خداحافظ
نفسهای سال ۱۴۰۳ به شماره افتاده و حدود یک هفته دیگر تا ابد با این سال خداحافظی میکنیم. سالی پر از اتفاقات خوب و امیدوار کننده… و البته حوادثی که دوست داشتیم کاش هرگز اتفاق نمیافتاد…
این سال را در حالی شروع کردیم که چشمانمان به سبزهزارهای بیانتهای سرزمینهای پیشرو می نگریست. همانجا که نسیم بهاری، دست نوازش بر سر درختان جنگل میکشید و خورشید، باران پرتو طلایی رنگش را که از وجود خودش نشأت گرفته بود، سخاوتمندانه بر سر جهانیان فرو میریخت.
دلمان امیدوار به آیندهای روشن، همگام با قدمهایمان به سوی آن، میتپید. خنکای زمین باران خورده، لکه خستگی را از آینه تنمان میزدود و رایحه جهان پس از باران، حس یک ابدیت شادی را برایمان به ارمغان میآورد.
با این حال، سیلاب حوادث پس از آن، مانعی بر سر راهمان شد و بین ما و سرزمینهایی که امید داشتیم در روزگاران پیشرو در دشتهای سبز آن قدم بزنیم فاصله انداخت.
بعد از ظهری بود که خبر گم شدن بالگرد آیت الله رئیسی در رسانهها پخش شد. طبیعی بود که در ابتدا خیلی نگران نشدیم. فکر میکردیم مثل اتفاقی که چند ماه قبل از آن، برای یکی دیگر از بالگردهای حامل مسئولان بلندپایه دولت افتاد و به خیر گذشت، این حادثه هم اتفاق کوچکی باشد که رسانهها بیش از حد آن را بزرگ جلوه دادهاند.
همان موقع وارد فضای مجازی شدم و اخبار را چک کردم. میگفتند گویا بالگرد رئیس جمهور دچار فرود سخت یا هارد لندینگ شده و این یعنی از وضعیت آن بالگرد خبر دارند. با این حال پس از چند ساعت، خبر گم شدن بالگرد حامل رئیسجمهور، مثل موجی سهمگین در همه جا پخش شد و دلهایمان را لرزاند.
با این حال، هنوز خورشید و امید به روشنی تمام بر سرزمین قلبهایمان میتاپید و یقین داشتیم به زودی خبر سلامتی رئیس جمهور و همراهانشان را میشنویم اما هرچه به شب نزدیکتر میشدیم، آرام آرام سایهای سرد بر جهان بیرون و افکار درونمان مسلط میشد.
چند ساعت گذشته بود و علی رغم تلاشهای صورت گرفته هنوز هیچ خبری از گمشدگان نبود. آن موقع واقعا نگران شده بودیم و هر چند دقیقه یکبار به امید رسیدن خبری خوب، فضای مجازی را چک میکردیم.
آن شب خبری نشد و با دلی نگران به خواب رفتیم. صبح که بیدار شدم اولین کارم چک کردن فضای مجازی بود. هنوز هم بالگرد را پیدا نکرده بودند و خبر دقیقی هم از وضعیت رئیسجمهور عزیز ایران و همراهانشان منتشر نشده بود.
آن روز، دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. نه صبحانه درستی خوردم و نه توانستم به کارهایم برسم. دقیقه به دقیقه فضای مجازی را چک میکردم فقط به امید اینکه خبر سلامتی سید محرومان را بشنوم.
دلم شور میزد و قلبم به شدت میتپید. نمیخواستم به چیزی که ممکن بود اتفاق افتاده باشد حتی فکر کنم. سناریوهای مختلفی را که به سلامتی ایشان و همراهانشان ختم میشد در ذهنم تصور میکردم و امیدوار بودم یکی از همانها در واقعیت اتفاق افتاده باشد اما…
به قول یکی از کانالها «نشد که بشه…». صبح زود حدود ساعت ۷:۲۰ کانالها خبر قطعی شهادت همه سرنشینان بالگرد را اعلام کردند.
با شنیدن خبر، کوهی از غم بر دلمان آوار شد. رئیسجمهور عزیزمان را از دست دادیم و دیدار دوباره همه با او به قیامت افتاد. چه آنها که دلشان برایش میتپید و چه آنها که ناجوانمردانه از هیچ تهمت و توهینی نسبت به او و دولتش دریغ نکردند.
آن روز، روز غم جوانمردان و غیرتمندان و روز شادی کفتارها و حرامخوران بود. رئیس جمهور عزیزمان از بین ما رفت و خاطرات خوب روزهای با او در سال ۱۴۰۳ به آخر رسید.
با این حال یاد و خاطره او و دستاوردهای دولت کوتاه مدتش تا ابد بر دل و جان تاریخ ایران زمین حک خواهد شد. البته این دستاوردها قطعاً برای عدهای شیرین نخواهد بود و به همین دلیل ماهها پس از رحلتش هنوز هم ناجوانمردانه و با بیانصافی تمام او و دولتش را آماج تهمتها و توهینها قرار میدهند. هنوز کینه دولت پردستاورد کوتاه مدت او بر دل برخی مانده و به همین دلیل از هیچ دروغی درباره او و دولتش ابا ندارند. باشد که با همین کینه در این دنیا بسوزند و لکه وجودشان از دامن دنیا زدوده شود.
اکنون و در روزهای پیشرو، با سالی که آخرین یادگارهای سید عزیزمان را با خود دارد خداحافظی میکنیم و چشم به دیدار دوبارهاش در روزی داریم که خدا بین بندگانش قضاوت خواهد کرد.
افتخار میکنم که هم در سال ۱۳۹۶ و هم ۱۴۰۰ در انتخابات ریاست جمهوری به او به عنوان کاندیدای اصلح رای دادم و آن را سندی میدانم بر اینکه در سمت درست تاریخ ایستادهام.
امیدوارم سید محرومان در روزی که سرنوشت ابدی هر انسانی مشخص میشود، دست ما را هم بگیرد و از ما نزد مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها شفاعت کند…