تجربه اولین جلسه روانکاوی من

بلاخره طلسمی سخت را شکستم. بعد از پیگیری برای پیدا کردن یک روانکاو خوب و در اینترنت و دوست و آشنا، امروز اولین جلسه روانکاوی من به عنوان یک روان درمان جو انجام شد. باید بگم که یکی از تجربه هایی بود که همیشه دوست داشتم توی زندگیم داشته باشم و بقدری اون رو دوست داشتم که باعث شده که هر جلسه رو به صورت نوشته ثبت کنم.

فکر کنم هر کسی که در مورد گذروندن یک جلسه روانکاوی فکر میکنه، آخرش احساساتی شبیه من داره. یعنی یک اشتیاق و هیجان برای ادامه دادن. برای شناخت بیشتر. برای ورود به درون معمای روح. ولی در اکثر موارد مشکلاتی اعم از مالی و کاری و غیره باعث میشه ایده رفتن به روانکاو تنها یک ایده باقی میمونه و شکل جدی به خودش نگیره.

زنگ طبقه دوم رو زدم. وقتی به طبقه دوم رسیدم، با یک خوشامدگویی خیلی گرم و صمیمانه مواجه شدم و بعد از طی کردن یک راهرو پر از نقاشی های مینیمال و زیبا، به یک اتاقی رسیدم که فکر میکنم بهش میگن اتاق روانکاوی.

این اتاق پر بود از چیزهایی که من عاشقش بودم. یک قفسه کتاب با عنوان هایی همچون «رواندرمانی تحلیلی، از آغاز تا پایان»، «رابطه بین درمانگر و درمانجو». یک مبل 3 نفره راحت در کنار دیوار جا خوش کرده بود . یک صندلی خیلی راحت تر که حالت طبی و خیلی مدرن داشت، هم در روبروی آن مبل 3 نفره قرار داشت. روی دیوارها هم مدرک های مختلفی بود که به گمانم باید نشان دهنده سواد علمی روان درمان گر باشه.

انتظار داشتم که درمانگر از من یک سوال گرم صحبتی مثل «راحت اینجارو پیدا کردی؟» بپرسه. ولی این اتفاق نیفتاد و سری رفتیم سر اصل مطلب. از همون اول خودم رو به درمانگر معرفی کردم. از خانواده، کار و تحصیل پرسید.

خیلی دوست داشتم سریع بریم سر اصل مطلب. و بعد از پر کردن کاغذی که طبیعتاً اطلاعات اولیه من درش بود از من خواست که درمورد خودم بگم. هیچ وقت از این سوال کلیشه ای خوشم نیومده. اما به هر حال منم از عادات و عقایدم گفتم و توی صحبت هام رسیدیم به جایی که دلیل اصلی من برای رفتن به روانکاو بود:

مشکل من با دنیای اطرافم و آدمایی که توشن. اینکه خودم رو جدا از بقیه میدونم.

به روان درمانگرم گفتم که خیلی خوب نمیتونم با آدمای اطرافم ارتباط برقرار کنم چون که نمیتونم نقاط اشتراکی بین خودم و بقیه پیدا کنم. همین که میبینم یکی خلاف من فکر میکنه و با عقاید من سازگار نیست دیگه میل به ادامه رابطه در من کمرنگ میشه.

روان درمانگر به من گفت که خب منظورت اینه که دیدگاه صفر و صدی داری. پرسیدم این یعنی چی؟

با لحنی دوستانه و باحوصله گفت که یعنی آدما رو یا سیاه و یا سفید میبینی. این یعنی اینکه وقتی میبینی یکی علایق تو رو داره (سفید) خیلی بهش علاقه پیدا میکنی و برعکس وقتی میبینی آدما برخلاف جوری که دوست داری زندگی میکنن (سیاه)، ازش دوری میکنی.

لحظه ای که این حرف از دهن این خانم بیرون اومد لحظه ahan برام پیش اومد. انگار که میدونستم همچین ویژگی رو دارم ولی توی ناخودآگاهم بوده و نسبت بهش آگاهی نداشتم. خلاصه حرف اینکه آدم ها برای من خیلی تک بعدی هستند.

