جریان سیال ذهنی یک ویرگولی

من قرار بود اینجا باشم!
من قرار بود اینجا باشم!

ی فضانورد؟ من قرار بود بزرگ شم ی فضانورد شم. اون موقع ها از علاقه زیاد میرفتم کتابای گنده و سنگین نجوم و میگرفتم و شروع میکردم به نگاه کردن به عکسای خوشگلش. خیلی سعی میکردم که چیزی سر در بیارم اشون. ولی هر دفعه به در بسته میخوردم از حد عصبانیت کتاب و میزاشتم کنار. به این فکر میکردم که جهان اون بالا بالاها چه خبره، کی توشه. دنیا برام خیلی بزرگ تر از چیزی بود که الان هست. به ستاره ها فک میکردم. به ماه. به آسمون شب. تلاش این که کدوم ستاره پر نور تر بود برام شده بود چالش زندگی.

کوچیک که بودم وقتی خواهرم برام یک هدیه تولد ناقابل خرید، تازه با دنیای کتاب و کاغذ سفیدی که لابه لای هم میپیچیدن و خطای مشکی رنگی توشون کشیده میشد و جملات و کلمات و درست میکرد آشنا شدم. اولین بار که اون کتاب و گرفتم دستم بوش کردم. بوی خاصی میداد. دوباره بوش کردم. عاشق بوش شدم. نمیدونم که چی بود باعث شد کتاب شروع کنم به خوندن. شاید همین بوش بود. بعد از ی مدتی اینقدر غرق داستان و شخصیت های کتاب شده بودم که خودم و جای اونا فرض میکردم. هیچی لذت بخش تر از این نبود برام که خودمو توی دنیای افسانه گم و گور کنم. توی دنیایی که وجود نداشت. اما اینقدر برام حس کردنش لذت بخش بود که بهش ایمان پیدا کردم.

خوندمش و خوندمش و اونقدر که نتونستم از خوندن جلدای دیگه کتاب جلو خودمو بگیرم. میرفتم تو کمد لباسم. لباسا رو میزدم کنار. چشامو میبستم. به این امید که تو اون دنیای کذایی خودم و پیدا کنم. هر بار که تلاش میکردم و میفهمیدم نمیشه بیشتر امیدوار میشدم. هی بیشتر میخواستم. برام شده بود مثه ی جنون.

من قرار بود زندگی کردن و سخت نگیرم و بهش خیلی فک نکنم. قرار بود بدونم که چی میخوام. فکر اینکه با پسرای هم سن و سال خودم فرق داشتم بهم حس قهرمانا رو میداد. فک میکردم تو آسمونامو از همه برترم. اصلا آدم نیستم. چیزی ورای اونم. غافل از اینکه وقتی بزرگ شدم این تفاوت بیشتر و بیشتر به چشم اومد و شد مثل ی بار سنگینی که دوشم و خسته کرده بود. دیگه تموم شده بود دوران بیخیالی و سر تو برف کردنا. دیگه باید یاد میگرفتم چطوری با بقیه ارتباط برقرار کنم. چطوری مثل بقیه باشم تا پذیرفته بشم. حتی یک ارتباطی مصنوعی.

اصلا قرار بود خوندن کتاب های مورد علاقه و نوشتن چنتا جستار و دل نوشته آرومم کنه. روحم و تسلی بده. نه اینکه نمک زخمام و بیشتر کنه. نه که بیشتر منو به شک واداره. نه که اونقدر بهش وابسته بشم ک همش فکر ننوشتن و نخوندن آزارم بده. قرار بود مشکلات زندگی هر روز و هر روز بد تر نشه. حداقل قرار نبود که همه چیز مشکل در مشکل شه. قرار بود یکی باشه که کمکم کنه. یکی که بفهمه. قرار نبود از فرط عصبانیت منو به نوشتن محتویات ذهنیم دچار کنه. آدمای اطراف من قرار نبود اینقد بوی ناخالصی بدن. قرار بود دلشون مثل دریا باشه. پاک و زلال و ساده. جامعه قرار نبود تا گردن تو گل فرو بره و همرو با خودش تو گل بکشونه.

من قرار بود دوستای خوبی داشته باشم. دوستایی که روانی و زلالی آب وجودشون سنگ ها و کثیفی های دل من و پاک کنه. اصلا مگه من قرار نبود به 23 سالگی میرسم بدونم چیکار میکنم. که آیندم مشخص باشه. حداقل ی بخشیش. مگه من تو کاغذ ننوشتم که باید تا این سن ی چیزایی رو یاد میگرفتم .پس چرا نشد و چرا حداقل اونطوری نشد که میخواستم. هدفای من قرار بود یکی دوتا باشن تا بتونم بهشون برسم. نه اینکه اینقدر زیاد باشن که افسارشون از دستم در بره و بشم بردشون. من قرار بود از احساساتم استفاده کنم نه اینکه خود احساساتم بشم. قرار نبود به جای گفتن «من احساس عصبانیت میکنم»، بگم «من عصبانیم.»

من قرار بود که هر روز خاطرات و اتفاقات روزمرمو بنویسم و تو ی دفتر نگه دارم. نه اینکه مامانم بیاد بخونتشون و من از خجالت و ترس دیگه اون کار لذت بخش و انجام ندم. قرار بود فکر کنم که قدرت عقلم منو کمک میکنه، تو تصمیمات، تو لحظات سخت، نه اینکه برام کاسه داغتر از آش بشه و احساس گیجیم رو بیشتر کنه. موسیقی برای من قرار بود جایگاه بالاتر و مناسب تری پیدا کنه. جایی که بتونم نوازنده و آهنگساز خوبی بشم. جایی که دیگه از تصور کردن خودم توی استیج دست بکشم و درست و درمون برم اون آدم بشم.

روابط عاطفی و نزدیک من با اطرافیانم قرار بود شکل بهتری داشته باشه. اینکه مهربونانه تر و آدم پسند تر باشه. طوری که تو سختی و نگرانی ها مجبور نباشم بگردم دنبال یکی که حرفمو بفهمه و وسواس فکری بگیرم که نکنه حرفایی که میزنم بعدا به ضررم تموم شه.

حتی این متنم قرار بود بهتر از اینی باشه که هست. قرار بود تشبیهات و عناصر ادبی بیشتری توش به کار ببرم تا بیشتر به دل بشینه. قرار بود بخش بیشتری از زندگیم رو شامل بشه. قرار بود بعد از نوشتنش حالم بهتر از قبل از نوشتنش باشه. قرار بود وقتی دستم رو از روی کیبورد کشیدم دیگه فکر کامل کردن و بهتر کردن نوشتم تو ذهنم نیاد. قرار بود نوشتنش با ننوشتنش تفاوت داشته باشه. حتی برای خودم. قرار بود بین این همه نوشته خودشو گم نکنه.

زندگی قرار بود این جوری نشه که شده. ولو خودم کسی باشم که میخوام. ولی... خوشحالم که هیچ کدوم اینا رنگ واقعیت به خودشون نگرفت. چون هنوزم راه برای نشدن، نرسیدن، نبودن و «قرار بود» های بیشتری بازه. اینکه همیشه فاصله زیادی بین چیزایی که قراره بشه و در واقع هست یا کسایی که باید باشن و نیستن، وجود داره،... با همه اینها ولی، زندگی هنوز هم مثل ابری که پیوسته در حال حرکته، تو سیال ذهنی من جریان داره.