روباه مغرور
روز روزگاری در یک جنگل سبز و باصفا که تا چشم کار میکرد بزرگ بود، توی یه سوراخ، پای یه درخت بزرگ و سر به فلک کشیده، یه روباه زندگی میکرد.
بقیه صداش میزدن «روباه مغرور»؛ چون خیلی به خودش مینازید. «روباه مغرور» هر روز صبح دو ساعت جلوی آینه توی خونهاش میایستاد و به خودش نگاه میکرد و از خودش تعریف میکرد:
به به! عجب قیافه قشنگی دارم هیشکی توی جنگل خوشگلتر از من نیست.
بعد گوشاش نگاه میکرد و میگفت:
به به! چه گوشهای تیز و قشنگی! چه رنگ قشنگی دارن. هیچکی توی جنگل گوشهاش قشنگتر از گوشهای من نیست.
بعد به موهای بدنش نگاه میکرد و میگفت:
به به! چه موهای قرمز قشنگی! چه رنگ خوشگلی دارن. هیشکی توی جنگل موهاش به قشنگی موهای من نیست.
آخر از همه دمشو بالا میگرفت و میگفت:
به به! عجب دم بزرگ و خوشگلی! هیشکی دمی به قشنگی دم من نداره.
اینو که میگفت دوباره نگاهش به گوشاش میافتاد و همون حرفهای قبلی رو تکرار میکرد و انقدر به این کار ادامه میداد که نزدیک ظهر میشد و گرسنهاش میشد. اون وقت بود که دست از تعریف کردن از خودش برمیداشت و بیرون میرفت تا چیزی برای خوردن پیدا کنه.
بیرون که میرفت طوری راه میرفت که انگار بهتر از همه است. توی راه به هیچکس سلام نمیداد و اگر کسی بهش سلام میکرد جوابشو نمیداد؛ چون خودش رو بهتر از همه میدونست. «روباه مغرور» خیلی کم با بقیه صحبت میکرد؛ چون فکر میکرد از بقیه باهوشتره و کسی نمیتونه حرفاش رو بفهمه.
«روباه مغرور» هر وقت از کنار حیوونی کوچکتر از خودش رد میشد یه نگاه بهش مینداخت و پوزخند میزد؛ چون زور خودش از زور اونا بیشتر بود و «روباه مغرور» خودش رو از همه اونا بهتر میدونست.
اگر کسی توی جنگل کمک میخواست «روباه مغرور» بهش کمک نمیکرد. برعکس یه گوشه میایستاد و مسخرهاش میکرد و بهش میخندید.
«روباه مغرور» هر کدوم از حیوانات جنگل رو میدید، توی دلش مسخرهشون میکرد و برای هر کدومشون یه عیبی میتراشید.
وقتی فیل رو میدید توی دلش میخندید و میگفت:
چه گوشهای بزرگ و زشتی داره. خرطومش چقدر دراز و بدقوار است.
وقتی زرافه رو میدید توی دلش میخندید و میگفت:
چه گردنت درازی داره. رنگ پوستش چقدر زشته.
وقتی سمور آبی رو میدید که چوبها رو میبُره و روی آب خونه درست میکنه، توی دلش میخندید و میگفت:
چه قیافه خندهداری داره. حتی یک هزارم منم خوشگل نیست.
و وقتی خرس رو میدید میگفت:
چقدر بزرگ و چاقه! چقدر بینیش بزرگه! گوشهاش هم اصلاً قشنگ نیست. گوشای من قشنگتر از اونه.
به خاطر همین رفتار، هیچکس دوست نداشت با روباه صحبت کنه و هیچکس باهاش دوست نمیشد. همه حیوونهای جنگل میگفتن:
روباه خیلی مغرور و خودخواهه. اون خودش از بقیه بهتر میدونه و فکر میکنه از همه باهوشتره.
یه شب که روباه توی خونهاش داشت استراحت میکرد، بارون هم با شدت میبارید و هوا تاریک تاریک بود. اون شب رعد و برق شدیدی از آسمون به نوک بلندترین درخت جنگل خورد و درخت آتیش گرفت. اون درخت نزدیک خونه روباه بود و آتیش داشت به سرعت به خونه روباه میرسید. زرافه که گردنش از همه حیوانات دیگه بلندتر بود فهمید که به زودی خونه روباه آتیش میگیره.
