الان که این را مینویسم، اینترنت جهانی ندارم. برای کسی که یاد نفسش دستم را به نوشتن وا داشت، چیزی از سمت من فرستاده نخواهد شد.
گاهی احساساتم خیلی بزرگاند، نمیتوانم بفهمم چه ماهیتی دارند. عجیب است که یک دل در آن واحد میتواند هم تنگ باشد و هم عاشق و هم شکسته.
دلم برای دانشگاه تنگ شده. چقدر آیرونیک!
دانشگاه و فشار هایش بلای جانم بودند و الان میگویم دلم برایش تنگ شده. دلم روتین خودم را میخواهد. دلم زندگی پر از اضطراب اما تا حدی قابل کنترل خودم را میخواهد.
گاهی فکر میکنم من هیچوقت صحیح زندگی کردن را یاد نخواهم گرفت؛ شاید از ابتدا چیزی در من درست نبود. حتی وقتی شرایط عادی بود هم مدام درجا میزدم؛ صد البته نه به مانند الان.
همیشه درحال زور زدن هستم. جریان زندگیام در رودههای هیولایی که مرا بلعیده گیر کرده و من به خیال خودم با زور زدن میتوانم چیزی را تکان دهم.
خستهام. خستهام از نرسیدن، از نشدن، از زور زدن و نتوانستن، از نبودن. خستهام از بودنی که معنایی ندارد، از حرکتی که بیوجود است و احتمالا فقط در ذهن متوهم و مضطرب خودم دیده میشود.
نمیدانم برای چه گریه میکنم. آیا میخواهم شرایط برگردد به حالت عادی؟ آیا این تمام مشکلات من را حل میکند؟ بعید میدانم.
فقط میدانم نمیخواهم اینگونه بچرخد.
فقط دلم میخواهد همه چیز درست شود.