چرا گاهی لازم است کتاب‌ها را زمین بگذاریم و خود بیاندیشیم


اهمیت کتاب و کتاب‌خوانی بر هیچ کس پوشیده نیست، شاید بعضی‌ها اعتیاد به کتاب را تسلی‌بخش‌ترین نوع تعلق خاطر در نظر بگیرند. همچنین برای کسی که سخت راغب کتاب و کتاب‌خوانی است، هیچ چیز لذت‌بخش تر از این نیست که کتابی با عقل و جانش عجین شود و او را به سفرهای ذهنی اعجاب آور در باب موضوع کتاب و شخصیت‌های آن ببرد.

در مورد شگفتی درمان‌گونۀ کتاب‌ها، این دوستان گرانقدر و همیشه در دسترس، مطالب بسیاری یافت می‌شود؛ اما موضوع این مقاله نه در مورد چیزی که معمولاً می‌شنویم، بلکه نیم نگاهی جزئی به خطرات جدی گرفتن بیش از حد کتاب‌ها و زمین نگذاشتن بیش از معمول آن‌هاست!


مشکل شمارۀ 1: این که نویسنده را با عقل کل اشتباه بگیریم

بسیار پیش آمده اوقاتی که در حال خواندن کتابی، به شدت با نویسنده یا شخصیت‌های داستانی کتاب هم‌ذات‌پنداری کنیم. این احساس گاهی به قدری عمیق است که آدم را وادار می‌کند نویسنده را عقل کل بداند و در مورد همه چیز او را الگو و معیار رفتارهای خود قرار دهد. به عبارت دیگر، سخت است که نویسندۀ مورد پرستش ما حرفی بزند، باوری را بازگو کند یا توصیه‌ای به ما کند و ما آن را نپذیریم.

این موضوع هم می‌تواند مزید بر علت باشد که در هنگام خواندن کتاب، با جملاتی روبرو می‌شویم که از شدت ژرفای معنایی، نویسندۀ آن برای ما به شخصیتی خارق‌العاده از بصیرت‌های نامحدود تبدیل شود، گویی دلمان می‌خواهد در مورد تمام مسائل زندگی با او مشورت کنیم و نظرش را جویا شویم.


با این حال، ما باید مکاشفه‌ای را در خود زنده کنیم، این که نویسندۀ یک کتاب خوب، تنها یک نویسندۀ کتاب خوب است و نه بیشتر. ممکن است در بسیاری از موارد با او موافقت کنیم و توصیه‌های او را گران‌بهاترین و صمیمانه‌ترین بدانیم، اما لازم است گاهی هم این حق را از او بگیریم که در مورد همه چیز راست می‌گوید. نباید سعی کنیم تصمیمات جدی و طلایی زندگی خود را بر عهدۀ تراوشات ذهنی فردی بگذاریم که تنها جمله از او شنیده‌ و داستانی از او خوانده‌ایم. به بیانی دیگر، صِرفِ اینکه نویسنده در مورد یک موضوع با خِردی حکیمانه سخن بگوید، دلیلی بر عقل کل بودن او در تمام مباحث نیست.

آلن دوباتن هم در این باره در کتاب خود می‌نویسد:

به اعتقاد پروست ( نویسندۀ طولانی‌ترین کتاب تاریخ یعنی در جستجوی زمان از دست رفته)، کتاب‌ها نمی‌توانند ما را به حد کافی نسبت به احساس‌هایمان آگاه کنند. ممکن است چشممان را باز کنند، ما را حساس کنند، قدرت درک ما را بر انگیزنند، اما سرانجام این روند در نقطه‌ای متوقف می‌شود، نه بر حسب اتفاق، نه دست بر قضا، نه از بد اقبالی، بلکه به گونه‌ای اجتناب ناپذیر با یک تعریف مشخص، که ما آن نویسنده نیستیم. در خواندن هر کتاب لحظه‌ای فرا می‌رسد که احساس می‌کنیم چیزی متناقض است، درست درک نشده، یا محدودکننده است، و این وظیفۀ ماست که راهنمایمان را کنار بگذاریم و افکارمان را شخصاً دنبال کنیم.

مشکل شمارۀ 2: این که پس از خواندن یک کتاب خوب قادر به نویسندگی نخواهیم بود

فضایی برای بیان افکار خودمان (پس از خواند کتابی خوب) !
فضایی برای بیان افکار خودمان (پس از خواند کتابی خوب) !

