ناراحتم، ترسیدم، غمگینم، امیدم قامتش دو نیمه شده و یه دلم پیش آدمی که دلم داره پیشش گیر میکنه و سربازه گیره و نگرانم که بلایی سرش نیاد و یه دلم پیش تیم دوست داشتنیم که جوونهای با شهامتی داره و میترسم شهامتشون باعث بشه دیگه نبینمشون و این جمع دور هم جمع نشه.
این متن رو با جوهر اشک نوشتم، توی مترو و بیمهابا از نگاه مردم، چون الان حال یه ایران بده و گریستن جزو لاینفک امور روزمرمون شده و کاش جای گریستن، شادی داشتیم و جای چک کردن قیمت خوراکیهای قسطی، قیمت سفرهای مختلف رو چک میکردیم.
قرار بود بهم زنگ بزنه سر ساعت خاصی و خاموش بود، فرداش هم خاموش بود و وقتی روشن شد، هر قدر زنگ زدم جوابی نمیداد.
توی اون فاصله قلبم هزار راه رفت و هزار سناریو از مرگش توی ذهنم چیدم.
مثل امروز صبح که از جلوی پزشکی قانونی رد شدم و زجههای مردمم رو دیدم و دلم لرزید برای همتیمیهام و بهشون زنگ زدم و وقتی اونم جواب نداد، از بین رفتن بارقههای امیدم رو حس کردم.
همهی ما همیشه روی یه کشتی سرگردون بودیم و انگار وقتی سرگردونی، عشق و دوستی دوامی نداره.
هیچ چیزی دوامی نداره... .