
قلمم رو اشک آغشته کردم تا از روزهایی بتویسم که نرگس به دست توی مترو گریه میکنم.
دونههای اشکم رو صورتم میغلتن و من بی محابا از نگاه مردم گریه میکنم.
دچار هبوط شدم، سر یک فاجعهای که حتی قابل بیان نیست، یک ماهه زندگی من زیر و رو شده و تمام عادتهای خوبی که به سختی ایجاد کرده بودم مثل درس خوندن روزانه و روتین یادگیری زبانم به هم خوردن.
زندگی منتظر نمیمونه بدبختیات که تموم شد، تازه شروع بشه و حین بیچارگی من جریان داشت و الان یه محدثه داریم و یه کوه درس تلنبار شده.
به طبع این فاجعه و سفر یهویی که برام پدید آورد، اغلب امتحانات میان ترم و کل روحیم رو از دست دادم.
زندگی عاطفیم چالش برانگیزتر از همیشه شده.
۵ نفر از دوستان و آشنایانی که اغلبشون علاقهای نسبی بهم داشتن رو حذف کردم و با معدود نفرات باقی مانده هم به چالش خوردم و دلم متعهد بودن میخواد تا درگیر آدمای رهگذر نشم.
فشار زیادی روی روانم حس میکنم، انگار که زیر دستگاه پرس باشه و من کوچولوام مقابل این دیو دو سر زندگی.
دلم یه آغوش برای گریستن و یه شونه برای تکیه دادن میخواد و بله حس میکنم تنهایی ادامه دادن داره جونمو در میاره.
فشار انجمن داره روی شونم زیاد میشه و وسط بلبشوی زندگی بهم استرس مضاعف میده.
از چک کردن خط کاریم که فقط مسئولین دانشگاه و همکارام و همدانشگاهیهام دارن واهمه دارم، میترسم هر آن یه مسئولیت جدید برام بسازن و من برای نفس کشیدن هم خستم.
همین دوستای محدودم هم دارم از دست میدم، طبیعی نیست که یک ماه سراغی از آدم گرفته نشه اونم وقتی که میبینن چقدر نیاز به کمک دارم و گاهی باید تنهایی تلخ رو به بودنهای این مدلی ترجیح بدم.
تراپیستم در دسترس نیست، جلساتمون ماهی یکبار و حتی با فاصله بیشتره و در این فاصله روح من دریده میشه و برای همین داروی بیشتری میبلعم برای افزایش تواناییم در راستای بلعیدن زندگی.
روح من یه کودکی بود که راه رفتن رو بلد نبود و این قدر که مدام دستش رو گرفت و یهو رها کرد که روحم الان نه ایستادن بلده و نه نشستن.
میترسم، گاهی واقعا میترسم از ورقهای رو نکردهی زندگی چون اندازه ۲۱ سال سنم هم زیادی دیدم ازش و نمیخوام بیشتر از اینها متحمل رنج بشم.
از احساس تنهایی فرار میکنم به فضای مجازی و حس عدم تنهایی مجازی کجا و حقیقی کجا... .
کاش محدثه یاد بگیره تنها بمونه و نترسه از تنها موندن، چرا که در نهایت همهی ما با همان تنهایانیم.