میدونی سرم رو شونه کیه؟؟
اصلا میدونی چرا سرم رو شونشه ؟؟
اسمش قاسم بود ، بهش میگفتیم حاج قاسم ، فرمانده بود و ماهم گوش به فرمان ، شوخ بود و خوش اخلاق ، اولین بار تو مدرسه دیدمش... اومده بود بین بچه ها ... همونجا مهرش به دلم نشست . حاج قاسم فقط فرمانده نبود بلکه خیرخواه و رفیق بچه ها بود ، از همه مهمتر دنبال مچ گیری نبود بلکه دنبال دستگیری بود...
منظور از دستگیری کمک و همدلی بود... من سید علی محمدی درودی درسمو تو دماوند شروع کردم و الان حدود ۷ سال میشه که تو این شهر مشغول به تحصیلم ، لازمه که بگم منزلمون اول همون هفت سال منتقل شد به گیلان... خلاصه تو سن پایین تنهایی برام سخت بود ولی حاج قاسم همه جوره پشت و پناهم بود... باعث و بانی تاسیس قرارگاه رسانه ای حاج عمار دماوند حاج قاسم بود چراکه برای شروع هیچ کس بها نداد... خلاصه حاج قاسم کنارم پا به پام اومد تا تونستم قرارگاه رسانه ای حاج عمار دماوند رو به جایی برسونم که قلبم رضایت بده. حاج قاسم دستمو گرفت و کشوندم سمت کار... چه کاری ؟ زنبور داری و تولید عسل ، اول خب برام سوال بود چرا کار یا چرا این کار ؟ تا اون موقع کار یا کسب درآمد نداشتم اما بعد از شروع زنبور داری با سه کندو طعم شیرین عسل و درآمدش بهم چسبید مخصوصا پولی که حاصل زحمات خودت باشه ... از اونجا بود که سراغ کار های مختلفی رفتم از جمله خرید و فروش برنج ـ روغن زیتون ـ شیره انگور و شیره خرما ـ و... یا کارایی مثل تدوین و فیلمبرداری ـ کارگری و نقاشی ساختمون...
خلاصه از تمام این کار هایی که انجام دادم با تمام سود و زیان هاش خوشحالم و خدارو شکر میکنم...
ححق