•برای نجات کهکشان به کارگر ساده نیازمندیم!!!
گاهی آگهی استخدام بعضی کارفرماهای ایرانی را که میخوانی، حس میکنی قرار نیست برای یک شغل معمولی اقدام کنی؛
انگار ثبتنام کردهای برای مرحلهی جدیدی از هفتخوان رستم، با چاشنی آزمون ورودی ناسا و یک مصاحبهی نهایی برای دبیری کل سازمان ملل.
فقط یک تفاوت کوچک وجود دارد:
همهی اینها برای موقعیت شغلیِ منشی است.
شرح وظایف را که میخوانی، متوجه میشوی کارفرما در واقع دنبال یک انسان معمولی نیست؛
ترجیحاً موجودی میخواهد که همزمان:
- اکسل را در حد جراحی قلب باز بلد باشد،
- ICDL را طوری پاس کرده باشد که انگار مدرکش را از آکسفورد گرفته،
- به پایتون مسلط باشد برای پر کردن فرمهای اداری،
- فتوشاپ بداند،
- حسابداری سرش شود،
- روابط عمومی عالی داشته باشد،
- چند وظیفه را همزمان مدیریت کند،
- همیشه در دسترس باشد،
- و اگر امکان دارد، کمی هم تلهپاتی بلد باشد تا منظور مدیر را پیش از بیان، کشف و اجرا کند.
یعنی عملاً آگهی استخدام نیست؛
فراخوان جذب ابرانسان اداری نسل بعد است.
بخش حقوق هم معمولاً شاهکار آگهی است.
مینویسند: حقوق توافقی.
و ما همه میدانیم «توافقی» در بسیاری از مواقع، آن مفهوم شاعرانه و رازآلودی است که ترجمهاش میشود:
«فعلاً شما ثابت کن چرا اصلاً باید حقوق بگیری، بعد اگر شرایط جوی، وضعیت بازار، خلقوخوی مدیریت و زاویهی تابش نور مناسب بود، شاید دربارهاش فکر کنیم.»
اما شاهکار اصلی معمولاً هنوز نرسیده.
در ادامه با افتخار اعلام میشود:
یک ماه دوره آزمایشی.
البته نه از آن دورههای آزمایشیای که برای آشنایی دو طرف با شرایط کار است؛
نه، این یکی بیشتر شبیه نسخهی شرکتیِ «بیا ببینیم مجانی تا کجا دوام میآوری» است.
یعنی شما باید از روز اول، دقیق، منظم، متعهد، خوشبرخورد، چندوظیفهای، در دسترس و وفادار باشید؛
اما مجموعه هنوز مطمئن نیست که اصلاً میخواهد بابت این همه زحمت، پولی هم پرداخت کند یا نه.
به زبان سادهتر:
کار واقعی، مسئولیت واقعی، انتظار واقعی؛
ولی دستمزد، فعلاً در حد یک ایدهی انتزاعی.
بعد اگر از این مرحلهی رایگان با موفقیت عبور کردی و ثابت شد که هم توانایی انجام کار سه نفر را داری، هم بدون اعتراض لبخند میزنی، نوبت میرسد به بخش امنیتی ماجرا:
«لطفاً سفته ۱۰۰ میلیونی همراه داشته باشید.»
و اینجاست که آدم دیگر نمیداند برای استخدام آمده یا برای دریافت وام، آزادی موقت، یا ضمانت اجرای پروژهی ملی.
سفتهای که مبلغش از مجموع حقوق چند ماهِ همان شغل هم بیشتر است، با چنان آرامشی مطالبه میشود که انگار طبیعیترین بخش یک رابطهی کاری سالم و حرفهایست.
یعنی هنوز نه شرح وظایف دقیق روشن است،
نه حقوق شفاف است،
نه ساعت کاری معلوم است،
نه معلوم است دقیقاً قرار است چند نقش را با هم انجام بدهی؛
اما مجموعه با اطمینان کامل میداند که برای اعتماد به تو، باید یک سند مالی سنگین از تو بگیرد.
