
خانوادم دارن به خاطر من بهای زیادی میدن و پررنگترین سوال ذهنم اینه که آیا من ارزش این کار رو دارم؟
حس میکنم زیادی بودم همیشه، زیادی مهربون، زیادی صمیمی، زیادی دوست، زیادی گرم، زیادی گوش.
حتی زیادی ذوق زندگی داشتم
روانپزشک تشخیص افسردگی داد و این تیر خلاص بود برای منی که از پذیرفتن این حقیقت فرار میکردم.
اما کاش کنار داروی ضد افسردگی، یه دارویی هم برای فکر نکردنم تجویز میکرد.
این روزا توی خیالم روزی هزار مرتبه خودم رو به آغوش میگیرم و از آغوشم پرت میکنم پایین.
من ترک کردن رو بلد نیستم، پارتنر سابقم اگه ترکم نمیکرد، من علی رغم همه چیز ادامه میدادم و این نقطه ضعف منه چون در حال حاضر باید تراپیستم رو ترک کنم چون با فواصل جلساتش روحم کش میاد و مدام تار و پودش گسسته میشه باید یاد بگیرم ترک کردن رو تا بیست و دو جلسهای که با لبخندش جون گرفتم رو فراموش کنم و با تراپیست جدیدم ارتباط بگیرم.
تراپیست جدیدم استاد دانشگاهمه و توی کلینیکی که کار میکنم، درمانگره و بهم گفت روان من الان یه کلاف در هم پیچیدست.
با نخهای گره خوردهای شامل کمالگرایی، adhd، عدم شفقت به خود، افسردگی و... است.
بهش گفتم از کدوم نخ برای باز کردن این کلاف شروع میکنیم و گفت هر کدوم که بیشتر اذیتت میکنه و من حس میکنم همشون پا گذاشتن روی سینم برای له کردن من.
نیاز دارم یه مدت تنها باشم چون حضور مردها و علاقشون توی زندگی من جز هرج و مرج چیزی نداشته من واقعی دلش میخواد تنها باشه یه مدتی.
عشق قشنگه اما چیزهای قشنگ هم زمان خودشون رو دارن.
من دارم تنهایی از پس خودم برمیام و همین کافیه. تنهایی از پس قسطام، از پس غمهام از پس تنهاییهام، از پس آشفتگیها و سردرگمیهام بر میام و میخوام به حدی قوی بشم که آدمکها رو از سر نیاز نخوام.
دوست دارم آدمکها چیزی که هستم رو دوست داشته باشن، نه چیزی که میخوان رو و حسن ختام این مطلب رو به خطخطیهای دیروز ذهنم اختصاص میدم:
علی رغم قلب ترسیده از عشقم، باز هم دوست دارم عاشق شوم.
دوست دارم کسی باشد که اولین برش کیکهایی که میپزم را برای او نگه دارم.
کسی باشد که بارانها مانع دیدارمان نشود و مستانه بخندیم و برقصیم زیر بارش ابرها.
کسی باشد که قامتش بلند باشد، قامت عشقش را میگویم، به حدی بلند که پذیرای من باشد با تمام چیزی که هستم، نه چیزی که میخواهد باشم.
کسی باشد که گیسوانم را به خاطرش کوتاه نکنم و او رج به رج ببافدشان و من خط به خط حافظ و خیام بخوانم برایش.
دوست دارم کسی باشد که یه نگه به نگاهش کافی باشد برای دچار شدنم به او و یک هرم نفسش برای دلگرم شدنم به زندگی.
✍🏻 #خطخطیهای_ذهنم