صدرا
صدرا
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

راز دوستی...

راز دوستی...
راز دوستی...

راز دوستی...


علی و کامران دو پسر نوجوان و همسن بودن و در یک کلاس درس می‌خوندن. همه بچه‌های کلاس و حتی بچه‌های مدرسه علی رو دوست داشتن. زنگ تفریح دورش جمع می‌شدن و زنگ ورزش همه بچه‌ها می‌خواستن با علی هم تیمی باشن.


اما کسی کامران رو تحویل نمی‌گرفت و دوست‌های زیادی نداشت. زنگ تفریح، جز یکی دو نفر کسی با کامران صحبت نمی‌کرد و زنگ ورزش هیچکس دوست نداشت با کامران تو یک تیم باشه.


کامران همیشه از خودش سوال می‌کرد:

چرا کسی دوست نداره با من توی یه تیم باشه؟ من که بهتر از علی فوتبال بازی می‌کنم. سرعتم هم ازش بیشتره. بیشتر از علی گل زدم. پس چرا همه دوست دارند با علی هم تیمی باشن؟


یه روز که بچه‌های کلاس ورزش داشتن بهروز که رفیق صمیمی کامران بود، با اون توی یه تیم بازی می‌کرد. بهروز وسط بازی داشت با توپ به سرعت به سمت دروازه تیم مقابل می‌دوید تا توپ رو گل کنه ولی پاش پیچ خورد و افتاد زمین. کامران که پشت سر بهروز می‌دوید از کنارش با سرعت رد شد و توپ رو هم با خودش برد و اصلاً بهش توجه نکرد. بهروز اون روز دیگه تا آخر نتونست بازی کنه و کنار زمین فوتبال مدرسه‌شون نشسته بود و با ناراحتی به بازی بچه‌ها نگاه می‌کرد.

اون روز بهروز با خودش گفت:

کامران خیلی خودخواهه اون فقط به موفقیت خودش فکر می‌کنه.


همون روز مجید که دوست صمیمی علی بود وسط بازی زمین خورد. علی که داشت با توپ به سمت دروازه تیم کامران می‌رفت توپ رو رها کرد و به مجید کمک کرد از جاش بلند بشه. بعد با هم پیش مربی ورزش رفتن و یک چسب زخم گرفتن تا روی زخم زانوی مجید چسب زخم بزنند.

اون روز مجید با خودش گفت:

علی به فکر بقیه هم هست. اون خیلی مهربونه.


یه روز دیگه کامران یه ساندویچ و سه تا کیک برای زنگ تفریحش آورده بود. زنگ که خورد کامران یه گوشه نشست و همه رو خودش خورد. بقیه بچه‌ها هم داشتن نگاهش می‌کردند و دل بعضی‌ها کشیده بود ولی کامران دوست نداشت حتی یه لقمه از چیزی که آورده بود رو به بقیه بده.

اون روز بچه‌ها با خودشون گفتن:

کامران خیلی خسیسه و فقط به خودش فکر می‌کنه. اون دوست نداره به کسی کمک کنه.


فردای اون روز علی که یک کیک صبحانه برای زنگ تفریحش آورده بود وقتی فهمید حسین اون روز چیزی برای خوردن نیاورده نصف کیک خودش رو بهش داد.

حسین اون روز با خودش گفت:

علی چقدر مهربونه. اون به فکر بقیه هم هست و چیزایی که داره رو با بقیه تقسیم می‌کنه.


چند روز بعد که بچه‌های کلاس، امتحان ریاضی داشتن، کامران حاضر نبود به هیچکس در درس خوندن کمک کنه. اون یه گوشه کلاس نشسته بود و به بچه‌هایی که سوال درسی داشتند جواب نمی‌داد و هر وقت کسی از بچه‌ها ازش سوال می‌پرسید با عصبانیت می‌گفت:

به من ربطی نداره. برو از یکی دیگه کمک بگیر.

اون روز بچه‌ها با خودشون گفتن:

کامران چقدر بد اخلاقه. اون توی درسا به هیچ کی کمک نمی‌کنه.


علی همون روز با صبر و حوصله به همه کمک کرد و چون شاگرد باهوشی بود به همه سوالای بچه‌ها جواب داد.

اون روز بچه‌ها با خودشون گفتن:

علی چقدر خوش اخلاقه. اون با صبر و حوصله به همه کمک کرد و اصلاً خسته نشد.


دو روز بعد از امتحان، وقتی نمره‌های بچه‌ها آمد، کامران که نمره خوبی گرفته بود هر کسی که نمره‌اش پایین‌تر از خودش شده بود رو مسخره می‌کرد و می‌گفت:

من از همه شما باهوش‌ترم. شما هیچ کدومتون به اندازه من درس خون نیستین.

و اینطوری دل اون‌ها رو شکست.

اون روز بچه‌ها به همدیگه گفتن:

کامران خیلی به خودش مغروره. اون هر کسی که نمره‌اش پایین‌تر از خودش شده رو مسخره می‌کنه و مدام بچه‌ها رو ناامید می‌کنه.


همون روز علی که نمره‌اش حتی از کامران هم بهتر شده بود و بهترین نمره کلاسو گرفته بود به بقیه بچه‌ها امید می‌داد و تشویقشون می‌کرد.

اون روز بچه‌ها به همدیگه می‌گفتن:

علی اصلاً مغرور نیست. اون همه ما رو تشویق کرد تا دفعه بعد بیشتر تلاش کنیم و نمره بهتری بگیریم.


یکی دو ماه بعد سال تحصیلی تمام شد و کامران تا آخر سال فکر می‌کرد که چرا بچه‌ها علی رو بیشتر از اون دوست دارند و بهش احترام می‌ذارن؟

مسئول رسانه مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار از نوجوانی عاشق نوشتن بودم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید