بیاید یکم همدردی رو یاد بگیریم

یکی از عمیق ترین نیازهای ما در زندگی اینه که دیگران بتونند سخت ترین و عجیب ترین مسائل غیرقابل درک زندگی ما رو درک کنند.

رنج هایی که میکشیم برای دوستامون تعریف کنیم به این امید که بتونن با احساسات ما نقاط مشترکی پیدا کنند. میخوایم که نگرانی هایی که تو زندگیمون تجربه میکنیم برای بقیه هم اتفاق افتاده باشه. دوست داریم ناراحتی هایی که به سراغمون میاد، تنها برای ما نباشه و بقیه هم سهمی از این تجربیات داشته باشن.

مثلاً وقتی عصبی هستیم دوست داریم یکی بهمون بگه:

مشخصه داری یک چیزی رو پنهان میکنی، ولی نیاز نیست این کارا رو بکنی، چون میدونم دلیلش چیه...

وقتی ناراحتیم یکی بهمون بگه:

میدونم داری سخت ترین روزهای زندگیت رو میگذرونی ولی خوبه بدونی که منم تو این وضعیت بودم و....

وقتی از همه کس و همه چیز نا امید شدیم منتظریم یکی بیاد و بگه:

اوه چقدر بد.. معلومه خیلی سختی کشیدی، منم یک بار تجربش و داشتم...

با اینکه همدردی کردن با دیگران به این شیوه به طرز عجیبی ساده به نظر میاد ولی ما نمیتونیم اون طوری که باید احساسات و تجربیات دیگران رو به خودشون بگیم.

دلیل اصلی ناتوانی ما در همدردی با دوستامون چیه؟

این که نمیتونیم به خوبی دیگران رو درک کنیم میتونه ریشه در کودکی ما داشته باشه. ممکنه این مسئله اصلاً به ذهن پدر و مادرهای ما نرسیده باشه، نه اینکه براشون مهم نباشه ما چه نیازهایی داره، نه.

موضوع اینه که این پدرها و مادرها در درک یک مسئله بزرگ ناکام موندن:

به جای اینکه دائم روی احساسات فرزندشون یدونه درپوش بزرگ و زخیم بزارن و ابراز عواطف رو در وجود بچه هاشون دفن کنند، بهتر نیست در قدم اول با انعکاس دادن احساسات و عواطف فرزندشون، به اونا ابراز علاقه کنند؟

چند نمونه از منعکس نشدن عواطف بین والدین و فرزند:

فرزند: حالم خوب نیست
پدر: چی؟ بیخیال. چند روز دیگه عیده میخوایم بریم مسافرت
فرزند: من واقعاً نگرانم.
مادر: آخه چرا؟ اصلاً دلیلی نداره بخوای بیخود و بی جهت نگران باشی. ولش کن.
فرزند: کاش مجبور نبودم برم مدرسه.
پدر: احمق نشو! میدونی که سرویس ات چند دقیقه دیگه میرسه!

حالا بیاید فرض کنیم اگه میتونستیم این دیالوگ ها رو یکم تغییر بدیم بچه ای که حالا یک بزرگسال شده چقدر میتونست عادت های متفاوتی داشته باشه:

مادر: چقدر عجیبه که آدم میتونه توی وقتی که تعطیلات داره میاد هم ناراحت باشه.
پدر: منم وقتی کوچیک بودم نزدیک عید حالم خوب نبود.
مادر: میتونم بفهم بعد از یک روز جمعه که همش بازی کردی رفتن به مدرسه چه حس عذاب آوری میتونه داشته باشه.

اینکه نمیتونیم به خوبی احساسات دیگران رو به خودشون انعکاس بدیم چند دلیل میتونه داشته باشه:

  1. میترسیم بقیه رو ناراحت کنیم. احساسات و نظراتی که همیشه از گفتنشون جلوگیری میکنیم میتونن باعث ناراحتی بقیه بشن. مثلاً در مورد رابطه پدر و پسر، یک پدر هیچ وقت نمیخواد بچش رو ناراحت و افسرده ببینه، یا اینکه یک مادر همیشه دوست داره ببینه فرزندش از مدرسه رفتن لذت میبره.
  2. فکر میکنیم پذیرش احساسات، اون حس رو قوی تر میکنه. ما فکر میکنیم وقتی به کسی بگیم میفهمیم چه احساسی رو تجربه میکنی، شدت اون احساس در اونا شدید تر میشه. مثلاً اگه به دوستمون بگیم که منم چند وقت پیش افسرده بودم، این یعنی مشکلی توی افسرده بودن نیست و بنابراین یعنی بیشتر تشویق شون میکنیم که به این کار ادامه بدن.

