بیاید یکم ترس‌ها مون رو فریاد بزنیم!

هر کدوم از ما دنیا رو از دریچه مخصوص به خودمون میبینیم.

یکی صحبت کردن توی جمع رو دوست داره و بدون هیچ نگرانی این کار و میکنه ولی یکی دیگه از ترس اینکه توی جمع چیزی یادش بره بارها و بارها با خودش تمرین میکنه.

یکی دوست داره توی تعطیلات آخر هفته توی خونه بمونه کتاب بخونه و تنها بره پیاده روی، ولی یکی توی همین روزا میخواد با دوستاش وقت بگذرونه.

یکی دوست داره بیاد توی ویرگول پست های بقیه رو بخونه، یکی دیگه میخواد حس و حال درونی شو برای بقیه بازگو کنه.

این تجربه ها همه از یک جنس هستند ولی آدم های متفاوتی انجامشون میدن

همین تجربه های زندگی بعضی وقتا با ترس گره میخوره و باعث میشه همیشه تو ذهنمون این نگرانی رو داشته باشین که نکنه...؟!

از اون جایی که تقریباً همه ما از حرف زدن درباره ترس ها مون بیزاریم و نمیخوایم کسی دربارشون چیزی بدونه، هیچ وقت نمیتونیم بفهمیم چرا از چیزی میترسیم یا اینکه آیا این ترس ما واقعاً منحصر به خود ماست؟

همین طور که زمان میگذره، تجربه های ما تو زندگی بیشتر و بیشتر میشه و رشد میکنیم. ولی این وسط یک اتفاق سخت و دردناک هم میفته؛ ترس های ما هم موازی با تجربه های زندگیمون بیشتر و بیشتر میشن.

اما میدونین وقتی این ترس ها روی هم تلمبار بشن چه اتفاقی می‌افته؟

ما از درون نابود میشیم، ممکنه به ظاهر سالم و سر و حال به نظر برسیم ولی ذهنمون میره روی حالت آماده باش، نمیتونیم از چیزهایی که لذت بردن ازشون آسونه، به آسونی لذت ببریم. میشیم قربانی اتفاقات گذشته. ساده تر بگم، به جای زندگی کردن، زنده میمونیم!

یک راه حل خیلی ساده برای جلوگیری از این وضعیت رنج آور وجود داره:

فقط باید درباره ترس هامون حرف بزنیم

وقتی سعی میکنیم در مورد ترس ها مون حرف بزنیم، یعنی داریم سعی میکنیم چیزهایی که مدت زیادیه توی ناخودآگاهمون قایمشون کردیم رو وارد ذهن آگاه مون میکنیم.

به زبون آوردن چیزهایی که توی خود آگاهمون ورجه وورجه میکنن بیشتر اوقات یک دنیا میتونه برای ما آرامش بیاره. چرا؟

برای اینکه ترس های شخصی ما تبدیل میشن به ترس های عمومی.

میفهیم دیگه اون عادت بد که همیشه از انجام دادنش یک دنیا وحشت داشتیم، اونقدر ها هم بد نیست. میفهمیم هستند آدم هایی که مثل ما، از حرف زدن با غریبه ها ترس دارند. میفهمیم که ما تنها کسایی نیستیم که از رابطه عاطفی مون راضی نیستیم و حرفی ازش به میان نمیاریم. میفهمیم که ما تنها انسان هایی توی این کره خاکی نیستیم که نمیدونیم باید با زندگی مون چیکار کنیم.

وقتی ترس های ما عمومی بشه، حس صمیمیت و دوستی در وجودمون زنده میشه و یاد میگیریم چطور حتی با وجود سختی، نگرانی و ترس، از زندگی مون لذت ببریم. سعی میکنیم به جای ترسیدن از تجربه های زندگی، دفعه های بعد از ترس ها مون لذت ببریم و با روی باز بهشون خوشآمد بگیم.

پس بیاید کمی از ترس ها مون بگیم. بگیم تا مرهمی باشیم برای هم. برای دوستی و صمیمیتی که خیلی وقته گم کردیم.

از خودم شروع میکنیم تا برای شما کمی راحت تر باشه. بزرگ ترین ترس های من توی زندگی که میترسم به زبونشون بیارم...

  1. من همیشه از مسخره شدن ترس دارم. حس میکنم یک احمقی ام که همه میخوان بهش بخندن. این ترس باعث میشه خیلی نخوام با بقیه وقت بگذرونم چون هر وقت میخوام با کسی صمیمی بشم ذهن میگه. «نه، نرو، نباشه، نگو. دفعه قبل یادته؟»
  2. از بار مسئولیت های آینده ترس دارم. نمیتونم تصور کنم چطور میتونم زندگیم رو جلو ببرم. اینکه ممکنه به اندازه کافی پول نداشته باشم تا مستقل زندگی کنم. آینده ای رو میبینم که هنوز برای خودم آینده ای نساختم ولی بقیه ساختن.
  3. از اینکه نمیتونم با اکثریت جامعه ارتباط برقرار کنم حس خوبی ندارم. با اینکه دوست های خوب و صمیمی زیادی دارم و بیشتر وقتمو با اونا میگذرونم، ولی حس میکنم اینکه نمیتونم با مردم عادی ارتباط برقرار کنم یکم عجیبه.
  4. حس میکنم یک قطعه از پازل وجودم گم شده و همش باید پیداش کنم. کسی که همه چیزی که میخوام در اون باشه؛ خوشبختی، عشق، عاطفه، همدردی، دوستی، سختی، ناراحتی. ولی وقتی به این فکر میکنم که همچین آدمی ساخته ذهن خودم، احساس تنهایی میکنم.
  5. احساس میکنم حرف هایی که مردم عادی میزنن برام خیلی کهنه، سردردآور و دیوونه کننده شده. همه جا صحبت از وضعیت اسفناک جامعه است. به هر جا سَرَک میکشی، همه میگن چیکار کنیم، چیکار نکنیم. چی بخریم، چی نخریم. چی گرون میشه، چی گرون نمیشه. از اینکه دوست ندارم در مورد این چیزا با مردم حرف بزنم میترسم چون انگار دیگه موضوع دیگه ای نیست ):

شما از چه چیزهایی ترس دارید که نمیتونید به زبون بیارید؟