برای همین همسایه خودش آهو رو صدا زد که سریع به روباه خبر بده که چه اتفاقی داره میافته.
آهو سریعترین حیوون جنگل بود. برای همین خیلی سریع خودشو به خونه روباه رسوند و در زد. روباه در رو باز کرد ولی به آهو سلام نداد؛ چون فکر میکرد سرعت آهو از سرعت خودش کمتره.
آهو به سمتی که آتیش گرفته بود اشاره کرد و گفت:
روباه! بدو! باید سریع از خونهات بری بیرون. الان خونت آتیش میگیره. زرافه دیده که درخت نزدیک خونت آتیش گرفته.
روباه با تمسخر پوزخند زد:
زرافه؟! من که اصلاً حرفشو باور نمیکنم. اون اصلاً حیوون باهوشی نیست. گردن دراز و زشتی هم داره.
ببر که بوی دود آتش رو متوجه شده بود از خونهاش بیرون اومده بود و به سمت رودخونه وسط جنگل میرفت. وقتی از جلوی خونه روباه رد شد و حرفش رو شنید گفت:
روباه! آهو درست میگه. دارم بوی آتیشو حس میکنم. باید از خونهات بری بیرون. باید بریم اون طرف رودخونه وسط جنگل تا نجات پیدا کنیم.
روباه به ببر نگاه کرد و دوباره پوزخند زد:
حرفتو باور نمیکنم. حس بویایی من از تو خیلی قویتره. بینیت هم خیلی بزرگ و بدقواره است. اگر واقعاً جنگل آتیش گرفته بود من زودتر از تو میفهمیدم.
گنجشک که روی درخت کناری زندگی میکرد با دستپاچگی از راه رسید و گفت:
آهو درست میگه روباه! جنگل آتیش گرفته. من خودم از بالا دیدم. باید از خونهات بری بیرون. باید بریم اون طرف رودخانه وسط جنگل تا نجات پیدا کنیم.
روباه به گنجشک که روی شاخه درخت روبرو نشسته بود تا خستگی در کنه گفت:
حرفتو باور نمیکنم. چشمای من از چشمای تو تیزتره. اگر جنگل واقعاً آتیش گرفته باشه من از روی زمین هم میتونم ببینمش. راستی بالهات هم خیلی زشته و قد و اندازهات خیلی از من کوچیکتره پس حتماً اشتباه میکنی.
بعد رو به هر سهتاشون کرد و گفت:
حالا هر سه تاتون زودتر برید. من میخوام استراحت کنم.
آهو و ببر و گنجشک هم که دیدن صحبت با روباه فایده نداره از اونجا به سمت رودخونه حرکت کردن. سمور آبی پل محکمی روی رودخونه درست کرده بود که حتی فیل هم میتونست از روش رد بشه.
وقتی همه حیوونا از روی پل رد شدن و به اون سمت رودخونه رسیدن، روباه رو دیدن که بدو بدو به سمت رودخونه میاد و دمش آتیش گرفته!!
روباه همینطور که به سمت رودخونه میدوید میگفت:
آی سوختم! وای سوختم! آی دمم! وای دمم! خونهام سوخت! خونهام سوخت!
و همینطور که این حرفا رو تکرار میکرد توی آب شیرجه زد تا آتیش دمش رو خاموش کنه ولی چون شنا بلد نبود نزدیک بود غرق بشه اما فیل با خرطومش اونو از آب گرفت و نجات داد.
روباه اون شب سرما خورد و تا دو ماه مریض بود اما...
اون شب فهمید که زرافه و آهو و گنجشک و ببر راست میگفتن...
اون شب فهمید که چشماش به تیزی چشمای گنجشک نیست...
اون شب فهمید که حس بویایی ببر از حس بویایی خودش قویتره...
اون شب فهمید که آهو واقعاً سریعتر از خودش میدوه...
و اینکه خرطوم فیل اصلاً زشت نیست...
روباه اون شب فهمید که نباید غرور داشته باشه و بقیه رو مسخره کنه. هیچکس حاضر نیست با یه موجود مغرور دوست بشه و کسی که مغرور باشه آخرش ضرر میکنه...