
نیمه شبه و من لبریز از بیخوابی و بیخبری.
انگار این روزا عادت کردیم خیلی چیزها رو نداشته باشیم یا چیزهایی که داشتیم رو از دست بدیم، مثل باورمون به آدمکها.
خوندن پستهای بعضیا که باورم رو خدشه دار کردن اذیتم میکنه و حیف که اهل بلاک کردن نیستم و متاسفانه علی رغم بلاک کردن هم پستهاشون مشخصه.
سال ۹۸ و ۴۰۱ من کوچولوتر از الان بودم و موقع ازدحام، کنج خونه قایم میشدم و الان موقع برگشتن از محل کارم، از اوسط مقدمهی جمعیت، حجم گارد ویژه و... رد میشم تا خودمو به خونه برسونم.
امشب هم طبق روال شبهای اخیر، زودتر کارم تموم شد تا بین ازدحام گیر نکنم و وقتی رسیدم خونه یه عالمه وقت داشتم و نمیدونستم باهاش چیکار کنم که یه شام خوشمزه پختم.
روزی شونصد مرتبه بهر با خبر شدن از اوضاع، فیلتر شکنهام رو چک میکنم ولی امید واهیه وصل شدن توی این اوضاع.
خودم رو با سریال چیزهای عجیب و کتاب صوتی آنهشرلی سرگرم میکنم و به موهام با نوک گیری و روغن تراپی، جون دوباره میدم و مشغول کردن خودم، همیشه برای من بهترین راه فرار بوده از دست هیولای فکر و خیال.
امروز حساب کتاب مالی ماهی که هستیم رو انجام دادم و دیدم طبق معمول فردی دوستدار اسنپ، شکمو و عاشق گلهام چون بخش عمدهی حقوقم صرف اینا شده بود، البته اگه شهریهی دانشگاهم رو ندید بگیرم.
من دوستای معدود ولی خوبی دارم و وقتی چند روز پیش به یه مبلغی نیاز داشتم، همشون گفتن کمکم میکنن و میدونستم این تعارف نیست و میون دلسردیهای زندگی، دلگرمم کرد.
یکی از دوستام معتقده من چشمام مثل تیله برق میزنه، مخصوصا وقتی توی یادگیری به جای خوبی میرسم و وقتی خوراکی میبینم.
این قدر تابلو موقع خوراکی دیدن چشمام نورافشانی میکنه که همتیمیهام مدام برام خوراکی میخرن و منم با کیک پختن جبران مافات میکنم.
بهش گفتم چی شد از من خوشت اومد و گفت من قبل از هر چیزی شیفتهی ذکاوتت شدم و این جمله بین تمام ابراز علاقههایی که توی عمرم شنیدم، متفاوتتر بود.
استاد دیجیتالمارکتینگم هم مدام بین تیممون میگه محدثه خیلی باهوشه و زود یاد میگیره و باعث میشه از ذوق پرواز کنم.
این قدر بهم اعتماد داشت که اولین پروژهی طراحی سایتم، مشتری کاناداش رو بهم داد و من چقدر صبر کردم برای این روزها و از تک تک لحظاتش لذت میبرم، یعنی میبردم. چون از بعد این ماجراها ما اینترنتی نداریم که برای انجام کارهامون دور هم جمع بشیم... .
نرگس خریده بودم و مست بوی دلبرش بودم که یه صدای آشنا شنیدم ولی بوی نرگس مانع توجهم شد که دوستم گفت این قدر غرق گلت بودی کلا ایگنورم کردی و به خاطر همین چیزها بهم میگن از زندگیم تماما لذت میبرم که با عطر نرگس مست میشم و با بستنی رنگینکمونی غرق شادی و فقط خدا میدونه من از حجم چه رنجهایی عمیقی گذر کردم و چند جلسه تراپی رفتم تا تماما زیستن با عمق وجودم رو یاد بگیرم و چقدر این من جدید برام دوست داشتنیتره... .