هیچ قضاوتی به خوبی یا بدی این خصوصیت نیست. ولی طبق نتیجه ای که خودم و روان درمانگرم گرفتیم، قضاوت کردن آدم ها بر اساس کاوری که روشون هست، باعث میشه خیلی محدود زندگی کنی. تنهایی زیادی رو تجربه میکنی و از حس خوب داشتن رابطه های سالم و مفید بهره مند نمیشی.

این دیدگاه یعنی اینکه برای خودت یک چارچوب مشخص برای زندگی داری و هر کسی مطابق با این چارچوب زندگی نمیکنه باید از زندگیت بره بیرون.

به عبارت دیگه، داشتن این طرز فکر یعنی اینکه درست مثل جمهوری اسلامی باشی. یک دیکتاتور که بهت میگه چی درسته. چی درست نیست. چه کار باید بکنی. و چه کار نباید بکنی. اما در این لحظه یک سوال ریشه ای و مهم دیگه اومد وسط:

کی این چارجوب ها رو تعیین کرده؟ اصلاً کی میگه این چارچوب ها درست اند؟

یکی از خوبی های جلسات روان درمانی تا اینجای کار برای من این بوده که ذهنت با سوالات جدیدی روبرو میشه. چالش های شخصیتی بزرگی سر راهت قرار میگیرن. یک قدم به شناخت خودت نزدیک میشی. ولی وقتی سوالی به وجود میاد لزومن معنیش این نیست که باید جوابش رو هم بدونی. صرف اینکه این سوال ها به وجود بیان بن مایه اصلی یک جلسه روان درمانی هست.

معمولاً سوالاتی که به وجود میاد به چرا ها بر میگرده. چراهایی که توی زندگیتون دارین. چرا از این کار میترسین؟ چرا دوست نداری با دوستات بری بیرون. چرا از صمیمی شدن با بقیه میترسی؟ و چراهای دیگه

50 دقیقه خیلی زود گذشت و آخر جلسه ذهنم جرقه های بزرگی زد. اونقدر بزرگ که همش میخواستم زودتر برم بیرون و فقط به دنبال جواب هایی بگردم که مثل خوره مغزم رو درگیر کرده بود. در آخر تصمیم گرفتم که آدم ها رو کمی هم خاکستری رنگ ببینم. اینکه بفهمم هر آدمی که از نظر من، روزهای خسته کننده و بیهوده ای داره، همون کسیه که دوست داره در مورد کتاب و نوشتن و موسیقی حرف بزنه.

کسی که از سیاست و اخبار و حواشی و چند چیز مزخرف دیگه خوشش میاد میتونه همون کسی باشه که توی مشکلات طاقت فرسای زندگی میتونه دستت رو بگیره و تسلی بخش باشه.

وقتی به روان درمانگرم گفتم که حالا برم خونه به چی فک کنم، گفت که هیچی.

یکی از اصول مهم که میتونه تو جلسات خیلی نتیجه بخش باشه اینه که خودت رو مجبور به انجام هیچ کاری نکنی. برای بیان دیدگاه ها و ایده هات از هیچ فیلتری استفاده نکنی. مثل اینکه بشینی کنار خیابون و شاهد این باشی که افکارت مثل ماشین های مختلف و رنگارنگ از خیابون رد میشن.

منم با شنیدن این صحبت ها کاملاً قانع شدم. و خیالم راحت شد. خداحافظی کردیم و برای جلسات بعد برنامه ریزی کردیم. وقتی توی تاکسی نشستم یک اتفاق خیلی عجیب در حال رخ دادن بودن:

من داشتم به صورت کاملاً غیراختیاری به تک تک حرف هایی که توی جلسه گفته شده بود فکر میکردم. از این روز یک هفته میگذره و من هنوز به چراهای زندگیم فکر میکنم. صِرفِ فکر کردن به همین چراها تا حالا خیلی برام نتیجه بخش بوده و میتونم بگم که دارم لایه های پنهان ناخودآگاهم رو مثل یک پیاز ورق به ورق میکنم تا به اون مغزش برسم. امیدوارم آخرش از شدت سلوک اشک از چشم هام سرازیر نشه!

اگه فکر میکنین نقطه مشترک یا حرفی درباره این موضوع دارین، از گفتنشون دریغ نکنین. کامنت هاتون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنین باعث میشن با علاقه بیشتری در مورد جلسات آینده ام براتون بنویسم.


https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-qpuxqq3awy6e


https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qzdorow5k9f5