واقعیت اینه که در این 2 مورد سخت در اشتباهیم!

چون که وقتی کسی با ما احساس همدردی میکنه، بیشتر از اینکه حس رنجوری داشته باشیم، تسلی میگیریم. مثلاً وقتی عمق عصبانیت یک آدم عصبی رو درک کنیم، میفهمیم چقدر کمتر عصبی میشه. وقتی میفهمیم چرا دوستمون نمیخواد از خونه بیاد بیرون و بهش میگیم که درکش میکنیم، حس خوب درک شدن از طرف دوست باعث میشه کمتر نگران همه چیز باشیم.

میبینید داره چه اتفاقی می‌افته؟

ما داریم به جای عمیق کردن زخم های اطرافیان، اون ها رو التیام میدیم. داریم کاری میکنیم که همه دوست ها باید انجام بدن ولی از روی ترس از آسیب پذیری، فراموششون میکنیم.

ما هیچ وقت از اینکه بقیه خیلی خوب به حرفامون گوش کردن دلخور نمیشیم؛ بلکه برعکس، احساس تنهایی زمانی تمام وجودمون رو فرا میگیره که، میفهمیم چقدر درک ما برای دیگران سخته.

ناتوانی ما در همدردی با دیگران فقط تو کودکی هست؟

متاسفانه نه! این ناتوانی توی بزرگسالی نه تنها از بین نمیره، بلکه صورت جدید و تاریک تری به خودش میگیره. بهترین نمونه اش زمانیه که دو نفر یک رابطه عاطفی رو با هم شروع میکنند. مثلاً:

پارتنر 1: بعضی وقتا حس میکنم خیلی خوب به حرفام گوش نمیدی...
پارتنر 2: چی داری میگی؟ من تمام سعی ام و میکنم تا این رابطه به بهترین شکل جلو بره.
پارتنر 1: میدونی چند وقتیه نگرانم که نکنه از کارم اخراج شم...
پارتنر 2: چی؟! میگه میشه؟ تو که این همه کار میکنی.

در همه این موارد درپوش گذاشتن روی احساسات، یک پاسخ مشترک بین همه است.

اما خبر خوب اینکه میتونیم مهارت خوب همدردی با نزدیکامون رو یاد بگیریم. چطوری؟ خیلی ساده است. فقط کافیه یاد بگیریم چطور میتونیم به درد و دل های دیگران جواب بدیم. فقط تنها باید احساسات شون رو به خودشون برگردونیم. نه سعی کنیم چیزی رو بهتر کنیم، و نه راه حلی ارائه بدیم، فقط و فقط گوش کنیم، درک کنیم، و بهشون بگیم که میفهمیم چه حسی دارن.

در این مورد چند عبارت ساده ولی جادویی، میتونن همدردی ما با کسایی که دوستشون داریم رو خیلی خوب نشون بدن:

میفهمم که باید این کار رو انجام بدی...

فکر کنم الان حس میکنی...

کاملاً میفهمم که...

منم قبلاً این حس رو تجربه کردم...

اگر بخوام یک قانون ثابت و همیشه درست در مورد زندگی رو بهتون بگم باید بدونین که یک بحران احساسی تنها زمانی فروکش میکنه که بدونیم داریم با کسی حرف میزنیم که بدون هیچ قضاوتی، رفتار ما رو آینه وار به خودمون منعکس میکنه.

دوست داشتن لایه های متنوعی داره، ولی تنها زمانی میتونیم عشق مون به کسی رو ثابت کنیم که بهش بفهمونیم همیشه تمام تلاشمون رو میکنیم درک شون کنیم. حتی زمانی که درک کردن سخت باشه.

https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-ktiw0rka4i5w