادق باشد و این صداقت در سالهای اخیر در رفتار گوگوش کمرنگ شده، از اجراهای پرخطا تا همین اعلامیههایی که بیشتر شبیه آخرین تلاش برای دیدهشدن است تا یک تصمیم اصولی. بیشک گوگوش بخشی از حافظه موسیقیِ ماست، اما این حافظه را باید به احترام همان دوران طلایی حفظ کرد، نه با شعارهای سیاسیای که نه از دلِ توان میآید و نه از دلِ واقعیت.
حقیقت ساده است، او سالهاست عملاً نمیخوانَد و امروز فقط برای این نخواندن، دلیل شاعرانه و سیاسی ساخته است. تاریخ هنر با هیچکس تعارف ندارد چرا که اثر مهم است، نه ژست آخر کار.