ساعت کاری هم معمولاً از آن بخشهایی است که بهطرز عجیبی هم مشخص نیست، هم قابل مذاکره نیست.
یعنی شما باید کاملاً منعطف باشید، اما ساختار مجموعه مطلقاً نیازی به انعطاف ندارد.
حضور بهموقع، اضافهکاری بیسروصدا، پاسخگویی دائمی و سکوت حرفهای هم از جمله مهارتهایی است که ظاهراً در هیچ دانشگاهی تدریس نمیشود، ولی بازار کار شدیداً به آن نیاز دارد.
بعد میرسی به آن جملهی طلایی و همیشه درخشان:
«لطفاً تعیین تکلیف نکنید.»
جملهای کوتاه، اما عمیق.
جملهای که میتواند بهتنهایی خلاصهی یک جهانبینی مدیریتی باشد.
یعنی لطفاً سوال نپرسید، مرز مشخص نکنید، دربارهی حقوق شفافیت نخواهید، دربارهی ساعت کاری کنجکاو نشوید، دربارهی قانونی بودنِ دوره آزمایشی رایگان چیزی نگویید، و راجع به منطقِ سفته ۱۰۰ میلیونی هم ترجیحاً فقط لبخند بزنید.
بعضی آگهیها حتی قدم را فراتر میگذارند و خیلی عادی مینویسند:
داشتن خودرو مزیت محسوب میشود.
و اینجاست که آدم ناخودآگاه با خودش فکر میکند:
دوست عزیز، اگر من ماشین، سوخت، اعصاب سالم، سفته ۱۰۰ میلیونی، توان کار رایگان و انرژی ادارهی این حجم از فشار را داشتم، احتمالاً همین الان مشغول کار دیگری بودم؛
نه اینکه رزومه بفرستم برای موقعیتی که از من انتظار دارد هم منشی باشم، هم مسئول هماهنگی، هم کارشناس اداری، هم راننده، هم پشتیبانی، هم مدیر بحران، و در مواقع ضروری احتمالاً مسئول تنظیم آبوهوای شرکت هم بشوم.
واقعاً بعضی وقتها آدم نمیفهمد دنبال کار است،
یا دارد برای یک استارتاپ مخفی در هالیوود تست میدهد؛
جایی که بودجهاش نامشخص است، شرح شغلش بینهایت است، حقوقش توافقی است، دوره آزمایشیاش رایگان است، ضمانتش سفتهمحور است، و انتظاراتش از مرزهای فیزیک عبور کردهاند.
تلخترین بخش ماجرا اینجاست که مشکل فقط اغراق در آگهی نیست؛
مشکل، عادی شدنِ همین اغراقهاست.
اینکه توقعات غیرمنطقی، نبود شفافیت، چندشغلهخواستنِ یک نفر، طلبِ تعهد یکطرفه، کارِ آزمایشیِ بیدستمزد، و کمارزشدیدنِ زمان و تخصص آدمها، کمکم بهجای استثنا، تبدیل به عرف میشود.
خلاصه اینکه اگر روزی آگهیای دیدید که برای یک موقعیت ساده، ترکیبی از مهارتهای ناسا، صبر ایوب، سرعت نور، ذهنخوانی، وسیلهی نقلیهی شخصی، یک ماه کار رایگان و سفته ۱۰۰ میلیونی میخواست، تعجب نکنید.
احتمالاً فقط یک آگهی استخدام معمولی دیگر است؛
در بازاری که گاهی کارجو باید ثابت کند نه فقط برای کار،
بلکه اساساً برای دریافت حقوق هم شایستگی کافی دارد.
حالا نوبت شماست. میخوام بدونم این وضعیت فقط برای من پیش اومده یا بقیه هم درگیر این «فرعونهای یزیدنما» هستید؟ توی کامنتها برام بنویسید عجیبترین شرطی که توی یه آگهی استخدام دیدید چی بوده؟ (از سفتههای نجومی تا مهارتهای فضایی!)