شاید خیلی سخت‌گیرانه باشد که بگوییم خواندن بیش از اندازۀ کتاب‌، و به خصوص کتاب‌های خوب، این خطر را دارد که توجه ما را نسبت به افکار خودمان بی اعتنا می‌کند؛ در واقع می‌توان گفت خواندن کتابی خوب به مانند باتلاقی می‌ماند، وقتی خود را در آن بیابیم، ناگهان متوجه می‌شویم بیشتر و بیشتر در آن فرو رفته‌ایم و چاره‌ای نیست جز تسلیم شدن و غرقِ آن شدن. در کتاب‌خوانی هم تا حدودی این مسئله صادق است؛ به طوری که وقتی شروع به خواندن رمانی می‌کنیم که از نظرمان بسیار کامل و فراتر از تصورات ما است، افکار شخصی ما دیگر اهمیت چندانی پیدا نمی‌کنند، تا جایی که دیگر نظری نداریم که از خودِ واقعی ما نشأت گرفته باشد.

به عبارتی دیگر، در حال خواندن کتاب مورد علاقۀ خود، تمایل داریم که از شدت هیجان، نفس در سینه حبس کنیم، اما این نگه داشتن نفس در دراز مدت نتیجه‌ای ندارد جز کشتن قوۀ استقلال فکری ما. درست مثل این است که خواندن کتاب خوب می‌تواند صدای درون ما را ببُرَد.

از قضا، این مسئله در دنیای ادبیات هم به روشنی رخ داده است؛ خواندن رُمان معروف پروست، یعنی در جستجوی زمان از دست رفته، صدای ویرجینیا وولف را بریده بود. وولف عاشق کتاب پروست بود، ولی عشق او بیش از حد متعارف بود و این علاقه باعث رنجش خاطر او شده بود. او در این باره می‌نویسد:

پروست چنان میل مرا به نوشتن دگرگون کرده که به سختی می‌توانم جمله‌ای را آغاز کنم، فریاد می‌زنم، اوه، ای کاش می‌توانستم مثل او بنویسم، بزرگ‌ترین آرزویم این است که مانند او بنویسم. خوب بعد از آن دیگر چه می‌شود نوشت؟ چه کسی می‌تواند با نبوغی ماهرانه از زندگی، انسان‌ها و افکارشان سخن بگوید؟... قلم‌ام را چنگ می‌زنم و در کمال ناامیدی نمی‌توانم حتی جمله‌ای بر کاغذ بیاورم.

لحن کلام وولف در صحبت‌های دیگرش بر این دلالت داشت که او سرانجام با پروست و اثر تاریخی‌اش به صلح رسیده بود. علی‌رغم نفس بند آمده و غرق شدن در باتلاق، وولف می‌دانست همچنان باید خانم دالووی و اتاقی از آنِ خود را بنویسد. این موفقیت او در خلق آثار برجستۀ ادبی، گویای درک تدریجی این واقعیت است که دستاوردهای فرد دیگر نباید مانع از شکل‌گیری پیشرفت‌های ما دربارۀ افکار خودمان شود، و این که همیشه کاری برای انجام دادن وجود دارد، با اینکه در لحظه ممکن است غیر از این به نظر آید.

پروست خود در این باره می‌گوید:

تبدیل کتاب خواندن به یک اصل، بدان معنی است که به چیزی که فقط عامل انگیزش است، نقش بزرگ‌تری بدهیم. کتاب خواندن در حاشیۀ زندگی معنوی قرار دارد؛ می‌تواند ما را به زندگی معنوی وادار کند، اما کل زندگی معنوی را در بر نمی‌گیرد.

نتیجه گیری

بر خلاف باور رایج این روزها، معتقدم که هم می‌شود به ادبیات از نگاهی والا نگریست و هم می‌شود از ته دل به آن خندید. به دلایل ذکر شده در بالا، حتی بهترین کتاب‌ها هم مستحق آن هستند که به کناری افکنده شوند و فضایی را برای ما آماده کنند که این کتاب‌ها خود نماد آن بوده‌اند، یعنی ادراکِ شخصی و مکاشفه‌ای عمیق در باب وجود فردیت خودمان.

نظر؟ موافق؟ مخالف؟ چرا؟ چرا نه؟