زندگی با آدمای تکراری و انسان‌نما

ای خدا، چرا بر روی پیشانی من نوشته هر پیرزنی که در سوپرمارکت لیز می‌خورد باید بازوی من را بگیرد؟

تعداد آدم های تکراری زندگی من سر به فلک کشیده! اطرافم را آدم‌هایی آشنا و دوست‌نما پر کرده‌اند.

احساس می‌کنم چهره همه مردم برایم یکی شده و دیگر چهره‌ای مرا جذب خود نمی‌کند.

دیگر نمی‌دانم فرق کسی که می‌خواهد با من دوست باشد با کسی که هم اکنون دوستم هست چیست.

چهارخونه های زندگی من دیگر آن بوی تازگی اسباب بازی تازه دوران کودکی را نمی‌دهد. دیگر آن بوی نم بارانی که اولین بار با تمام وجود حسش کردم، رنگ باخته.

آدم های زندگی من با آن انرژی شفابخشی که مایه خوشی و سرزندگی بود، دیگر وجود ندارند.

اشک های جفت چشم‌های خسته‌شان، لیوان آرزوهایشان را پر کرده.

دوست دارم برفی می‌بارید تا سرم را در آن فرو می‌کردم، شاید اینطور رنج هایم دیگر کمی خنکشان می‌شد.

آدم های زندگی من دنیای فانی را با زمین فوتبال اشتباه گرفته‌اند، هر کسی به دنبال توپی می‌گردد، ولی افسوس که داور این میدان خیلی وقت است که از قضاوت انصراف داده.

وقتی می‌بینم مردم اینقدر بیخود به دست و پای هم می‌پیچند و در بی‌نهایتِ زندگی، خود را گم کرده‌اند، از شدت بغض خنده‌ام می‌گیرد.

همانند کودکی که زندگی می‌کند تا روز تولدش فرا برسد، همه در انتظار روزی هستند که بتوانند خوشبختی را تجربه کنند. افسوس اما، این تولد خیلی وقت است که دیگر نه میزبانی دارد و نه مهمانی.

مردم زندگی من به جای فکر کردن، فقط تکرار می‌کنند. این‌ها حتی تکرار را هم تکرار می‌کنند.

این‌ها تنها یک مشت دهان هستند که با روده‌های کوچک و بزرگشان، تنها آرزوی بخشی از بدنشان را برآورده می‌کنند.

آدم های زندگی من تکراری‌اند و هرروز تکراری‌تر می‌شوند. ترس وجودم را به لرزه درمی‌آورد، وقتی به این فکر می‌کنم که، شاید خودِ من هم یکی از ‌آن‌ها باشم..


نوشته قبلی:

https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-abuxv10onetk