ویرگول
ورودثبت نام
Arezo
Arezoجز من و خدا نداند راز دلم
Arezo
Arezo
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

اتاق بدون پنجره

بعضی وقت‌ها حس می‌کرد انگار دستی نامرئی دور گلویش حلقه می‌شود؛

نه آن‌قدر محکم که بکشدش،

فقط آن‌قدر که یادش بیندازد نفس کشیدن هم همیشه ساده نیست.

برای چند ثانیه تقلا می‌کرد،

بی‌صدا،

مثل کسی که وسط جمعیت غرق شده اما هیچ‌کس آب را نمی‌بیند.

کم‌کم این حس برایش عادی شد.

همان فشار روی سینه،

همان گره‌ای که هر روز می‌آمد و توی گلویش جا خوش می‌کرد.

هر روز بغض داشت.

بغضی که هیچ‌وقت نتوانست جلوی کسی بشکند.

نه چون حرفی نداشت؛

چون می‌ترسید.

می‌ترسید قضاوتش کنند.

بگویند زیادی حساس است.

تهمت بزنند.

مسخره‌اش کنند.

یا حتی بدتر از همه…

اهمیت ندهند.

و آدم بعضی وقت‌ها از بی‌اهمیت بودن بیشتر از هر زخمی درد می‌کشد.

برای همین همه‌چیز را نگه داشت.

تمام حرف‌ها، اشک‌ها، خستگی‌ها، ترس‌ها…

انگار دلش را تبدیل کرده بود به اتاقی بدون پنجره.

هی جمع کرد.

هی ساکت ماند.

هی گفت «بعداً خوب می‌شوم».

اما بعضی دردها اگر راهی برای بیرون آمدن پیدا نکنند،

آدم را از داخل آرام‌آرام خاموش می‌کنند.

تا یک روز فهمید دیگر مثل قبل نمی‌خندد.

دیگر چیزی خوشحالش نمی‌کند.

دیگر نفس کشیدن فقط یک عادت است، نه زندگی.

و شاید همان روز بود که فهمید؛

آدم‌ها همیشه از غم نمی‌میرند…

گاهی از نگفتنِ غم می‌میرند.

ای کاش هیچ‌وقت

بغض

این‌قدر بزرگ نشود

که جای زندگی را بگیرد.

ای کاش یاد بگیریم

قبل از ترکیدن،

قبل از خفه شدن زیر وزنِ حرف‌های نگفته،

حداقل یک‌بار بگوییم:

«من خوب نیستم.»

شاید همین یک جمله،

یک نفر را به زندگی برگرداند.

#به_قلمم

نفس کشیدن
۱
۰
Arezo
Arezo
جز من و خدا نداند راز دلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید