امشب باران روحم را خیس کرد

بر روی چمن خیس دراز کشیدم، باران به صورتم سیلی میزد. گاهی قطرات به چشمانم اصابت میکرد و عجیب بود که پلک زدن های ناخوداگاهم متوقف شده بود. انگار که خود چشماهایم به دانه های آب خوش آمد میگفتند.

مدتی را در همین وضعیت به سر بردم تا اینکه لایه رویی صورتم کاملاً خیس شد. دستی بر روی صورت نم دارم کشیدم و فهمیدم که موهایم هم به همان خیسی صورتم شده، حتی شاید بیشتر. چشمانم را بستم. نمیدانم چرا در این وضعیت به هیچ چیز فکر نمیکردم. یعنی حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم به چیزی توجه کنم. نفس هایم یکی پس از دیگری نم باران را به داخل ریه هایم میکشاند.

بوی نم باران همیشه برایم یک معجزه بود و من همیشه با دیدن باران به بیرون میزدم تا بتوانم از وجودش لذت ببرم. این بار ولی کمی متفاوت بود. علاوه بر بوی خیس باران، عطر گیاهانی تیز و خنک هم به آن اضافه شده بود. نمیدانم چه گیاهانی، ولی هر چه بود یکی از عطرهای پرطمطراق بارانی بود که تا به حال چشیده بودم.

همینطور که به این بو عادت کرده بودم پا شدم و لباس رویی ام را در آوردم. میخواستم تسلیم سیلی های سنگینی شوم که بی امان از آسمان بر سرم میریخت. اکنون میتوانستم نقطه تلاقی بدنم و چمن های آب کشیده زمین را در کمرم حس کنم. ناگهان فکر خیسی زمین مرا متوجه خود کرد. به لباسم نگاه کردم. لباس سفیدی که بر تن داشتم دیگر سفید نبود، حالا سبزی چمن های آب کشیده و سیاهی گل آلودی آن را به یک رنگ عجیب در آورده بود .عصبانی شدم. بلند شدم و به راه افتادم.

صدای راه رفتن بر روی چمن های خیس برایم تجربه جدیدی بود. تا به حال آن را نچشیده بودم. در این زمان ضربه های باران کمی آهسته تر و بی رمق تر بر سرم میکوبید. دیگر آن صدای تلاقی را نمیداد. شیشه های عینکم بخار کرده بود و من از این وضعیت خوشحال بودم. همینطور به راهم ادامه دادم و منظره ای را دیدم که یکی از بزرگترین فانتزی هایم بود.

یک زن و مرد با هم در حال دویدن بودند.

مرد جثه ای بزرگی داشت و زن برعکس بسیار نهیف می‌نمود. با هماهنگی عجیبی می‌دویدند طوری که انگار قبلاً هم این کار را کرده بودند. سعی کردم به احساسی که آن دو در این هوا در حال تجربه اش بودند، فکر کنم. لابد خیلی ناب و استثنایی بود. در این ساعتی که همه زن و مردها در چهاردیواری های گرم و نرمشان در حال بوسیدن یکدیگر بودند، بدن های این دو هیچ تماسی با هم نداشت.

با خود فکر کردم که کاش روزی زن من هم به دیوانگی خودم باشد. آنقدر دیوانه که در بارانی به این شدیدی، لباس هایش را در بیاورد و تمام وجودش را تسلیم صدای بی رحمانه قطرات آبی کند که از مسافتی دور و دراز بر زمین می‎‌آیند.

فکر کردن به این موضوع ذهنم را قلقلک میداد. در این بهبوهه غرق در رویا بودم تا اینکه دیدن بخاری دوردست توجهم را جلب کرد. با خود گفتم «بخار؟ در این باران؟ باید چیز گرمی آن جا باشد.» وقتی که نزدیک تر رفتم:

لاشه یک بچه گربه را در کنار خیابان دیدم که با نفس نفس زدن هایش میشد فهمید ضربه‌های سهمگین باران را تاب نیاورده بود.